English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 130 (7 milliseconds)
English Persian
join hands توحید مساعی کردن
Other Matches
join ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
join متصل کردن یا وصل کردن چندین چیز مهم
join تابع منط قی که اگر هر ورودی درست باشد نتیجه درست میدهد
join فرمان OIN
join دست به دست هم دادن
join up به هم پیوستن
to join in پامیان گذاردن
join up مجتمع کردن هواپیماها
join دستور تولید فایل جدید که از یک فایل اضافه شده به دیگری بدست می آید
join ضربه زدن
join متصل کردن
join پیوستن
join پیوندزدن
join ازدواج کردن
join گراییدن متحد کردن
join در مجاورت بودن
join مشارکت کردن
join شرکت کردن در پیوستن
join به هم ملحق شدن یا کردن
join clip گیره اتصال
to join the majority رفتن بجایی که بیشترمردم رفته اند
to join the majority مردن
join a society عضو انجمنی شدن
join in marriage وصلت دادن
to join the army به سربازی رفتن
Join the club! من هم درشرایطی مشابه هستم !
to join company with somebody به کسی ملحق شدن [همراه کسی شدن]
to join a party عضو حزبی شدن
to join in [on] a conversation واسطه شدن [میانجی شدن] در مذاکره ای
Why dont you join our group. ? چرا به جمع ما نمی آیی ؟
join issue with a person با کسی وارد مرافعه یا دعوی شدن
off one's hands <idiom> از شر چیزی خلاص شدن
off one's hands بیرون از اختیار شخص بیرون از نظارت شخص
of all hands ازهرسو
of all hands ازهمه طرف درهرحال
on all hands ازهرسو
on all hands بهرطرف
hands on <adj.> کارآمد
to come to hands دست به یخه شدن
hands down <idiom>
hands off <idiom>
on all hands ازهمه طرف
hands down بدون کوشش بسهولت
hands-on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands off دست زدن موقوف
hands off دست نزنید
hands-off دست زدن موقوف
hands-off دست نزنید
all hands کلیه پرسنل
hands قدرت توپگیری
second hands نیم دار
second hands عاریه
second hands مستعمل دست دوم
second hands کار کردن
all hands همگی اماده همگی
hands down بدون احتیاط
hands crew
old hands ادم با سابقه و مجرب
hands on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
hands on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands-on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
to strike hands دست پیمان بهم دادن
It is in the hands of God . دردست خدا ست
To seize with both hands. دودستی چسبیدن
To wash ones hands of somebody (something). دست از کسی (چیزی )شستن (قطع مسئولیت ورابطه )
(one's) hands are tied <idiom>
To rub ones hands. دستها را بهم مالیدن
To shake hands with someone. با کسی دست دادن
If I lay my hands on him. اگر دستم به اوبرسد می دانم چکار کنم
lay hands on something <idiom> یافتن چیزی
lay hands on someone <idiom> صدمه زدن
My hands are tied. <idiom> دستهایم بسته اند.
someone's hands are tied <idiom> دستهای کسی بسته بودن [اصطلاح مجازی]
hands of Fatima طرح دستان فاطمه [نوعی فرش محرابی که در آن دو نگاره کف دست استفاده می شود و جلوه ای از حالت سجود یک مسلمان و اشاره به اصول دین را نشان می دهد. این طرح بیشتر مربوط به قفقاز و شرق ترکیه بوده است.]
chafe of hands ساییدگی پوست دست ها
lay hands on something چیزی را یافتن
hour hands عقربه ساعت شمار
My hands are tied. <idiom> نمی توانم [کاری] کمکی بکنم.
wash one's hands of <idiom> ترک کردن
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
it injured his hands بدستهایش اسیب زد
duty hands گروه نگهبانان
clean hands بی الایشی
clean hands پاکی
to change hands دست بدست رفتن
change hands دست بدست رفتن
by show of hands با نشان دادن دست
open hands سخاوت
open hands دست باز بودن
to clasp hands دست بهم زدن
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
imposition of hands دست گذاری
he is short of hands کارگر کافی ندارد
duty hands نگهبانان
joint hands شریک شدن
joint hands تشریک مساعی کردن
lay hands on something بر چیزی دست یافتن
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
lay hands one someone دست روی کسی بلند کردن
to clasp hands دست یکی شدن
farm hands پالیزگر
wash your hands دستهای خود را بشویید
deck hands جاشو
to shake hands دست دادن
farm hands کارگر مزرعه
to link hands دست بهم دادن
to lay hands on دست انداختن بر
farm hands کشتیار
deck hands ملوان ساده
to lay hands on دست زدن به
to kiss hands دست پادشاه بزرگی راهنگام رفتن به ماموریت بعنوان بدرود بوسیدن
all hands parade سان و رژه عمومی
all hands parade همگی به رژه
ammunition in hands of troops مهمات موجود در دست یگانها
Wipe your hands on a towel. دستهایت را با حوله پاک کن
Those who agree,raise their hands. موافقین دستهایشان رابلند کنند
standard poker hands استانداردبرهایدستی
It changed hands a few times before I got it. چند دست گشت تا به من رسید
He has laid hands on these lands. دست انداخته روی این اراضی
I am busy . my hands are tied. دستم بند است
shake-hands grip طرزقرارگیریدست
to read people's hands کف بینی کردن
to get [lay] [put] your hands on somebody <idiom> کسی را گرفتن [دستش به کسی رسیدن] [اصطلاح روزمره]
Time hangs heavily on my hands. از زور بیکاری حوصله ام سر رفته
many hands make light work <proverb> یک دست صدا ندارد
He has suffered a great deal at the hands of his wife . از دست زنش خیلی کشیده
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com