Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 246 (13 milliseconds)
English
Persian
hold one's own
ایستادگی کردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own
پایداری
Search result with all words
hold
نگهداشتن
hold
نگاه داشتن
hold
دردست داشتن
hold
گرفتن
hold
جا گرفتن تصرف کردن
hold
چسبیدن نگاهداری
hold
انبار کشتی
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
تصرف کردن
hold
گیر
hold
دژ
hold
ایست
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
پایه مقر
hold
جلوگیری کردن
hold
انبار کالا
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
تسلط
hold
منعقد کردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold
ایست نگهداری
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold up
مانع شدن
hold up
قفه
hold up
توقیف
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold-up
مانع شدن
hold-up
قفه
hold-up
توقیف
hold-ups
با اسلحه سرقت کردن
hold-ups
مانع شدن
hold-ups
قفه
hold-ups
توقیف
altitude/height hold
متوقف کننده سقف پروازهواپیما محدود کننده خودکارارتفاع پرواز هواپیما
battery hold down
میانگیردار باتری
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
catch hold of
محکم نگاهداشتن
choke hold
خفه کردن
choke hold
فن شیمه
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
face hold
گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
four quarter hold
ضربه فنی
four quarter hold
ایپون
get hold of
گیر اوردن
heading hold
روش کنترل سمت مسیرهواپیما
heading hold
روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
hold aloof
کناره گیری کردن
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
hold back
مانع
hold back
گیر
hold back
بند
hold back
وقفه
hold back
توقف مانع شدن
hold back
اشغال کننده
hold by
به چیزی چسبیدن
hold by
پسندیدن
hold captain
متصدی انبار کشتی
hold control
نافم همزمانی
hold down
مطیع نگاه داشتن
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold fire
اتش قطع
hold fire
اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold forth
ارائه دادن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
hold good
معتبر بودن
hold hard
صبر کنید
hold hard
عجله نکنید
hold in
جلوگیری کردن
hold in
خودداری کردن
hold in respect
احترام گذاشتن به
hold in restraint
توقیف کردن
hold on
ادامه دادن
hold on
نگهداشتن
hold on
صبرکردن
hold one's ground
ایستادگی کردن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
پایداری
hold out
بسط یافتن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over
باقی ماندن
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold over
تمدید
hold water
با عقل جور امدن
hold water
از امتحان درست درامدن
hold water
قایق ایست
hold with
پسندیدن
hold with
خوش داشتن در
hold your gab
گپ نزن
hold your gab
دم مزن
Other Matches
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
to hold
دارا بودن
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
to hold
داشتن
hold-up
<idiom>
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
to hold an a
باردادن
to hold an a
دیوان منعقد کردن
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
in the hold
در انبار کشتی
hold up
<idiom>
مورد هدف
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold up
<idiom>
حمل کردن
hold up
<idiom>
برافراشتن
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
hold still
<idiom>
بی حرکت
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
to hold
مالک بودن
get hold of yourself
گیرتون آوردم
to take or hold captive
اسیرکردن
to take fast hold of
گرفتن
hold down a job
<idiom>
شغل خود را نگه داشتن
to take fast hold of
سفت
to quit hold of
ول کردن
hold good
<idiom>
ادامه دادن
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
to take or hold captive
دستگیرکردن دربندنهادن
weapons hold
جنگ افزار اتش قطع
hold court
<idiom>
همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
data hold
ذخیرهاطلاعات
They cannot hold a candle to him .
سگش می ارزد بهمه آنها
To hold someone dear .
کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
I must get hold of her at all costs.
بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
cargo hold
نگهداریمحمولهبار
weapons hold
فرمان اتش قطع در پدافند هوایی
hold a candle to
<idiom>
درهمان درجه
hold a grudge
<idiom>
کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
hold back
<idiom>
عقب وکنار ماندن
container hold
گنجایشانبارکشتی
hold one's breath
<idiom>
نفس خود را حبس کردن
hold one's fire
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن
to hold water
معتبر بودن
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
to hold water
قابل قبول بودن
to hold water
صحت دار بودن
to hold water
ضد آب بودن
hold water
<idiom>
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold one's horses
<idiom>
باصبوری منتظر ماندن
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
hold breath
نفس خود را حبس کردن
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
Hold the line, please!
لطفا گوشی را نگه دارید!
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
to loose hold
ول کردن
taking hold
سرشاخ
submission hold
شی مه
submission hold
کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold
خفه کردن
mach hold
بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
leave hold
رها کردن
hold your gab
سخن مگو
to catch hold of
محکم گرفتن
to leave hold of
ول کردن
to hold in contempt
پست شمردن کوچک شمردن
to hold in estimation
قدردانی کردن از
to hold the scales even
بی طرفانه قضاوت کردن
to hold in fee
تصرف مطلق داشتن در
to hold in respect
احترام کردن
to hold in respect
احترام گزاردن به
to hold in respect
محترم داشتن
to hold in restraint
نگهداشتن
to hold in restraint
توقیف کردن
to hold in reverence
محترم داشتن
to hold in trust
بطورامانت نگاه داشتن
to hold one's tongue
خاموش شدن
to hold one's tongue
ساکت ماندن زبان خودرانگاه داشتن
to hold in estimation
محترم یاارجمند داشتن
to hold responsible
مسئول کردن
to hold the scales even
عادلانه داوری کردن
to hold responsible
مسئول قراردادن
to hold in reverence
حرمت کردن
to lay hold on
گرفتار کردن
to hold any one to ransom
کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
to hold cheap
حقیرشمردن
to hold a session
جلسه منعقد کردن
to hold a meeting
جلسه منعقد کردن
to hold a meeting
داشتن
to hold a meeting
مجلس
to hold a meeting
انجمن کردن
to hold a levee
بار عام دادن
to hold by lease
اجاره کردن
to hold by lease
با اجاره گرفتن
to lay hold on
استفاده ازضعف کسی کردن
to leave hold of
رها کردن
to hold fast
محکم
to hold fast
نگاهداشتن
to hold in contempt
سبک داشتن
to hold cheap
ناچیزشمردن
to hold by lease
در اجاره
to hold the purse strings
درکیسه را بستن
to hold the purse strings
جلو پول راگرفتن
to block
[hold up]
(the) traffic
جلوی رفت و آمد را گرفتن
to block
[hold up]
(the) traffic
ترافیک را نگه داشتن
but don't hold me to it
[idiom]
ولی مطمئن نیستم
to be unable to hold a candle to somebody
<idiom>
در برابر کسی پائین رتبه بودن
[در توانایی یا مهارت و غیره]
To hold an official inquiry.
تحقیق رسمی بعمل آوردن
Take hold from that end (side).
از آن سرش بگیر
hold all the trump cards
<idiom>
کنترل کامل داشتن
to hold out the olive branch
<idiom>
[پیشنهاد آشتی کردن]
to hold a share in a business
در شرکتی سهمی داشتن
to hold somebody in great respect
کسی را زیاد محترم داشتن
[احترام زیاد گذاشتن به کسی]
To be most insistent. To hold tight.
سفت وسخت چسبیدن
to hold a wolf by the ear
میان زمین واسمان معلق بودن
Be quiet!Hold your tongue!
<idiom>
ساکت باش!
To hold (keep) a secret close to ones chest.
رازی درسینه نگهداشتن
Dont move . Hold it. Keep stI'll.
بی حرکت ( در عکاسی وغیره )
This car can hold 6 persons comefortably.
دراین اتوموبیل راحت 6 نفر راجامی گیرند
To hold out ones begging bowl . To send ( pass ) round the hat .
کاسه گدایی دست گرفتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com