Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (10 milliseconds)
English
Persian
head piece
کلاه
head piece
سرصفحه
head piece
ارایش
head piece
هوش
head piece
ادراک ادم باهوش
head piece
قسمت بالا
head piece
سر هر التی که روی سر قرارمیگیرد
Other Matches
head to head polymer
بسپار سر به سر
three piece
درست شده از سه قسمت
think piece
مقاله خبری امیخته باافکار وتفسیرات نویسنده
piece
جورشدن
piece
قدری
piece
کمی
piece
اسلحه گرم
piece
قبضه توپ یا تفنگ
piece
قبضه سلاح
piece
پاره
piece
قسمت
three piece
سه پارچه
three piece
سه تکه
to piece out
کردن
to piece out
تیکه تیکه درست کردن
piece
تکه
piece
قطعه
piece
دانه
piece
فقره
piece
سکه نمونه
piece
قطعه ادبی یاموسیقی
piece
نمایشنامه قسمت بخش
piece
یک تکه کردن
piece
وصله کردن
piece
ترکیب کردن
to piece out
دراز
piece
سوار
piece
مهره شطرنج
piece
طغرا
say one's piece
<idiom>
آشکارا نظر خودرا گفتن
piece
مهره پارچه
by the piece
ازروی کار کرد
by the piece
بطورمقاطعه
piece of eight
دلاراسپانیولی
piece
عدد
of a piece with each other
ازسر هم همجنس یکدیگر
piece
جزء
to piece together
بهم پیوستن
one-piece
لباسیکسره
piece
طغری
piece workers
پیمانکار ها
cross piece
تیر عرضی
piece workers
مقاطعه کار ها
piece-workers
پیمانکار ها
piece workers
مقاطعه چی ها
piece-workers
مقاطعه چی ها
piece worker
مقاطعه کار
piece-worker
پیمانکار
piece worker
پیمانکار
chimney piece
ارایش روی بخاری
chimney piece
پیش بخاری
piece-worker
مقاطعه چی
center piece
میانه
center piece
قسمت میانی اسباب روی میز
time-piece
ساعت
piece-workers
مقاطعه کار ها
piece worker
مقاطعه چی
piece of cake
<idiom>
آسان
flower piece
ارایش گل
wreckage piece
تکه اتلاف
fitting piece
تکه اتصالی
fitting piece
بست
wreckage piece
تکه ای از لاشه هواپیما یا ماشین وغیره
wreckage piece
تکه کالای بازیافتی از کشتی و غیره
field piece
توپ صحرائی
party piece
قطعهموسیقییاشعریکهدرمهمانیاجراگردد
museum piece
قدیمی غیرعادی
facr piece
قسمت مربوط به صورت ماسک ضد گاز
eye piece
عدسی سر دوربین
flower piece
گل کاری
fowling piece
تفنگ شکاری تفنگ ساچمهای
speak one's piece
<idiom>
فکر کسی را خواندن
There is one piece missing.
یک تکه از اسباب و اثاثیه نیست.
he gave me a piece of a
مشورای بمن داد
he gave me a piece of a
پندی بمن داد
museum piece
آدم پیر
[پدر بزرگ ]
[مادر بزرگ]
museum piece
تکه موزه
piece of writing
مدرک
[سند ]
[اصطلاح رسمی]
fowling piece
تفنگ سبک برای شکار پرنده وحیوان کوچک
fowling piece
تفنگ پرنده زنی تفنگ شکاری
fowling piece
تفنگ ساچمه زنی
abutment-piece
تیر کف
altar-piece
پرده نقاشی
[یا تندیس تزئینی در قسمت بالا و عقب محراب کلیسا]
ashlar-piece
سنگ بنا
[piece of ]
advice
پند
[piece of ]
advice
نصیحت
[piece of ]
advice
آگاهی
[piece of ]
advice
مشورت
a piece of advice
یک راهنمایی
contact piece
کنتاکت
contact piece
پلاتین
[piece of ]
advice
اندرز
toe-piece
قسمتجلویی
toe piece
مهرهرویپنجه
chimney-piece
آذین شومینه
corbel-piece
بالشتک
dragon-piece
[مهار تیر شیروانی نبش]
dragging-piece
[مهار تیر شیروانی نبش]
form-piece
[تکه های سنگ در مشبک کاری]
one-piece suit
لباسیکسره
one-piece coverall
پوششیکتکه
flower piece
تصویرگل
middle piece
قطعهمیانی
a piece of information
یک تکه اطلاع
piece-worker
مقاطعه کار
battle piece
تصویرجنگ
base piece
توپ مبنا
night piece
دورنمای شب
sea piece
نقاشی منظره دریا
service of the piece
مشق پای قبضه توپخانه مشق پای توپ
mantel piece
گچبری دور بخاری
light piece
سوار سبک شطرنج
swivel piece
مدور دو راه
swivel piece
مدور لنگر
tail piece
سیم گر
tail piece
زه گیر ارایش ته فصل
reference piece
توپ مبنا
test piece
نمونه ازمایشی
