English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
greatest lower bound [glb, GLB] بزرگترین کران بالا [ریاضی]
Other Matches
lower bound کران پایین
greatest ابستن
greatest بصیر
greatest متعدد ماهر
greatest تومند
greatest مهم هنگفت
greatest کبیر
greatest عظیم
greatest بزرگ
greatest زیاد
greatest طولانی
He is the greatest scientist on earth. بزرگترین دانشمند روی زمین است
greatest common divisor بزرگ ترین مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
greatest common measure بزرگترین بخش یاب مشترک
greatest common factor [GCF] بزرگ ترین مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
Ferdowsi is held in the greatest respect. فردوسی مورد احترام فراوان است
greatest common divisor [gcd] بزرگ ترین مقسوم علیه مشترک [ریاضی]
lower :اخم
lower پایین تر
lower عبوس ترشرویی
lower هوای گرفته وابری
lower اخم کردن
lower ضعیف کردن
lower پایین اوردن لوله
lower پایین دادن لوله
lower پایین
lower : پایین اوردن تخفیف دادن
lower خفیف کردن
lower فروکش کردن
lower most پایین ترین
lower most پایین تر
lower most خیلی پست تر
Lower third قسمت پائین صفحه تلویزیون [برای نوشته و عکسهای ضمیمه]
lower most اسفل
lower کاستن از
lower تنزل دادن
lower پست تر
lower limit حد پائینی
lower boom بوم میانی
lower boom تیرک میانی
lower chord قوستحتانی
lower lobe نرمهششزیرین
lower court محکمه تالی
the lower regions دوزخ
lower mandible آروارهتحتانی
lower shell قشرتحتانی
lower cheek قسمتانتهاییمیله
At lower levels. در سطوح پایین تر
lower bowl حبابتحتانی
lower bar میلهپایینی
the lower world جهان مردگان عالم اسوات
the lower world جهان پایین
the lower regions جهان مردگان
lower eyelid پلکپائین
lower gate دروازهپائینی
lower deck پل پایینی
lower egypt مصر پایینی
lower lip لبهتحتانی
lower floor طبقه تحتانی
lower floor اشکوب زیرین
lower fungus قارچ بدون کلاهک هاگ
lower level سطحپائینی
lower limit حد پایینی
lower limit حد تحتانی
lower limit کران پایین
lower limit حد پایین
lower mast دکل پایین
lower courts محاکم تالی
lower courts محاکم ابتدایی
lower egypt مصر سفلی
lower threshold استانه پایین
lower criticism انتقاد نسبت به مندرجات متن کتاب مقدس
lower class طبقه محروم
lower class سطح پایین [اجتماع]
lower classes طبقه پست وپایین اجتماع طبقه سوم
lower class طبقه پایین
lower class طبقه پست وپایین اجتماع طبقه سوم
lower class بی کلاس [در جامعه]
To decrease. To lower. پایین رفتن ( تنزل وکاهش )
lower class طبقه عوام
lower case حروف کوچک
lower class طبقه اجتماعی کم درآمد
lower classes طبقه پایین
lower class طبقه پایین جامعه
lower class طبقه سوم [اجتماع]
lower class طبقه پست وپایین اجتماع
bound عازم رفتن مهیا
bound موجود
bound خیز به خیز رفتن
bound مقید
bound موفف کران
bound مرز محدود
bound : اماده رفتن
bound سرحد
bound خیز
bound جست وخیز
to be bound over التزام دادن
to be bound over ملتزم شدن
bound محدودکردن
bound تعیین کردن
bound هم مرز بودن مجاوربودن
out bound عازم بیرون رفتن از بندر
out bound رهسپار دریا
bound مشرف بودن
bound جهیدن
bound ملتزم شده
bound to go موفف به رفتن
bound up مقید
bound up جزء لایتجزی
bound over ملتزم
He is bound to come. احتمال زیادی دارد که بیاید
to come at a bound <idiom> خیز برداشتن
