English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (4 milliseconds)
English Persian
hand picked دست چین
Search result with all words
hand-picked دست چین
Other Matches
picked نوک دار
picked خاردار برگزیده
picked انتخاب شده
picked لخت
picked کلنگ خورده
picked پاک کرده
picked نوک تیز
picked پوست کنده
They picked my pocket. جیبم رازدند
picked quarrel نزاعی که با بهانه یا عمداراه انداخته باشند
Hand to hand fighting جنگ تن به تن
pass from hand to hand ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand دست بدست کردن
hand off رد کردن توپ
on the other hand از سوی دیگر
on one hand ازیک طرف
on one hand ازطرفی
on one hand ازیکسو
on hand در دست
on hand وسایل موجود درانبار
on hand موجود
on the other hand ازطرف دیگر
one hand گرفتن توپ با یک دست
out of hand غیر قابل جلوگیری
out of hand فورا
to get ones hand in دست یافتن به
to come to hand رسیدن
to come to hand بدست امدن
take a hand at شرکت کردن در
right hand دست راست
She has become rather off hand. سایه اش سنگین شده
off hand بی تهیه
off hand بی مطالعه
hand over تسلیم کردن
hand out حریف دریافت کننده سرویس
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
hand out خطای سرویس
hand on پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand on تسلیم کردن
hand off رد کردن توپ به یار
hand off کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand in hand دست بدست
hand in hand دست دردست یکدیگر
hand in سمت زمین سرویس اسکواش
hand in سمت زمین سرویس
hand down به ارث گذاشتن
hand down بتواتر رساندن
hand over تحویل دادن
near at hand دم دست
near at hand در دسترس
near at hand نزدیک
off hand فی البداهه
in hand گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
in hand در جریان
in hand در دست اقدام
hand saw اره قد کن
hand saw اره دستی
hand over تفویض کردن
hand over به قبض دادن
hand over فرستادن
hand down پشت درپشت چیزی رارساندن
Do you need a hand? میتونم کمکت کنم؟
second-hand <adj.> کارکرده
to hand somebody something به کسی چیزی دادن
have a hand in something <idiom> در کاری دست داشتن
be off hand with someone <idiom> سر سنگین بودن
off hand سر ضرب
off hand بدون آمادگی
an old hand at something <idiom> کارکشته
in hand <idiom> زیرنظر
Do you need a hand? کمک میخوای؟
little hand عقربه کوچک [ساعت]
hand عقربه [ساعت ...]
on the one hand <adv.> در یک طرف
on the one hand <adv.> یکی انکه
on the other hand <adv.> به ترتیب دیگر
on the other hand <adv.> طور دیگر
on the other hand <adv.> درمقابل
on the other hand <adv.> ازطرف دیگر
on the other hand <adv.> از سوی دیگر
try one's hand <idiom> بیتجربه بودن
second hand <idiom> دست دوم
on the other hand <idiom> درمقابل
He must have a hand in it. حتما" دراینکار دست دارد
under the hand of hand به امضای .....
under the hand of به امضای
under hand درنهان به پنهانی
to take in hand بعهده گرفتن
to take in hand دردست گرفتن
to hand over واگذارکردن
to hand over تحویل دادن
to hand out از پنجره اویزان کردن
to hand down بدوره بعدانتقال دادن
to hand down بارث گذاشتن
to hand دردسترس
To be an old hand at something. درکاری سابقه وتجربه داشتن
from hand to hand <idiom> از یک شخص به یک شخص دیگری
get out of hand <idiom> کنترل خودرا از دست دادن
on hand <idiom> حاضر
on hand <idiom> قابل دسترس
on hand <idiom> دردسترس
have a hand in <idiom> مسئول کاری شدن
hand over <idiom>
hand-out <idiom>
hand-out <idiom> پاداش ،معمولا از طرف دولت
hand out <idiom> از چیزهایی مشابه به هم دادن
hand-me-down <idiom> بدش به من
hand it to (someone) <idiom> به کسی اعتبار دادن
hand in <idiom> به کسی چیزی دادن
hand down <idiom> وصیت کردن
to get ones hand in تسلط پیداکردن در
hand-to-hand دسته و پنجه نرم کردن
second-hand ثانیه شمار
second hand نیم دار
second hand کار کردن
second-hand مستعمل
second-hand نیمدار
right-hand واقع در دست راست
second hand مستعمل دست دوم
second hand عاریه
hand سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand دستخط
hand امضا
hand بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand خطای دست
off-hand پاس کوتاه روی سر
hand to hand نزدیک
hand-to-hand دست به یقه
hand-to-hand دردسترس
first hand نخستین بازی کن
first hand دست اول
for ones own hand به خاطر خود شخص
for ones own hand بابت خود شخص
four in hand گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
hand-to-hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand me down لباس ارزان ودوخته
at first hand در وهله نخست
hand-to-hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand نزدیک
hand to hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand to hand دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand دست به یقه
hand to hand دردسترس
hand to hand دست بدست یکدیگر مجاور
first-hand مستقیم
hand پیمان
hand دادن
old hand ادم با سابقه و مجرب
hand پهلو
hand طرف
hand دخالت کمک
better hand پیشی
hand شرکت
at first hand مستقیما
hand خط
at the hand of بوسیله
hand دسته دستخط
hand عقربه
hand دست
at the hand of بدست
at second hand بطور غیرمستقیم
at hand دم دست
at hand نزدیک
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand نفر
hand-me-down ارزان
at second hand از قول دیگری
first-hand اصلی
hand دست به دست کردن
hand-me-down لباس ارزان ودوخته
hand یاری دادن
hand کمک
hand me down ارزان
better hand تقدم
to put ones hand to anything دست بکاری زدن
to make a hand of anything درکاری کامیاب شدن
to put ones hand to anything بکاری مبادرت کردن
under hand stoping رگه شیب دار
hand to mouth دست بدهان
hand to mouth محتاج گنجشک روزی
hand-to-mouth دست بدهان
hand-me-downs ارزان
deck hand ملوان ساده
to oil one's hand به کسی رشوه دادن
under my hand and seal به امضا و مهر من
to put in hand دایرکردن اقدام کردن
upper hand برتری دست بالا
with a high hand امرانه
hand-me-downs لباس ارزان ودوخته
upper hand امتیاز
to make a hand of anything از چیزی سودبردن
to lift up one's hand دست بدعا برداشتن
upper hand اربابی
upper hand اقایی
to lift one's hand دست به سوگند برداشتن
to put in hand بجریان انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com