Total search result: 129 (7 milliseconds) |
|
|
|
English |
Persian |
child rearing practices |
شیوههای پرورش کودک |
|
|
Other Matches |
|
practices |
اداب |
practices |
راه و رسم |
practices |
شیوه ها |
rearing |
عقب |
rearing |
دنبال |
rearing |
پروردن |
rearing |
تربیت کردن |
rearing |
افراشتن |
rearing |
نمودار شدن عقب |
rearing |
دنباله |
rearing |
عقبه سپاه |
rearing |
پشت |
rearing |
بلندکردن |
distributed practices |
تمرینهای پراکنده |
sound practices |
شیوه های درست |
distributed practices |
تمرینهای توزیعی |
restrictive trade practices |
روشهای محدود کردن تجارت |
to take action to prevent [stop] such practices |
اقدام کردن برای اینکه از چنین شیوه هایی جلوگیری شود |
he is my only child |
فرزند یگانه من است |
with child <idiom> |
حامله شدن |
from a child |
ازهنگام بچگی |
the child is a wonder |
این بچه عجوبه ایست |
to get with child |
ابستن کردن |
i would i were a child |
ای کاش بچه بودم |
with child |
ابستن حامله |
only child |
تک فرزند |
child |
بچه |
child |
ionship relat child parent |
child |
parent |
child |
یک رکورد داده که تنها با توجه به محتوی رکوردهای موجوددیگر میتواند ایجاد شود |
child |
ولد |
child |
فرزند |
child |
طفل |
child |
کودک |
to vaccinate a child |
ابله بچهای را کوبیدن |
to beat a child |
کتک زدن بچه |
the losser of a child |
فقدان یا داغ فرزند |
the child is a great t. to us |
این بچه خیلی اسباب زحمت ماشده است |
nurse child |
فرزند خوانده |
natural child |
طفل حرامزاده |
problem child |
کودک مشکل افرین |
problem child |
فرزند مسئله دار |
problem child |
فیل جناح وزیر درصورتی که راه گسترش ان مسدود باشد |
rejected child |
کودک مطرود |
to i. a child with vaccine |
ابله بچه ایی را کوبیدن |
she has brone a child |
ان زن بچه زائیده است |
she is quick with child |
جنبش بچه رادرشکم حس میکند |
nurse child |
فرزند رضائی |
wolf child |
کودک گرگ پرورده |
Could we have a plate for the child? |
آیا ممکن است بشقابی برای بچه مان به ما بدهید؟ |
I asked for the child. |
من یک برای بچه سفارش دادم. |
Watch the child ! |
مواظب بچه باش ! |
poor child |
بیچاره بچه |
to tuck in a child |
پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد] |
hardly a child anymore |
دیگر به سختی بچه ای |
Ask the truth from the child . <proverb> |
یرف راست را از بچه بپرس. |
you will spoil the child |
بچه را فاسد خواهیدکرد |
child's play |
بچه بازی |
child's play |
بازی کودکان |
child's play |
هر کار بسیار آسان |
child prodigy |
بچهبا استعداد |
latchkey child |
[بچه ای که برای مدت زمانی از روز بخاطر مشغله کاری پدر و مادر در خانه تنهاست.] |
love child |
حرامزاده - بچهایکهپدرمادرشهرگزبایکدیگرازدواجنکردهاند |
The child is going to go to bed. |
بچه دارد می رود بخواب |
To spoil child . |
بچه یی را لوس کردن |
adopted child |
فرزند خوانده |
unborn child |
حمل |
child in the womp |
حمل |
child law |
حقوق کودک |
child of the second bed |
بچه زن دوم |
child process |
تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند |
child program |
تابع یا برنامهای که توسط برنامههای دیگر فراخوانده می شوند و در حین اجرای برنامه دوم فعال می مانند |
child psychiatry |
روانپزشکی کودک |
child psychology |
روانشناسی کودک |
child development |
رشد کودک |
child custody |
حضانت |
child centered |
کودک محور |
an abortive child |
بچه سقط شده |
an abortive child |
فگانه |
backward child |
کودک عقب مانده |
big with child |
ابستن |
big with child |
حامله |
child abuse |
بهره کشی از کودک |
child adoption |
فرزند خواندگی |
child window |
پنجرهای در پنجره اصلی |
child window |
پنجره کوچکتر نمیتواند از مرز پنجره بزرگتر خارج شود و وقتی پنجره اصلی بسته است آن هم بسته میشود |
natural child |
بچه نامشروع |
he treated me as a child |
بامن مانند بچه رفتارکرد |
child study |
کودک پژوهی |
illegitimate child |
طفل نامشروع |
foster child |
فرزند خوانده |
god child |
فرزندتعمیدی |
gutter child |
بچه موچه گرد |
grand child |
نوه |
god child |
بچه تعمیدی |
feral child |
کودک وحشی |
in child birth |
درحال زایمان |
latchkey child |
[کودکی که معمولا در خانه بخاطر مشغله پدر مادر تنها است] |
elf child |
بچهای که پریان بجای بچهای که دزدیده اندمیگذارند |
elf child |
بچه عوضی |
lost child |
طفل لقیط |
child death rate |
نرخ مرگ و میر کودکان |
parent child relationship |
رابطه پدر و پسر |
to tuck up a child [British E] |
پتوی روی بچه را درست کردن [که سرما نخورد] |
female slave with a child |
ام ولد |
To adopt a child ( an infant ) . |
کودکی را بفرزندی قبول کردن |
She pressed the child to her side. |
بچه را به خودش چسباند |
The child fell off the balcony. |
بچه از ایوان پرت شد |
child labour legislation |
قانون مربوط به کارخردسالان |
Dont spoil the child . |
بچه را خراب نکنید (لوس نکنید ) |
child langmuir equation |
معادله چایلد- لنگمیور قانون چایلد- لنگمیور |
female slave with a child |
master her from child witha |
child labor laws |
قوانین کار کودکان |
to i. obedience intoa child |
فرمان برداری را کم کم به بچه ایی فهماندن |
to kiss away a child's tears |
بابوسیدن بچه اشکهایش راپاک کردن |
The child is beginning to talk. |
بچه دارد زبان باز می کند |
You are stll a child in her eyes. |
به چشم اوهنوز یک بچه هستی |
child guidance clinic |
درمانگاه راهنمایی کودک |
putative father of an illegitimate child |
پدر مفروض فرزندی نامشروع |
He beats his own child to frighten his neighbour. <proverb> |
بچه خود را مى زند که همسایه بترسد . |
He had the air of a frightened(scared)child. |
حالت بچه ای را داشت که وحشت زده شده بود |
the child belongs to the marriage bed |
الولد الفراش |
The child [kid,baby] has taken after her mother. |
بچه به مادرش رفته. |
The child of ones old age is a bell hung from ones. <proverb> |
بجه سر پیرى زنگوله تابوت است . |
blood money of an unborn child |
دیه جنین |
blood money of an unborn child |
غره |
Like every child, she has only limited vocabulary at her disposal. |
مانند هر کودک، او [زن] وسعت واژگان محدودی در اختیار دارد. |
His new luxury mansion is a dar cry from the one bedroom cottage he lived in as a child. |
عمارت لوکس جدیدش کجا و کلبه یک خوابه ای که کودکی اش را در آن به سر برد کجا. |