being bound over التزام
bound خیز محدود کردن مقید کردن بستن
bound :حد
bound up مجبور
bound انچه که کارائی یک سیستم رامحدود میکند
i/o bound محدود به ورودی خروجی
bound ملزم
bound موفف
lower support screw پیچحافظپایینی
lower triangular matrix ماتریس پایین مثلثی [ریاضی]
main lower topsail بالاترینبادباناصلیتحتانی
lower blade guard حافظتیغهپایینی
lower sphere clamp گیرهپایینیگوی
lower lateral lobe پهنبزگتحتانیجانبی
lower fore topsail بالاترینقسمتبادبانچهارگوش
lower limit [of the integral] کرانه پائین [انتگرال] [ریاضی]
lower lateral sinus روزنهتحتانیجانبی
lower girdle facet (1 6) احاطهکننده61تراشهپائینی
lower gill arch قوستحتانیدستگاهتنفس
lower water datum معدل پس رفت اب دریا
lower branch of meridian نصف النهار زیرین
lower flammability limit حد پایینی اشتعال پذیری
lower high water پایین ترین پیشرفت اب دریا
lower level management مدیریت سطح پایین
lower low water پایین ترین پست رفت اب دریا
input bound وسیلهای که عمل به خارج فرستادن داده ها را با نرخی سریعتر از ورود داده هاانجام بدهد
iron bound با اهن بسته
pot-bound گلدانیکهبرایگیاهیکوچکباشد
homeward-bound درراهخانه
duty-bound حینانجام وفیفه
iron bound دورتا دورخاره دار
iron bound ناهموار
iron bound سخت
iron bound سفت
it is bound to nappen مقدراست اتفاق بیافتد
ice bound یخ بسته
input bound کران ورودی
bound barrel لولهای که در اثر حرارت تاب برداشته
bound charge بار بسته
bound electron الکترون بسته
bound for home اماده رفتن به کشور میهن
bound in boards با مقوا جلد شده
compute bound با تنگنای محاسباتی
compute bound محدودیت محاسباتی
compute bound باتنگنای محاسباتی
compute bound کران محاسباتی
egg bound صفت مرغی که تخم درتخم دانش گشته یاپیچ خورده است
half bound درپشت وگوشه هاچرمی ودردوطرف پارچهای چرمی پارچهای
hide bound پوست بتن چسبیده
hide bound خشکیده متعصب
hide bound کوتاه فکر
iam bound to do that من موفف به انجام ان کارهستم
ice bound احاطه شده از یخ
bound barrel لوله تاب خورده
rock bound دیریاب
weather bound ممنوع ازحرکت بواسطه بدی هوا منتظرهوای خوب
upper bound کران بالا
outward bound عازم بیرون روانه بیرون
process bound برنامه عملیاتی و محاسباتی شرایطی که در ان سیستم کامپیوتری توسط سرعت پردازنده محدود میشود
processor bound اشاره به فرایندهایی میکندکه به محض استفاده از واحدپردازش مرکزی جهت اجرای پردازش یا محاسبه حقیقی سرعتش کم میشود
rock bound خاره بست
rock bound سنگ بست
rock bound محاط بصخره
subscript bound کران زیرنویس
storm bound گرفتاریادچارطوفان
stimulus bound محرک- وابسته
spell bound فریفته
spell bound طلسم کرده طلسم شده
spell bound افسون شده
snow bound بازمانده از زفتن بواسطه برف
snow bound دچار برف
rock bound دشوار
tape bound با تنگنای نواری
wind bound دچار باد مخالف
out of bound play به جریان انداختن بازی
ocean bound رهشپار دریا
outward bound بیرون رو
bound book کتابپربرگ
output bound کران خروجی
earth-bound عازم کرهی زمین
earth-bound در خاک
earth-bound دنیوی
earth-bound خاکی
muscle bound سفت
earth-bound زمینی
output bound وسیلهای که عمل به خارج فرستادن داده ها را باسرعتی کمتر از ورود داده هاانجام بدهد
muscle bound دارای عضلات سفت وسخت غیر قابل ارتجاع
ocean bound عازم دریا یااقیانوس
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com