English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
a quick word of advice یک راهنمایی کوچک
Other Matches
His word is his bond. HE is a man of his word. حرفش حرف است
He is a man of his word . He is as good as his word . قولش قول است
e. advice نظر متخصص
to ask somebody's advice با کسی مشورت کردن
advice اندرز
advice رایزنی
advice صوابدید
advice مصلحت
advice نظر
advice نصیحت
advice آگاهی
advice اطلاع
advice ابلاغیه
advice اعلامیه
to ask somebody's advice از کسی نظر خواستن
advice عقیده
advice پند
advice خبر
advice مشورت
My advice is ... پیشنهاد من این است ...
allotment advice پیشنهاد تخصیص حقوق یاپرسنل پیشنهاد سهمیه بندی حقوق یا پرسنل
i profited by his advice از پند
to take medical advice با پزشک مشورت کردن
to take medical advice دستوراز پزشک گرفتن دستورطبی گرفتن
to seek advice نظر خواستن
a piece of advice یک راهنمایی
i profited by his advice از نظر او استفاده کردم
i was benefited by his advice از اندرز او سود بردم
advice note یادداشت اطلاع
advice note دستورپیش پرداخت
advice note حواله پیش پرداخت
advice code کد قراردادی مخصوص ارسال اماد
advice code کد قراردادی
The best advice is, not to give any <idiom> بهترین اندرز ندادن آن است
To act on an advice . پند و اندرزی را بکار بستن
letter of advice آگهی
legal advice مشورت یا نظر قضایی
to seek advice مشورت کردن
pieces of advice اندرزها
debt advice اعلامیه بدهکار
[piece of ] advice پند
pieces of advice مشورتها
[piece of ] advice اندرز
seeking advice استفتاء
follow my advice پند مرا گوش گیرید
On my doctors advice. بنا به توصیه پزشکم
advice of fate اعلام وضعیت
[piece of ] advice نصیحت
[piece of ] advice آگاهی
pieces of advice پندها
pieces of advice آگاهیها
credit advice اعلامیه بستانکار
seeking advice matter religious or alegal on
[piece of ] advice مشورت
He takes my advice. He listens to me. از من حرف شنوایی دارد
Citizens' Advice Bureau دفترمشاوره
to obtain legal advice مشاوره حقوقی دریافتن
What advice would you give to someone starting up in business? چه توصیه ای شما به کسی که کسب و کار راه می اندازد می کنید؟
quick en زنده کردن نیروبخشیدن به
quick en تندکردن
quick en روح بخشیدن
quick en تندشدن
quick en جان دادن
quick تند و سریع
to the quick بی نهایت سراسر
quick زنده
to the quick ازته
to the quick زیادازته
quick سریع یا بدون اتلاف زمان
quick جلد سریع
quick out نوعی پاس که گیرنده به جلومی دود و برای دریافت پاس به کنار تغییر مسیر میدهد
quick فرز
quick چابک
to the quick کاملا
quick تند
quick چست
quick match فتیله توپ یا ترقه
quick action عمل ضربتی انی
quick asset دارائی نقدی
quick disconnect نوعی رابط الکتریکی که دونیمه منطبق شونده اش بطورسریع باز و بسته میشود
quick march قدم رو
quick coupler بست سریع در لولههای ابرسانی
quick count کوتاه کردن علامتهای قراردادی بوسیله مهاجم میانی در خط تجمع بمنظورغافلگیر کردن تیم مدافع
quick clay بتن زنده
quick change بازیگری که زودبه زودهیئت خودرابرای بازی دیگرعوض کند
quick basic کوئیک بیسیک
quick sand ماسه روان
quick access با دست یابی تند
quick gravel دزدریگ
quick recovery رونق سریع
quick silver سیماب
quick sighted زیرک
quick sighted تیزبین
quick opener بازی تهاجمی که مدافع تیم توپ را از مهاجم میگیرد وبه سمت شکاف خط رقیب می دود
quick sight بینایی تیز
of a quick temper تند
of a quick temper تیزمزاج
of quick wist زیرک
of quick wist زودفهم
quick sight تیزبینی
quick scented دارای شامه تیزیاتند
quick gravel ریگ روان
quick set گرفتن فوری بتن
quick action عمل انی ماسوره
quick march مارش تند
quick fuse ماسوره انی یا فوق انی ماسوره ضربتی