test piece
توپ مبنا یا توپ نمونه درخصلت یابی
knee piece
زانو بند
kiching piece
میخ چوبی بزرگ
test piece
نمونه ازمایش
heavy piece
سوار سنگین شطرنج
nose piece
قسمتی از ریز بین که حامل عدسی شیئی است
ridge piece
کش بالای شیروانی
pole piece
قطبک
pocket piece
سکه ازدواج افتاده یا چیزی مانندان که درجیب نگاه دارندتابرکت جیب باشد
pinned piece
اچمز
piece work
کار قطعهای
piece parts
قطعاتی که در تولید محصول بکاربرده میشود
piece part
قطعه سرهم و جدا نشدنی
piece part
قطعه یک پارچه
piece mark
شماره شناسایی که روی قطعات و وسایل حک میشود
piece goods
کالاهایی که بصورت دانهای بفروش میرسد
piece deresistance
مثلا تیکه بزرگی از گوشت
piece deresistance
بخش عمده خوراک
piece de resistance
خوراک اصلی
piece de resistance
کارپر اهمیت
piece de resistance
فقره برجسته
piece de resistance
امر مهم
piece dye
بطوریکپارچه رنگ کردن
set piece
قطعه ادبی ویا موسیقی منفردومشخص
base piece
قنداق
to pick to piece
پاره پاره کردن
to pick to piece
سخت موردانتقادوعیبجویی قراردادن
adaptor piece
حلقه اتصال
artillery piece
جنگ افزارتوپخانه
to stub a piece
از کنده یاریشه پاک کردن
corbel piece
قسمتپیشآمده
crotch piece
فاق
end-piece
قطعهیانتهایی
time-piece
زمان
artillery piece
قبضه توپخانه
base piece
کف
base piece
توپ اصلی
base piece
قبضه مبنا
to piece a rope
تیکه سر طناب دادن
base piece
پایه پایه استقرار
to piece a garment
تیکه سر جامهای دادن
end piece
انتهایدم
to piece a garment
جامهای را با تیکه بزرگترکردن
base piece
مقر
to huddle up a piece of work
کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
BNC T piece connector
فلزی به شکل ح T که کارت آداپتور را به انتهای دو بخش RG وصل میکند کابل Loaxial باریک در نصب شبکههای اینترنت به کار می رود
piece production cost
ارزش تولید قطعه
It is an intricate piece of machinery.
دستگاه ظریف ودقیقی است
reducing tee piece
سه راه کاهنده
tensile test piece
نمونه ازمون کششی
To shave a piece of wood.
قطعه چوبی راتراشیدن
extended pole piece
قطبک دراز شده
give someone a piece of your mind
<idiom>
عصبانی شدن از کسی
to perform a piece of music
قطعه موسیقی رادرست درساز ادا کردن
jobber
[piece worker]
مقاطعه چی
horn of pole piece
شاخ قطبک
jobber
[piece worker]
پیمانکار
reducing tee piece
سه راه نقصانی
to perform a piece of music
ساز زدن
jobber
[piece worker]
مقاطعه کار
to put in a piece of work
بخشی از کار دیگران را انجام دادن
small piece of brick
کلوک
to carry a piece at safety
تفنگی رادرحالی که ضامن ان انداخته است باخود بردن
tow piece spark plug
شمع موتور دو تکه
How long is a piece of string?
[Britisch E]
[Australian E]
[when length amount or duration is indeterminate]
<idiom>
من هم نمی دانم
[وقتی کسی پرسشی دارد]
[اصطلاح مجازی]
How long is a piece of string?
[Britisch E]
[Australian E]
[when length amount or duration is indeterminate]
<idiom>
من هم جوابی ندارم.
[وقتی کسی پرسشی دارد]
[اصطلاح مجازی]
on/upon one's head
<idiom>
برای خودش
keep one's head
<idiom>
head-on
<idiom>
فرجام مواجه شدن با
head down
دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
R/W head
HEAD WRITE/READ
R/W head
وسیله
head off
<idiom>
به عقب برگشتن
head up
<idiom>
رهبر
head off
<idiom>
مانع شدن از ،جلوگیری کردن
head out
<idiom>
ترک کردن
head-on
<idiom>
برعلیه کسی بودن
head off
دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
go to one's head
<idiom>
مغرور شدن
keep one's head
خونسردبودن
keep one's head
دست پاچه نشدن
to get anything into ones head
چیزیراحالی شدن یافهمیدن متقاعدشدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com