Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
ground signals
سیستم علایم بصری زمینی سیستم مخابره علایم زمینی مستقر در فرودگاه
Other Matches
signals
علامتهای رمزی قراردادی بین اعضای تیم برای مانورهای معین
supervisory signals
علائم نظارتی
control signals
علائم کنترلی
control signals
سیگنالهای کنترلی
ghost signals
علایم راداری بدون منبع
flags were their only signals
یگانه علامت ایشان پرچم بود
ghost signals
علایم راداری سرگردان
sinusoidal signals
علائم سینوسی
traffic signals ahead
چراغراهنمایپیشرواست
ground
اصل
under ground
راه اهن زیرزمینی
ground
اتصال مدار الکتریکی به زمین یا به نقط های با سطح ولتاژ صفر.
ground
کف زمین
ground
زمین کردن
ground
سبب
to take ground
بگل نشستن
to take ground
بخاک نشستن
down to the ground
ازهمه جهت
out of one's ground
تجاوز توپزن از محل ایستادن
down to the ground
ازهرحیث کاملا
on the ground of
به دلیل
we are still above ground
هنوز زنده ایم
get off the ground
<idiom>
شروع خوب داشتن
above ground
زنده
ground zero
محل تماس گوی اتشین بمب اتمی با زمین
ground zero
صفر زمین
under ground
سرداب زیرزمین
get off the ground
<idiom>
پا گرفتن
ground
جهت
ground
عرصه
ground
زمان ماضی فعل grind
ground
اتصال زمین
ground
محوطه
ground
پایه
ground
کار گذاشتن یا مستقرکردن
ground
بنا کردن برپا کردن
ground
زمین میدان
ground
به گل نشاندن ناو
ground
زمین
ground
سیم زمین
ground
اساسی
ground
بگل نشاندن اصول نخستین را یاددادن
ground
اتصال به زمین
ground
فرودامدن
ground
بزمین نشستن
ground
اتصال منفی
ground
اساس
ground
کف دریا
ground
به گل زدن
ground
تماس دادن توپ با زمین
ground
تماس دادن چوب به زمین پشت گوی برای امادگی
ground
محل ایستادن توپزن
ground
خاک
ground
سیم منفی
ground
قطب منفی
ground
عنوان
ground
زمینه
ground
اتصال بدنه
ground
خاک میدان
ground
: زمین
proving ground
ازمونگاه
speed over the ground
S good made speed
pleasure ground
تفرجگاه
pleasure ground
گردش گاه
pervious ground
زمین تراوا زمین نفوذپذیر
saturated ground
زمین سیراب
saturated ground
خاک سیر اب
proving ground
محل تحقیقات علمی ازمایشگاه
stamping ground
پاتوق
to fall to the ground
زمین خوردن
to fall to the ground
به نتیجه نرسیدن
to fall to the ground
متروک ماندن
to gain ground
پیشرفت کردن
to gain ground
تجاوزکردن تعدی کردن
to gain ground upon
نزدیک
to give ground
پس نشستن
to give ground
عقب نشینی کردن
to cover much ground
وسیع بودن
to gain ground upon
شدن به
stamping ground
میعادگاه
teeing ground
منطقه شروع هر بخش ازبازی گلف
there is no ground for his complaint
شکایت او بیمورد است
to be dashed to the ground
به نتیجه نرسیدن
to be dashed to the ground
متروک ماندن
to cover much ground
جامع بودن
to cover much ground
رسابودن
protective ground
زمینه حفافتی
to give ground
تسلیم شدن
pervious ground
تراوا زمین
permeable ground
زمین تراوا
ground waves
امواج زمینی
ground waves
امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
ground wire
سیم زمین
ground work
اجرای فن در خاک
hard ground
زمین سفت
hard ground
زمین سخت
he fell to the ground
همینکه
ground wave
موج زمینی
ground timber
تیر کف
ground torpedo
اژدرپیوسته بته دریا
ground track
مسیر زمینی
ground visibility
میزان دید زمینی
ground visibility
قابلیت دیدزمینی
ground water
اب زیرزمینی
ground water
ابهای زیرزمینی
he fell to the ground
دویدن اغازکردبزمین افتاد
hold one's ground
ایستادگی کردن
made ground
خاک دستی
mark out a ground
تحدید حدود زمین
natural ground
زمین طبیعی
neutral ground
سیم زمین خنثی
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
original ground
زمین طبیعی
original ground
زمین بکر
permeable ground
تراوا زمین
lose ground
فرصت خود را ازدست دادن
lose ground
عقب افتادن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
پایداری
holding ground
گیرایی کف دریا
holding ground
محوطه نگهدارنده لنگر
impermeable ground
زمین ناتراوا
impermeable ground
زمین نفوذناپذیر
loose ground
زمین سست
quick ground
زمین سست
ground timber
تیر طولی
to stamp the ground
با پا روی زمین کوبیدن
stand one's ground
<idiom>
حمایت از جایگاه شخص
run into the ground
<idiom>
بیش ازاندازه کارکشیدن
on shaky ground
<idiom>
متزلزل ،نا امن
lose ground
<idiom>
به عقب رفتن ،ضعیف تر شدن
have one's feet on the ground
<idiom>
کاربردی ومعقول بودن
ground floor
<idiom>
give ground
<idiom>
عقب نشینی کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
gain ground
<idiom>
به جلو رفتن
(keep/have one's) ear to the ground
<idiom>
بادقت مراقب اطراف بودن
To stamp the ground .
