English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 122 (2 milliseconds)
English Persian
descendanbts of the family or tribe بنی
Other Matches
tribe قبایل
associated with a tribe حلیف
tribe ایل عشیره
tribe طایفه
tribe قبیله
tribe تبار
idols of the tribe اوهام بشری
idols of the tribe اوهام جنسی
family محدوده ماشین ها از یک تولید کننده که با سایر محصولات در همان خط از همان تولید کننده سازگارند
family محدوده طرحهای مختلف یک حالت نوع
in a family way ازادانه
in a family way بی رودربایستی
in a family way <idiom> حامله بودن
family name اسم خانوادگی
in the family way ابستن
family name نام خانوادگی
family تیره
family خاندان
family خانواده
family فامیلی
family name نام فامیلی
family خانوار
family زوجه
family اهل
family عیال
handicapped with a family پابست عیال
family man مرد خانوادهدار
family man مرد عیالوار
to provide for one's family خوارباربرای خانواده خودتهیه کردن
to maintain one's family نگهداری کردن
to maintain one's family خانواده خود را
support a family متکفل مخارج خانوادهای بودن
family man زن و بچهدار
schizogenic family خانواده اسکیزوفرنی زا
handicapped with a family گرفتارخانواده
he is a shame to his family ننگ یامایه رسوایی خانواده خود میباشد
happy family دستهای ازجانوران جوربجورکه دریک قفس باهم زندگی میکنند
member of a family عضو خانواده
occupational family گروه شغلی
of a noble family اصیل
of a noble family نجیب
patronymic family خانواده پدرنامی
family man عیالمند
family man دارای نانخور
family man مرد خانواده - دوست
one-parent family خانوادهایکهدرآنفرزندبافقط یکیازوالدینشزندگیکند
He did it for the sake of his family . محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
There seems to be a jinx on that family. به نظر می رسد که این خانواده جادو شده است.
family of curves دسته توابع [ریاضی]
family of curves دسته منحنی ها [ریاضی]
woodwind family خانوادهسازهایبادی
violin family انواعویلونها
family tent چادرخانوادگی
family man زن و بچه دوست
family men مرد عیالوار
family men زن و بچهدار
family men مرد خانوادهدار
family men عیالمند
family men دارای نانخور
family men مرد خانواده - دوست
family men زن و بچه دوست
brass family خانوادهسازهایبادی
gas family خانواده گاز
family doctors پزشک خانواده
family planning برنامه ریزی خانواده
family planning تنظیم خانواده
chip family چند تراشه مربوط به هم
circuit family خانواده مداری
computer family خانواده کامپیوتر
conjugal family خانواده زن و شوهری
consanguine family خانواده هم خون
extended family خانواده گسترده
family names نام خانوادگی
family names نام فامیلی
family tree شجره
family tree نسب نامه
family tree شجره نامه
family trees شجره
family trees نسب نامه
family trees شجره نامه
nuclear family خانواده هستهای
family doctor پزشک خانواده
family names اسم خانوادگی
matronymic family خانواده مادرنامی
family allowance مدد معاش
font family خانواده فونت
family industry صنعت خانوادگی
family therapy خانواده درمانی
family structure ساخت خانواده
family size تعداد افراد خانواده
family law حقوق خانواده
family neurosis روان رنجوری خانوادگی
family of the prophet اهل بیت پیامبر
family farm مزرعه خانوادگی
family expenditure هزینه خانوار
family expenditure هزینه خانواده
family allowance معاش اولاد حق اولاد
family allowances مقرری خانوادگی
family allowances کمک دولت به خانوارها
family of computers خانواده کامپیوترها
family asset دارائی خانوادگی
family background پیشینه خانوادگی
family budget بودجه خانواده
family budget بودجه خانوار
family check کیش همگانی
Family prayer rug فرش محرابی صف گونه [اینگونه بافت ها دارای چندین محراب قرینه بوده و بیشتر بصورت گلیم بافته می شود.]
to return to the fold [family] به خانواده خود برگشتن
family planning programs برنامههای تنظیم خانواده
wear the pants in a family <idiom> رئیس خانواده بودن
habit family hierarchy سلسله مراتب عادتهای هم خانواده
motorola 000 family خانواده موتورولا
extended family system نظام فامیلی گسترده
Generosity runs in the family. سخاوت دراین خانواده ارثی است
He cant be tied down to family life. پای بند زندگی خانوادگی نیست
I am the bread winner of the family . نان آور خانه ( خانواده ) هستم
He left his family in Europe . خانواده اش را دراروپ؟ گذاشت
A curse has been laid on the family . خانواده لعنت شده یی است
run in the family/blood <idiom> دریک سطح بودن
A single bereavement is enough to affect a whole family. <proverb> یک داغ دل بس است براى قبیله اى .
He has a family of six to. support . he has six mouths to feed. شش سر نانخور دارد ( تحت تکلف )
Our grandmother wears the trousers ( breeches , pants ) in our family . مادر بزرگمان مرد خانواده است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com