English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 188 (9 milliseconds)
English Persian
carry the torch <idiom> نشان دادن وفاداری به کسی
Other Matches
To carry out . To implement . To carry into action . عمل کردن
to torch something چیزی را آتش زدن [سوزاندن] [زبانه کشیدن ]
torch مشعل دارکردن
torch مشعل
torch چراغ قوه
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
brazing torch مشعل زرد جوش [ابزار]
hand torch مشعل دستی
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch پستانک
torch bearer مشعل دار [ابزار]
blow torch بوری زرگری یا جوشکاری نیچه
soldering torch پستانک لحیمکاری
electric torch چراغ قوهای
blow torch چراغ لحیم کاری [ابزار]
torch light چراغ قوهای
torch battery باطری قلمی
torch pot [محفظه مشعل سوخت محفظه سوخت پاش توربینی]
torch cutting [برشکاری شعله ای]
torch singer خواننده شعر احساساتی وعاشقانه
torch song شعر احساساتی وعشقی
welding torch پستانک جوش
cutting torch مشعل برش دهنده [ابزار]
cutting torch مشعل قطع کننده [ابزار]
acetylene torch مشعل استیلن [ابزار]
balanced pressure torch [مشعل با فشار متعادل]
carry out تکمیل کردن
carry out اجرا کردن
carry over انتقال به صفحه بعد دادن
carry over انتقال دادن
carry سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
carry out صورت دادن
carry out واقعی کردن
carry too far بدرجه جدی رساندن
carry out عملی کردن
to carry away ربودن
to carry off کشتن
to carry out اجراکردن
to carry out کاربستن
to carry over انتقال دادن
to carry over منقول ساختن
carry through <idiom> برای کاری نقشهای کشیدن
to carry through انجام دادن
to carry through بپایان رساندن
to carry to a بحساب بردن
carry over <idiom> برای بعد نگهداری کردن
Carry the one [two] . یک [دو] در ذهن داریم. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
to carry on پیش بردن
to carry away ازجادربردن
carry out واقعیت دادن
carry out صورت گرفتن
carry (something) out <idiom> گماردن ،قراردادن
carry out انجام دادن
carry out اجرا کردن
to carry off ربودن
to carry on ادامه دادن
carry out به انجام رساندن
carry حمل کردن
carry وام ایجاد شده در وام توسط جمع کننده
carry عملی که در آن یک وام در جمع کننده تولید وام میکند و همه در یک عمل رخ می دهند
carry با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carry وام ایجاد شده در جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی
carry خیر ناشی از جمع کننده در وام ایجاد شده
carry رقم ناشی از نتیجه زیادی که از عدد پایه استفاده شده بزرگتر است
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry بردن
carry on ادامه دادن
carry-on ادامه دادن
Carry the one [two] . یک [دو] بر دست. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
carry نشانه وقوع وام
carry زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carry حمل ونقل کردن
carry رقم نقلی
carry روپوش پرچم
carry تیر رسی داشتن
carry تیررسی حالت دوش فنگ
carry انتقال دادن
carry جبران ضعف یار
carry رانینگ
carry گرفتن توپ ودویدن برای کسب امتیاز
carry گذشتن گوی از یک نقطه یا شی ء مسافتی که گوی در هوا می پیماید
carry حمل غیرمجاز توپ
carry انداختن یک یا دو میله بولینگ
carry all درشکه یک اسبه وچهارچرخه چنته یا خورجین
carry محل ذخیره سازی وام های ایجاد شده در جمعهای موازی به جای ارسال مستقیم
carry بدوش گرفتن
carry away از جا در بردن
carry out تحقق بخشیدن
carry out به اجرا در آوردن
carry it all همه رامیدید
carry away ربودن
carry one ده بر یک
carry out جامه عمل پوشاندن
carry out انجام دادن
carry into effect صورت دادن
carry ineffect به اجرا در آوردن
carry into effect تکمیل کردن
carry into effect به اجرا در آوردن
Could you help me carry my luggage? ممکن است در حمل اسباب و اثاثیه ام به من کمک کنید؟
carry the day <idiom> برنده یا موفق شدن
carry into effect تحقق بخشیدن
carry ineffect صورت دادن
carry ineffect تحقق بخشیدن
carry into effect جامه عمل پوشاندن
