English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 54 (1 milliseconds)
English Persian
as timid as a mouse <idiom> مثل موش [ترسو]
Other Matches
timid ترسو
timid [of] <adj.> ترسو [کمرو ] [از]
timid محجوب
timid کمرو
I am too shy (timid) to speak English . خجالت می کشم انگلیسی حرف بزنم
mouse مقابل حساسیت Mouse
mouse خصوصیت برخی نرم افزارهای درایو mouse که نشانه گر آنرا با سرعت مختلف و طبق سرعتی
mouse که شما حرکت می دهید تنظیم می کنند
mouse وسیله ورودی کوچک دستی که روی سطح صاف حرکت میکند تا محل نشانه گر در صفحه را مشخص کند
mouse موش
mouse ماوس
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse esuoM ای که به پورت سری PC وصل است و داده مختصات را از طریق پورت سریال منتقل میکند
mouse موش گرفتن
mouse جستجو کردن
mouse بند پیچ کردن
mouse موش خانگی
mouse برنامهای که داده محل ارسالی را از mouse به مختصات استاندارد تبدیل میکند تا توسط نرم افزار قابل استفاده باشد
mouse که از mouse و نه صفحه کلید برای ورودی استفاده میکند
mouse فلش کوچک ری صفحه نمایش که با حرکت mouse
mouse حرکت میکند
mouse نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
mouse esuoM ای که به کارت مخصوص وصل شده به باس کامپیوتر وصل است
mouse trap نوعی جنگ افزار ضدزیردریایی
mouse trap تله موش
serial mouse ماوس ترتیبی
mouse button دکمه ماوس
cordless mouse ماوس بی سیم [کامپیوتر]
cordless mouse موشواره بی سیم [کامپیوتر]
cordless mouse موشی بی سیم [کامپیوتر]
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
mechanical mouse وسیله چاپ که با حرکت دادن آن روی سطح صاف ایجاد میشود
mouse ear گل مرا فراموش مکن
bus mouse ماوس گذری
bus mouse ماوس خطی
mouse deer اهوی ختا
field mouse موش صحرائی
flitter mouse شبکور
flitter mouse شب پره
harvest mouse موش خرمن
harvest mouse یکجورموش که درساقههای گندم لانه میکند
flying mouse موش خرمای پرداراسترالیایی
meadow mouse موش پنسیلوانی
play cat and mouse with someone <idiom> موش و گربه بازی کردن
as poor as a church mouse مثل گدای شب جمعه [فقیر]
to be [as] poor as a church mouse <idiom> بیش از اندازه تنگدست بودن
The cat ate the whole mouse. گربه تمام موش راخورد ( گوشت ،استخوان وغیره )
The mouse was unable to get into the hole , yet it. <proverb> موش توى سورخ نمى رفت جاروب هم به دمش بست .
left handed mouse تشخیص Mouse به طوری که کار دو دگمه از پیش مشخص شده است
He poked the mouse with his finger to see if it was still alive. او [مرد] با انگشتش موش را سیخونک زد تا ببیند که آیا هنوز زنده بود یا نه.
Though thy enemy seen a mouse , yet watch him like. <proverb> گر چه دشمنت موش است او را شیر بین .
Two cas and a mouse , two wives in one house , two. <proverb> دو گربه و یک موش ,دو زن در یک خانه و دو سگ و یک استخوان هرگز سلوکشان نشود .
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com