Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
hold good
معتبر بودن
hold good
<idiom>
ادامه دادن
Other Matches
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
What is good for the goose is good for the gander . One cant apply double standards .
یک بام ودو هوانمی شود
HE is good at math. He has a good head for figures.
حسابش ( ریاضیات ) خوب است
Good gracious ! Good heaven ! My god !
پناه برخدا
hold-up
مانع شدن
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to hold
مالک بودن
in the hold
در انبار کشتی
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
hold with
خوش داشتن در
hold-up
قفه
hold-up
توقیف
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold down
مطیع نگاه داشتن
hold by
پسندیدن
hold by
به چیزی چسبیدن
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold with
پسندیدن
to hold
دارا بودن
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
hold still
<idiom>
بی حرکت
get hold of
گیر اوردن
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
hold-up
<idiom>
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
hold up
<idiom>
مورد هدف
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold up
<idiom>
حمل کردن
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
to hold
داشتن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
to hold an a
باردادن
to hold an a
دیوان منعقد کردن
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
hold up
<idiom>
برافراشتن
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
تصرف کردن
hold
گیر
hold
دژ
hold
ایست
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
پایه مقر
hold
جلوگیری کردن
hold
انبار کالا
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
تسلط
hold
منعقد کردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
انبار کشتی
hold
چسبیدن نگاهداری
hold over
تمدید
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold over
باقی ماندن
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold out
بسط یافتن
hold one's own
پایداری
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own
ایستادگی کردن
hold on
صبرکردن
hold
نگهداشتن
hold
نگاه داشتن
hold
دردست داشتن
hold
گرفتن
hold
جا گرفتن تصرف کردن
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold
ایست نگهداری
hold on
ادامه دادن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth
ارائه دادن
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
hold in
جلوگیری کردن
hold in
خودداری کردن
hold up
مانع شدن
hold up
قفه
hold up
توقیف
get hold of yourself
گیرتون آوردم
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold on
نگهداشتن
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
to hold in estimation
قدردانی کردن از
container hold
گنجایشانبارکشتی
to leave hold of
ول کردن
to leave hold of
رها کردن
to hold in fee
تصرف مطلق داشتن در
data hold
ذخیرهاطلاعات
to hold in estimation
محترم یاارجمند داشتن
to take fast hold of
گرفتن
to loose hold
ول کردن
to quit hold of
ول کردن
to take fast hold of
سفت
to hold in trust
بطورامانت نگاه داشتن
to lay hold on
استفاده ازضعف کسی کردن
to lay hold on
گرفتار کردن
weapons hold
فرمان اتش قطع در پدافند هوایی
to hold one's tongue
خاموش شدن
to hold one's tongue
ساکت ماندن زبان خودرانگاه داشتن
to hold in reverence
حرمت کردن
to hold in reverence
محترم داشتن
to hold in restraint
توقیف کردن
to hold in restraint
نگهداشتن
to hold in respect
محترم داشتن
to hold responsible
مسئول کردن
to hold responsible
مسئول قراردادن
to hold in respect
احترام گزاردن به
to hold in respect
احترام کردن
to hold the scales even
عادلانه داوری کردن
weapons hold
جنگ افزار اتش قطع
to take or hold captive
اسیرکردن
to hold the scales even
بی طرفانه قضاوت کردن
cargo hold
نگهداریمحمولهبار
hold water
با عقل جور امدن
hold back
بند
hold back
گیر
hold back
مانع
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
hold aloof
کناره گیری کردن
hold water
از امتحان درست درامدن
hold water
قایق ایست
heading hold
روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
heading hold
روش کنترل سمت مسیرهواپیما
hold your gab
گپ نزن
hold back
وقفه
hold back
توقف مانع شدن
hold captain
متصدی انبار کشتی
hold one's ground
پایداری
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
ایستادگی کردن
hold in restraint
توقیف کردن
hold in respect
احترام گذاشتن به
hold hard
عجله نکنید
hold hard
صبر کنید
hold fire
اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold fire
اتش قطع
hold control
نافم همزمانی
hold your gab
دم مزن
hold your gab
سخن مگو
to hold a session
جلسه منعقد کردن
to hold any one to ransom
کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
to hold by lease
اجاره کردن
to hold by lease
با اجاره گرفتن
to hold by lease
در اجاره
to hold cheap
ناچیزشمردن
to hold cheap
حقیرشمردن
to hold fast
محکم
to hold fast
نگاهداشتن
to hold in contempt
سبک داشتن
to hold a meeting
جلسه منعقد کردن
to hold a meeting
داشتن
to hold a meeting
مجلس
hold back
اشغال کننده
leave hold
رها کردن
mach hold
بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
submission hold
خفه کردن
submission hold
کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold
شی مه
taking hold
سرشاخ
to catch hold of
محکم گرفتن
to hold a levee
بار عام دادن
to hold a meeting
انجمن کردن
to hold in contempt
پست شمردن کوچک شمردن
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
four quarter hold
ضربه فنی
four quarter hold
ایپون
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
hold water
<idiom>
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
hold one's horses
<idiom>
باصبوری منتظر ماندن
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
face hold
گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
choke hold
خفه کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com