quick freeze بسرعت سرد کردن
quick format که تمام داده موجود روی فلاپی دیسک را در حین فرآیند فرمت پاک نمیکند, از فرمت کامل سریع تر است و امکان ترسیم داده را میدهد
quick format دستوری
quick firer تفنگی که پیاپی میتواندتیراندازی کند
quick fire نواخت تند
quick fire تیر سریع
quick fading بی دوام
quick fading زودگذر
quick eyed تیزچشم
quick ening زنده کننده
quick ening مهیج
quick ening احیاکننده
quick fire تیری که با حداکثرسرعت روی هدفهای متحرک اجرا میشود
quick lime اهک زنده
quick ear گوش تیز
quick eared تیزگوش
quick eared تیزشنو
quick in action چابک
quick march گام برداری تند
quick march راهپیمایی تند
quick recovery بهبود سریع
quick kick کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
quick in action فرز
quick in action جلد
quick growth تندرویی
quick growth رشدسریع
quick ening نیروبخش
quick tempered تند مزاج
quick assets موجودی نقدشو
super quick ماسوره فوق انی
quick time سر قدم بلند
quick time قدم تندرو
quick time قدم تند مارش تند با سرعت 021
in quick succession تندپشت سرهم
super quick فوق انی
she is quick with child جنبش بچه رادرشکم حس میکند
quick wit هوش زیاد
quick stage ان مرحله ازابستنی که زن جنبش بچه رادرزهدان خودحس میکند
quick wit تیزهوشی هوش تیز
quick witted تیز هوش
i ran as quick as i could هرچه میتوانستم تند دویدم به تندی هرچه بیشتر دویدم
quick eye چشم تیز [تیزبین]
double-quick باقدم تند رفتن
quick temper تیزمزاجی
quick temper تندخویی
quick ground زمین سست
quick silver جیوه
quick silver طبع سیمابی جیوه زدن به
quick fix راهحلسریعونهدائم
quick step گام تند
quick step قدم تند
kiss me quick یکجورکلاه که درعقب سرقرارمیگیرد
kiss me quick طره
kiss me quick زلف
the quick and the dead زندگان ومردگان
double quick قدم تند
double quick باقدم تند رفتن
double-quick قدم تند
quick temper تندی
quick flashing light چشمک زن تند
quick release system جداکنندهدستگاه
quick change gearbox جعبه دنده نورتون
quick setting cement سیمان زودگیر
quick break switch کلید قطع سریع
quick access memory حافظه دستیابی سریع
He was too quick for her and jinked away every time. او [مرد] برای او [زن] خیلی چابک بود و هربار با تغییر جهت از دست او [زن] در می رفت.
quick disconnect coupling کوپلینگی برای لولههای ی سیالات دارای دریچههای مسدود کننده و اجزاء اب بندی- کننده
quick setting cement سیمان تند گیر
quick break fuse فیوز قطع سریع
quick make and break switch کلید لحظهای
quick make and break switch کلید قطع ووصل سریع
Be slow to promise and quick to perform. <proverb> در قول دادن آهسته باش ولى در انجام آن تسریع کن.
interrupted quick flashing light چشمک زن تند مقطع
otis quick scoring mental ability test آزمون توانایی ذهنی اوتیس با نمره گذاری سریع
to say a word سخن گفتن
word for word کلمه به کلمه
word for word طابق النعل بالنعل
upon my word به شرافتم قسم
to word up کم کم برانگیختن خردخردکوک کردن
to word up کم کم درست کردن کم کم رسانیدن
to keep to one's word درست پیمان بودن
to keep to one's word درپیمان خوداستواربودن
to keep to one's word سرقول خودایستادن
the last word حرف اخر
the last word سخن قطعی
the last word ک لام اخر
say a word حرف زدن
get a word in <idiom> یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
to say a word حرف زدن
have a word with <idiom> بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
All you have to do is to say the word. کافی است لب تر کنی
I want to have a word with you . I want you . کارت دارم
Could I have a word with you ? عرضی داشتم (چند کلمه صحبت دارم )
the last word سخن اخر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com