carry ineffect جامه عمل پوشاندن
carry the ball <idiom> قسمت مهم وسخت را به عهده داشتن
carry ineffect تکمیل کردن
carry into effect به انجام رساندن
carry ineffect به انجام رساندن
carry ineffect واقعیت دادن
carry into effect اجرا کردن
carry ineffect اجرا کردن
to carry a weapon مسلح بودن
carry into effect انجام دادن
carry ineffect انجام دادن
carry into effect واقعیت دادن
carry ineffect واقعی کردن
carry into effect عملی کردن
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
carry ineffect عملی کردن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
carry into effect واقعی کردن
to carry a weapon اسلحه ای با خود حمل کردن
To carry ones point. To have ones way. حرف خود را به کرسی نشاندن ( پیش بردن )
carry ship کشتی حامل زندانیان جنگی کشتی غیر مسلحی که تضمین عبور داشته باشد
ripple through carry عملیاتی که رقم نقلی خروجی از جمع و رقم نقلی ورودی ایجاد کند
to carry a cane عصادست گرفتن
carry light نورافکن روشن نگهداشتن هدف برای تعقیب
to carry a watch ساعت همراه داشتن
to carry a watch ساعت دربغل گذاشتن
to carry arms سربازشدن
to carry arms سلاح برداشتن
to carry authority نفوذیاقدرت داشتن
to carry costs هزینه مرافعه دادن
to carry forward منقول ساختن
propagated carry رقم نقلی پخش شده
partial carry فضای ذخیره سازی موقت تمام ارقام نقلی جمع کننده موازی بجای ارسال مستقیم
partial carry رقم تقلی جزئی
crawl carry انتقال خزشی
fireman's carry یک دست و یک پا
end around carry رقم نقلی دورگشتی
end around carry رقم نقلی دور گشتی
carry propagation پخش رقم نقلی
carry out the obligations اجرای تعهدات
carry one's bat تا پایان بازی ادامه دادن کارتوپزن بدون سوختن
carry on business داد و ستد کردن
carry lookahead با پیش بینی رقم نقلی
it does not carry the point مقصودرا نمیرساند
to carry into effect اجراکردن
to carry into effect بموقع اجراگذاشتن
carry forward منقول ساختن
carry arms دوش فنگ
to carry the day فتح کردن
to carry to excess افراط کردن در
to carry to excess بحدافراط رساندن
cascaded carry رقم نقلی ابشاری
cascade carry وام ایجاد شده در یک جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی, رقم نقلی ابشاری
to carry weight نفوذ یا اهمیت داشتن
cash-and-carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
to carry the day فیروزشدن
to carry sword شمشیر جستن
to carry out a proposal پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
to carry into execution اجراکردن
to carry into execution انجام دادن
carry into execution اجرا کردن
to carry off to prison بزندان کشیدن
to carry one off his feet کسیراسرغیرت اوردن یاتحریک کردن
carry into effect اجرا کردن
carry forward مبلغ منقول
to carry oneself سلوک کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
cash and carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
Did you carry (deliver) the letter ? نامه را بردی یا نه ؟
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
to carry water in a sieve ساییدن مگس درهوارگ زدن
to carry water in a sieve اب درهاون کوبیدن
To carry iron to india . <proverb> آهن به هند بردن .
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
to carry something to a successful issue چیزی را با موفقیت به پایان رساندن
to carry a piece at safety تفنگی رادرحالی که ضامن ان انداخته است باخود بردن
fireman's carry from outside and reverse پیچ یک دست و یک پا از پشت دست
fireman's carry from outside & semisoupl پیچ یک دست و یک پای مخالف
fireman's carry from kneeling position نوعی یک دست و یک پا
fireman's carry and leg block نوعی فن کشتی یک دست و یک پا
fireman's carry and barrel roll یک دست از کمر
When told to carry a load , the ostrich was a bird. <proverb> به شتر مرغ گفتند بار ببر گفت مرغم گفتند پرواز کن گفت شترم.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com