با پا بزمین کوبیدن
The aircraft got off the ground .
هواپیما اززمین بلند شد
On what basis (ground)
بر چه اساسی ؟
basic ground
زمینه و متن اصلی فرش
ground color
رنگ زمینه
ground color
رنگ اصلی متن فرش
to be dashed to the ground
از نظر روحی خرد شدن
hunting ground
شکار گاه
hunting ground
صیدگاه
to grub the ground
ریشه های زمینی را کندن
ground-plan
[نقشه همتراز با زمین]
to keep one's feet on the ground
<idiom>
علمی ماندن و بدون نظر خصوصی
to keep one's feet on the ground
<idiom>
واقع بین ماندن
to keep one's feet on the ground
<idiom>
آرام و استوار ماندن
ground section
بدنه و پیکر اصلی فرش
[که از در هم رفتگی نخ های تار و پود بدست می آید و اسکلت فرش را بوجود می آورد.]
ground loom
دارهای قابل حمل
[قالی]
ground loom
دار عشایری
[قالی]
ground loom
دار زمینی
[قالی]
recreation ground
زمینبازی
home ground
آشنا بهمحیط
ground staff
افرادنگهداریکنندهیکزمینورزشی
vantage ground
زمین دارای برتری اتش و دید
vantage ground
زمین سرکوب
under ground survey
برداشت زیرزمینی
under ground shaft
چاه کور
under ground working
استخراج زیرزمینی
under ground mining
استخراج زیرزمینی
to touch ground
بجای ثابت یابموضوع اصلی رسیدن
to stand ones ground
برسرحرف یادلیل یاقصدخودایستادن
to stand one's ground
بر سر دلیل خود ایستادن
to spade the ground
بیل زدن
to mark out a ground
حدود زمینی را تععین کردن یانشان دادن
to make even with the ground
با خاک یکسان کردن
to lose ground
عقب نشینی کردن
to lose ground
پس نشستن
to kiss the ground
زمین بوسیدن
to kiss the ground
خودراپست کردن تواضع کردن
vital ground
زمین حیاتی
vital ground
زمین یاعوارض مهم
voltage to ground
ولتاژ زمین
ground rules
قوانینپایهایواساسی
feeding ground
محلیکهبهپرندگانغذا دادهمیشود
dumping ground
محلتخلیهزباله
common ground
نقطهنظراتمشترک
ground sill
پایهیزمینه
ground moraine
منبعیخزیرزمینی
ground-to-air
آتش زمین به هوا
ground-to-air
زمین به هوا
breeding ground
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
breeding ground
گانگاه
breeding ground
بستره
breeding ground
جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
feet on the ground
<idiom>
عقاید عاقلانه
breeding ground
پروردگاه
breeding ground
محل نشو و نمو
waterlogged ground
خاک سیر اب
to kiss the ground
پست شدن
ground tackle
وسیله مهار کردن قایق
ground detector
اشکارساز زمین
grazing ground
چراگاه
gathering ground
ابریز
gathering ground
سرابان
gathering ground
بارش سرا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com