Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English
Persian
blue in the face
<idiom>
آرام گرفتن
Search result with all words
I kept saying it tI'll I was blue in the face.
آنقدر گفتم با زبانم مودرآورد
She talked tI'll she was blue in the face .
آنقدر حرف زد که زبانش مودرآورد
Other Matches
To bring two persons face to face .
دونفر رابا هم روبروکردن
Her face wreathed in smile . Her face broke into a radiant smile .
گل از گلش شکفت
blue
نیلی
blue
مستعد افسردگی دارای خلق گرفته
out of the blue
<idiom>
غیرمتقربه
blue
اسمان نیلگون
go off into the blue
آب شد و به زمین رفت
blue
اسمان
go off into the blue
ناپدید شدن
out of the blue
غیر منتظره
the blue
اسمان
to look blue
افسرده یابوربنظرامدن
blue
آبی
the blue
دریا
ox blue
ابی سیرمایل به ارغوانی
bright blue
لاجوردی
blue vitriol
کات کبود
blue moon
مدت طولانی
blue shift
جابجایی به سوی ابی
blue jacket
سرباز نیروی دریائی
blue print
تون پلات ابی
blue print
زمینه ابی
blue print
رسم فنی
blue mud
گل کبود
blue moon
زمان دراز
blue devil
افسردگی
blue commander
فرمانده نیروهای خودی فرمانده نیروهای ابی
blue print
فون ابی
blue brittleness
شکنندگی ابی رنگ
blue brittle
شکستگی ابی
blue book
کتابی است که وزارت امور خارجه هرکشور هر چند سال یک مرتبه منتشر و مسائل سیاسی عنوان شده در طی ان چندسال را تجزیه و تحلیل وروشن میکند
blue book
کتاب ابی
blue book
هر کتاب یا سند مستندوقابل اعتماد
blue book
هرکتاب یانشریه رسمی دولتی
blue devil
ال
blue devil
دیو
blue eyed
زاغ
blue liner
مدافع
blue line
خط دفاعی هاکی
blue key
نقطه کمکی ابی برای تنظیم عکس در موقع فاهر کردن فیلم
blue jay
زاغ کبود
blue gun
لوله پرتاب ابی
blue forces
نیروهای ابی
blue forces
نیروهای خودی
blue flag
پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
blue eyed
ابی چشم
blue blood
نجیب زاده اشراف زاده
bromthymol blue
ابی برم تیمول
prussian blue
ابی پروس
prussian blue
رنگدانه ابی رنگ اهن دار
powder blue
گردلاجوردفرنگی
powder blue
نیل رخت شویی
peacock blue
رنگ ابی طاووسی
peacock blue
رنگ ابی مایل بسبز
paris blue
جوهرابی روشن
paris blue
یکجور نیل فرنگی
oxford blue
ابی سیر مایل به ارغوانی
once in a blue moon
گاه گاهی
navy blue
ابی سیر
navy blue
کبود
milori blue
ابی میلوری
methyl blue
ابی متیل
light blue
کبود
king's blue
رنگ ابی متوسط
intense blue
ابی سیر
slate blue
رنگ ابی مایل به خاکستری
teal blue
رنگ ابی مایل به خاکستری
sky blue
اسمانی
true-blue
پیرو متعصب
blue laws
قوانینی که رقص و نمایش ومسابقات و حتی کار را در روز مقدس تحریم کند
cobalt blue
لاجورد
blue laws
قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
blue law
قوانینی که رقص و نمایش ومسابقات و حتی کار را در روز مقدس تحریم کند
blue law
قوانین سخت و محدود کنندهی پیوریتانها که بر شمال ایالات متحده حاکم بود
dark blue
ابی سیر
dark blue
سرمه ای
prussian blue
نیل فرنگی
to by blue muder
دادزدن
to by blue muder
فریاد کردن
to burn blue
شعله یا نور ابی دادن
thymol blue
ابی تیمول
thumb blue
نیل گلولهای یاقالبی
steel blue
رنگ ابی فولادی
sky blue
رنگ ابی اسمان
sky blue
نیلگونی
indigo blue
ابی ایندیگو
a bolt from the blue
از غیب
It tends to be blue . It is bluish.
بیشتر برنگ آبی می زند
blue-chip
ژتون ابی رنگ که ارزش زیادی دارد
blue water
دریای ازاد
blue chip
سهام مرغوب
ice-blue
آبیکمرنگ
electric-blue
آبیروشن
royal blue
رنگ ابی مایل بارغوانی روشن
blue jeans
شلوار کار ابی رنگ
blue jeans
شلوارکاوبوی
blue collar
کارگری
She comes here once in a blue moon .
