Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
hand fork
جنگکدستی
Other Matches
to fork over
تسلیم کردن
to fork over
دادن
to fork over
پرداختن
fork
چنگال
fork
شاخه
fork
سه شاخه
fork
دوشاخه منشعب شدن
fork
پنجه
fork
محل انشعاب چند شاخه شدن
fork
انشعاب
fork
دوشاخه
fork
پوشهای که فایل فایلهای سیستم و اطلاعات مربوط به یک فایل یا برنامه کاربردی است
fork over
<idiom>
کمک کردن ،بخشیدن
fork out
<idiom>
پرداختن
fork
مثل چنگال شدن
Could we have a fork please?
ممکن است لطفا یک چنگال برایمان بیاورید؟
a fork
یک چنگال
telescopic fork
انشعابتلسکوپی
hay fork
چنگال مخصوص بلندکردن بسته علف ویونجه
salad fork
چنگالسالادخوری
I don't have a fork.
من چنگال ندارم.
oyster fork
چنگالمخصوصصدف
hoe-fork
کجبیلچنگالی
hay fork
چنگک
tuning fork
دو شاخه صوتی
fork stacker
فورک لیفت ترازو دار
iron fork
قلاب
tuning fork
دیاپازون
fork lever
اهرم دوشاخه
tuning fork
دوشاخه
carving fork
چنگالبرش
dessert fork
چنگالدسر
digging fork
بیلچهحفاری
knight fork
چنگال اسب شطرنج
coke fork
چنگال یا انبر مخصوص ذغال کک
fondue fork
چنگالبرگردان
fork of ... river
شاخه رودخانه ...
fish fork
چنگالمخصوصخوردنماهی
fork stacker
لیفت تراک
safety fork
گیره ضامن
safety fork
دوشاخه امنیت
fork pocket
محفظهانشعابی
dinner fork
چنگالغذاخوری
fork crow
دوشاخه
cuban fork ball
پرتاب توپی که بامایعی اغشته و لغزنده شده
fork-lift truck
نوعیوسیلهحرکتی
to play a good knife and fork
ازروی اشتهاخوراک خوردن خوب چیز خوردن
to shuffle from hand to hand
دست بدست کردن
pass from hand to hand
ترتب ایادی
Hand to hand fighting
جنگ تن به تن
hand in hand
دست دردست یکدیگر
hand off
رد کردن توپ به یار
To be an old hand at something.
درکاری سابقه وتجربه داشتن
hand in hand
دست بدست
He must have a hand in it.
حتما" دراینکار دست دارد
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
hand off
کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand in
سمت زمین سرویس اسکواش
have a hand in
<idiom>
مسئول کاری شدن
on hand
<idiom>
دردسترس
on hand
<idiom>
قابل دسترس
on hand
<idiom>
حاضر
on the other hand
<idiom>
درمقابل
second hand
<idiom>
دست دوم
try one's hand
<idiom>
بیتجربه بودن
in hand
<idiom>
زیرنظر
an old hand at something
<idiom>
کارکشته
off hand
بدون آمادگی
hand down
پشت درپشت چیزی رارساندن
hand in
سمت زمین سرویس
hand down
بتواتر رساندن
from hand to hand
<idiom>
از یک شخص به یک شخص دیگری
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
hand out
<idiom>
از چیزهایی مشابه به هم دادن
hand down
<idiom>
وصیت کردن
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
hand it to (someone)
<idiom>
به کسی اعتبار دادن
hand-me-down
<idiom>
بدش به من
hand-out
<idiom>
پاداش ،معمولا از طرف دولت
hand-out
<idiom>
hand over
<idiom>
hand down
به ارث گذاشتن
off hand
فی البداهه
hand on
تسلیم کردن
out of hand
غیر قابل جلوگیری
near at hand
نزدیک
take a hand at
شرکت کردن در
to come to hand
بدست امدن
to come to hand
رسیدن
out of hand
فورا
to get ones hand in
دست یافتن به
to get ones hand in
تسلط پیداکردن در
in hand
گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
in hand
در جریان
in hand
در دست اقدام
near at hand
در دسترس
near at hand
دم دست
off hand
بی مطالعه
one hand
گرفتن توپ با یک دست
on the other hand
ازطرف دیگر
on the other hand
از سوی دیگر
on one hand
ازیک طرف
on one hand
ازطرفی
on one hand
ازیکسو
on hand
در دست
on hand
وسایل موجود درانبار
on hand
موجود
off hand
بی تهیه
to hand
دردسترس
to hand down
بارث گذاشتن
hand over
تفویض کردن
hand over
به قبض دادن
hand over
فرستادن
hand over
تحویل دادن
hand over
تسلیم کردن
hand out
حریف دریافت کننده سرویس
hand out
خراب کردن سرویس اسکواش
hand out
خطای سرویس
right hand
دست راست
under the hand of hand
به امضای .....
to hand down
بدوره بعدانتقال دادن
to hand out
از پنجره اویزان کردن
to hand over
تحویل دادن
to hand over
واگذارکردن
to take in hand
دردست گرفتن
to take in hand
بعهده گرفتن
under hand
درنهان به پنهانی
under the hand of
به امضای
hand saw
اره قد کن
hand saw
اره دستی
hand on
پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
off hand
سر ضرب
at first hand
مستقیما
hand me down
ارزان
hand me down
لباس ارزان ودوخته
hand-to-hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand
دست به یقه
hand-to-hand
دردسترس
hand-to-hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand
نزدیک
hand to hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand to hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand
دردسترس
hand to hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand
نزدیک
old hand
ادم با سابقه و مجرب
hand-me-down
لباس ارزان ودوخته
hand-me-down
ارزان
on the one hand
<adv.>
در یک طرف
on the other hand
<adv.>
ازطرف دیگر
hand to hand
دست به یقه
first-hand
اصلی
first-hand
مستقیم
second hand
عاریه
second hand
مستعمل دست دوم
second hand
کار کردن
second hand
نیم دار
on the other hand
<adv.>
درمقابل
on the other hand
<adv.>
طور دیگر
on the other hand
<adv.>
به ترتیب دیگر
on the one hand
<adv.>
یکی انکه
off-hand
پاس کوتاه روی سر
second-hand
ثانیه شمار
hand
نفر
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand
دادن
hand
پیمان
hand
پهلو
hand
طرف
hand
دخالت کمک
hand
شرکت
hand
خط
hand
دسته دستخط
hand
عقربه
hand
دست
little hand
عقربه کوچک
[ساعت]
hand
کمک
hand
یاری دادن
hand
دست به دست کردن
second-hand
مستعمل
second-hand
نیمدار
hand
عقربه
[ساعت ...]
right-hand
واقع در دست راست
hand
سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand
سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand
دستخط
hand
امضا
hand
بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand
میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand
خطای دست
at first hand
در وهله نخست
have a hand in something
<idiom>
در کاری دست داشتن
better hand
پیشی
four in hand
گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
second-hand
<adj.>
کارکرده
for ones own hand
بابت خود شخص
for ones own hand
به خاطر خود شخص
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com