English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 110 (6 milliseconds)
English Persian
it injured his hands بدستهایش اسیب زد
Other Matches
injured مصدوم
injured مجروح
injured muscle عضله اسیب دیده
injured parties طرف صدمه دیده
There are people injured. چند نفر مجروح شده اند.
injured parties طرف خسارت دیده
injured party طرف صدمه دیده
injured party طرف خسارت دیده
injured person آدم آسیب دیده [زخمی]
brain injured اسیب دیده مغزی
his words injured my feelings سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
hands-off دست نزنید
hands down بدون کوشش بسهولت
hands down بدون احتیاط
on all hands ازهمه طرف
hands on <adj.> کارآمد
on all hands بهرطرف
on all hands ازهرسو
of all hands ازهمه طرف درهرحال
of all hands ازهرسو
off one's hands بیرون از اختیار شخص بیرون از نظارت شخص
hands down <idiom>
hands off <idiom>
off one's hands <idiom> از شر چیزی خلاص شدن
to come to hands دست به یخه شدن
hands off دست نزنید
hands قدرت توپگیری
hands on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
second hands نیم دار
old hands ادم با سابقه و مجرب
second hands کار کردن
second hands مستعمل دست دوم
second hands عاریه
all hands کلیه پرسنل
hands off دست زدن موقوف
hands-on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands-on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
hands crew
hands on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands-off دست زدن موقوف
all hands همگی اماده همگی
If I lay my hands on him. اگر دستم به اوبرسد می دانم چکار کنم
To shake hands with someone. با کسی دست دادن
It is in the hands of God . دردست خدا ست
farm hands پالیزگر
farm hands کشتیار
farm hands کارگر مزرعه
deck hands جاشو
deck hands ملوان ساده
wash your hands دستهای خود را بشویید
to strike hands دست پیمان بهم دادن
To wash ones hands of somebody (something). دست از کسی (چیزی )شستن (قطع مسئولیت ورابطه )
someone's hands are tied <idiom> دستهای کسی بسته بودن [اصطلاح مجازی]
hands of Fatima طرح دستان فاطمه [نوعی فرش محرابی که در آن دو نگاره کف دست استفاده می شود و جلوه ای از حالت سجود یک مسلمان و اشاره به اصول دین را نشان می دهد. این طرح بیشتر مربوط به قفقاز و شرق ترکیه بوده است.]
chafe of hands ساییدگی پوست دست ها
wash one's hands of <idiom> ترک کردن
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
My hands are tied. <idiom> دستهایم بسته اند.
lay hands on someone <idiom> صدمه زدن
lay hands on something <idiom> یافتن چیزی
To seize with both hands. دودستی چسبیدن
My hands are tied. <idiom> نمی توانم [کاری] کمکی بکنم.
(one's) hands are tied <idiom>
To rub ones hands. دستها را بهم مالیدن
hour hands عقربه ساعت شمار
imposition of hands دست گذاری
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
joint hands شریک شدن
joint hands تشریک مساعی کردن
lay hands on something بر چیزی دست یافتن
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
lay hands on something چیزی را یافتن
lay hands one someone دست روی کسی بلند کردن
he is short of hands کارگر کافی ندارد
duty hands نگهبانان
all hands parade سان و رژه عمومی
all hands parade همگی به رژه
by show of hands با نشان دادن دست
change hands دست بدست رفتن
to change hands دست بدست رفتن
clean hands پاکی
clean hands بی الایشی
duty hands گروه نگهبانان
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to shake hands دست دادن
to lay hands on دست انداختن بر
to clasp hands دست بهم زدن
to kiss hands دست پادشاه بزرگی راهنگام رفتن به ماموریت بعنوان بدرود بوسیدن
to link hands دست بهم دادن
to clasp hands دست یکی شدن
open hands دست باز بودن
open hands سخاوت
join hands توحید مساعی کردن
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
to lay hands on دست زدن به
ammunition in hands of troops مهمات موجود در دست یگانها
to read people's hands کف بینی کردن
shake-hands grip طرزقرارگیریدست
standard poker hands استانداردبرهایدستی
I am busy . my hands are tied. دستم بند است
to get [lay] [put] your hands on somebody <idiom> کسی را گرفتن [دستش به کسی رسیدن] [اصطلاح روزمره]
Those who agree,raise their hands. موافقین دستهایشان رابلند کنند
Wipe your hands on a towel. دستهایت را با حوله پاک کن
He has laid hands on these lands. دست انداخته روی این اراضی
It changed hands a few times before I got it. چند دست گشت تا به من رسید
Time hangs heavily on my hands. از زور بیکاری حوصله ام سر رفته
many hands make light work <proverb> یک دست صدا ندارد
He has suffered a great deal at the hands of his wife . از دست زنش خیلی کشیده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com