سالی ماهی یکبار می آید اینجا ( بسیار بندرت )
blue-chip
سهام مرغوب
a bolt from the blue
مثل عجل معلق
once in a blue moon
<idiom>
به ندرت
blue chip
ژتون ابی رنگ که ارزش زیادی دارد
blue
[joke]
<adj.>
زمخت
[جوک]
blue
[joke]
<adj.>
خشن
[جوک]
black and blue
کبود و سیاه
once in the blue moon
خیلی بندرت
blue-collar
کارگری
blue-black
آبیپررنگ
big blue
ابی بزرگ لقبی برای شرکت بین المللی ماشینهای تجاری
blue bark
تقاضای هزینه سفر و معاش حرکت
blue cap
صدفکبود
blue bark
گزارش حرکت
big blue
نام غیر رسمی IBM
big blue
IB
blue baby
طفلی مبتلا به یرقان ازرق
blue beam
اشعهآبیکلاهکآبی
blue ball
توپآبی
true-blue
هوادار دو آتشه
blue anealing
بازپخت ابی رنگ
blue fox
سگ روباه
blue bell
گزارش بدرفتاری
blue-blooded
نجیب زاده
blue blood
عضو طبقه اشراف
blue mussel
صدفدوکفهایآبی
blue bell
گزارش جنایت
blue tit
پرندهایکوچکبابالسرودم آبیوسینهزرددراروپا
acid blue
ابی اسیدی
alkali blue
ابی قلیا
blue blooded
نجیب زاده
to beat black and blue
کوفته یاکبودکردن
red, green, blue
سیستم نمایش قوی که از سه سیگنال ورودی مجزا برای کنترل اشعههای قرمزوسبزوابی استفاده میکند
blue beam magnet
مغناطیس اشعه ابی
his coat was in blue velvet
نیمتنه اش
red, green, blue
سه اشعه تصویردرتلویزیون رنگی
white with blue stripes
سفید با خطهای ابی سفید باراه راه ابی
blue or copper vitriol
کات کبود
blue or copper vitriol
زاج کبود
green with a blue tint
سبز مایل به ابی
blue ribbon program
برنامه کاملی که در ابتدا و بدون هر گونه خطا یا مشکل اجرا شود
his coat was in blue velvet
مخمل ابی بود
blue water school
انانی که نیروی دریایی انگلیس راتنها نیروی کافی ان میدانند
blue yellow blindness
رنگ کوری ابی- زرد
blue collar employees
کارگران
the greenish hue of blue
حالتی از رنگ ابی که به سبزی بزند
They beat each other black and blue.
همدیگر را خونین ومالین کردند
blue-eyed boy
دراصطلاح"تافتهجدابافته"
red green blue monitor
مانیتور قرمز- سبز- ابی
to drink till alls blue
پاتیل شدن
to drink till alls blue
مست شدن
to drink till alls blue
بحدمستی نوشیدن
To be between the devil and the deep blue sea.
راه پس وپیش نداشتن
blue chip personal computer
IB که در کشور کره توسط شرکت HYUNDAI ساخته میشودکامپیوترهای شخصی ارزان سازگار با
acid alizarian blue black
ابی سیر الیزارین اسیدی
in the face of
روبروی
to have the g.in one's face
قیافه شوم داشتن
to have the g.in one's face
بدقیافه
on the face of it
تظاهرامی
to face it out
مقاومت کردن
face value
<idiom>
عکس چاپی روی پول ،تمبر،...
face up to
<idiom>
پذیرفتن چیزی پذیرفتنش آن ساده نیست
Get out of my face!
<idiom>
از جلوی چشمم دور شو!
face down
<idiom>
به مبارزه طلبیدن
I cannot look him in the face again.
دیگر نمی توانم تو رویش نگاه کنم.
new face
چهرهجدید فردتازهوارد
in the face of
علی رغم
face
وجح
[ریاضی]
to face somebody
[something]
چهره خود را بطرف کسی
[چیزی]
گرداندن
face
طرف
[ریاضی]
in one's face
<idiom>
غیر منتظرانه
face
سطح فرش
face
روی فرش
face
[نمای خارج ساختمان]
at face value
<adv.>
به صورت ظاهر
right face
به راست راست
face value
<idiom>
بنظر با ارزش رسیدن
to face any one down
کسیرا ازروبردن
to face any one down
بکسی تشرزدن
at face value
<adv.>
به ظاهر امر
to face any one down
کسی رانهیب دادن
at face value
<adv.>
بر حسب ظاهر
at face value
<adv.>
تظاهرا
to face it out
جسورانه
face about
عقب گرد کردن
face to face
رو در رو
face
شکم کمان
face to face
بالمواجه
face up
بطور طاق باز
face up
خوابیده به پشت
face up
ورق روبه بالا
face
سطح رنگین هدف
face value
ارزش اسمی
face
قسمت جلو شی ء رویه راکت قسمتی از چوب هاکی که با گوی تماس داردشیب صاف جلو موج
face
چهره
face value
ارزش صوری
face
فاهر
face about
عقب گرد فرمان عقب گرد
about-face
عقب گرد
about-face
فرمان عقب گرد
about-face
عدول کردن
about-face
جهت دیگر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com