Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
hand spun
نخ تابیده با دست
[دستریس]
Other Matches
spun concrete
بتن پیش تنیده
spun glass
شیشه تاب خورده
spun glass
شیشه مذاب الیاف مانند
spun glass
شیشه ریسیده
factory-spun
نخ کارخانه ای
spun rayon
ابریشم مصنوعی تابیده
spun or span
گذشته
S-twist
[S-spun]
نخ چپ تاب
[جهت پیچیدن الیاف بدور یکدیگر در این نوع نخ مانند حرف اس لاتین است.]
spun yarn
نخ تابیده
spun concrete
بتن تنیده
fine spun
نازک ریسته
spun yarn
نخ تابدار و ریسیده شده
hard spun
[نخ با تاب زیاد با زاویه ای معادل سی تا چهل و پنج درجه نسبت به محور عمودی]
factory-spun
نخ ماشین ریس
spun wool
[پشم ریسیده شده و بصورت نخ درآمده]
fine spun
غیرعملی
fine spun
دقیق خیالی
fine spun
باریک
Z-twist
[Z-spun]
راست تاب
pass from hand to hand
ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand
دست بدست کردن
Hand to hand fighting
جنگ تن به تن
hand down
<idiom>
وصیت کردن
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
hand it to (someone)
<idiom>
به کسی اعتبار دادن
hand-me-down
<idiom>
بدش به من
hand off
رد کردن توپ
hand out
<idiom>
از چیزهایی مشابه به هم دادن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
from hand to hand
<idiom>
از یک شخص به یک شخص دیگری
He must have a hand in it.
حتما" دراینکار دست دارد
She has become rather off hand.
سایه اش سنگین شده
To be an old hand at something.
درکاری سابقه وتجربه داشتن
hand off
کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand in hand
دست بدست
hand in hand
دست دردست یکدیگر
hand in
سمت زمین سرویس اسکواش
hand in
سمت زمین سرویس
hand-out
<idiom>
پاداش ،معمولا از طرف دولت
hand-out
<idiom>
in hand
<idiom>
زیرنظر
an old hand at something
<idiom>
کارکشته
off hand
بدون آمادگی
off hand
فی البداهه
off hand
سر ضرب
be off hand with someone
<idiom>
سر سنگین بودن
have a hand in something
<idiom>
در کاری دست داشتن
try one's hand
<idiom>
بیتجربه بودن
second hand
<idiom>
دست دوم
hand over
<idiom>
hand down
به ارث گذاشتن
hand down
بتواتر رساندن
have a hand in
<idiom>
مسئول کاری شدن
on hand
<idiom>
دردسترس
on hand
<idiom>
قابل دسترس
on hand
<idiom>
حاضر
on the other hand
<idiom>
درمقابل
hand down
پشت درپشت چیزی رارساندن
hand off
رد کردن توپ به یار
on hand
موجود
out of hand
غیر قابل جلوگیری
out of hand
فورا
right hand
دست راست
in hand
گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
in hand
در جریان
in hand
در دست اقدام
to take in hand
بعهده گرفتن
take a hand at
شرکت کردن در
to come to hand
بدست امدن
to come to hand
رسیدن
one hand
گرفتن توپ با یک دست
on the other hand
ازطرف دیگر
on the other hand
از سوی دیگر
on hand
وسایل موجود درانبار
on hand
در دست
on one hand
ازیکسو
off hand
بی تهیه
off hand
بی مطالعه
on one hand
ازطرفی
near at hand
دم دست
near at hand
در دسترس
near at hand
نزدیک
on one hand
ازیک طرف
to get ones hand in
دست یافتن به
to get ones hand in
تسلط پیداکردن در
to hand
دردسترس
hand over
تفویض کردن
hand over
به قبض دادن
hand over
فرستادن
hand over
تحویل دادن
hand over
تسلیم کردن
hand out
حریف دریافت کننده سرویس
hand out
خراب کردن سرویس اسکواش
hand out
خطای سرویس
hand on
پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
under the hand of hand
به امضای .....
to hand down
بارث گذاشتن
to hand down
بدوره بعدانتقال دادن
to hand out
از پنجره اویزان کردن
to hand over
تحویل دادن
to hand over
واگذارکردن
hand saw
اره قد کن
hand saw
اره دستی
to take in hand
دردست گرفتن
under hand
درنهان به پنهانی
under the hand of
به امضای
hand on
تسلیم کردن
second hand
کار کردن
hand-to-hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand
دست به یقه
hand-to-hand
دردسترس
hand-to-hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand
نزدیک
hand to hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand to hand
دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand
دردسترس
hand to hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand
نزدیک
off-hand
پاس کوتاه روی سر
second-hand
ثانیه شمار
hand-to-hand
رزم نزدیک رزم تن به تن
hand me down
لباس ارزان ودوخته
hand me down
ارزان
second hand
نیم دار
on the other hand
<adv.>
ازطرف دیگر
hand to hand
دست به یقه
on the other hand
<adv.>
درمقابل
on the other hand
<adv.>
طور دیگر
on the other hand
<adv.>
به ترتیب دیگر
on the one hand
<adv.>
یکی انکه
on the one hand
<adv.>
در یک طرف
hand
عقربه
[ساعت ...]
hand-me-down
ارزان
hand-me-down
لباس ارزان ودوخته
second-hand
مستعمل
second-hand
نیمدار
hand
نفر
hand
کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand
دادن
hand
پیمان
hand
پهلو
hand
طرف
hand
دخالت کمک
hand
شرکت
hand
خط
hand
دسته دستخط
hand
عقربه
hand
دست
hand
کمک
hand
یاری دادن
right-hand
واقع در دست راست
little hand
عقربه کوچک
[ساعت]
hand
سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
hand
سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand
دستخط
hand
امضا
hand
بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand
تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand
میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand
خطای دست
hand
دست به دست کردن
Do you need a hand?
میتونم کمکت کنم؟
at second hand
بطور غیرمستقیم
at second hand
از قول دیگری
at hand
دم دست
first-hand
مستقیم
first-hand
اصلی
at hand
نزدیک
old hand
ادم با سابقه و مجرب
on the other hand
<adv.>
از سوی دیگر
at first hand
در وهله نخست
second-hand
<adj.>
کارکرده
Do you need a hand?
کمک میخوای؟
first hand
دست اول
first hand
نخستین بازی کن
second hand
مستعمل دست دوم
second hand
عاریه
at first hand
مستقیما
better hand
پیشی
better hand
تقدم
at the hand of
بوسیله
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
four in hand
گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
for ones own hand
بابت خود شخص
at the hand of
بدست
for ones own hand
به خاطر خود شخص
subject in hand
مانحن فیه
raise a hand
<idiom>
به دردسر انداختن
to hand in ones checks
مردن
hand gesture
اشاره دست
sweep hand
عقربه ثانیه شمار
to force ones hand
کسیرابرخلاف میلش واداربکردن کاری یا اتخاذرویهای نمودن
the broad of the hand
کف دست
to get the upper hand
پیشی جستن
the matter in hand
موضوع مورد بحث
text hand
دستخط درشت
to get the upper hand
برتری جستن تفوق پیدا کردن
to get the upper hand
غالب شدن
the flat of the hand
پهنای درست
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com