English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English Persian
normal charge خرج معمولی توپ
Other Matches
normal به هنجار
normal میانه متوسط
normal طبیعی
normal هنجار معمول
normal معمولی
normal عادی معمولی
normal معمولا یا آنچه به ترتیب رخ دهد
normal روش ساخت اطلاعات در پایگاه داده برای جلوگیری از افزونگی و بهبود کارایی ذخیره
normal قالب استاندارد برای فضای ذخیره سازی داده
normal هر محدوده خارج آن خطا محسوب میشود
normal محدوده مورد نظر برای نتیجه یا عدد
normal متعارف بهنجار
normal قائم
normal نرمال
normal عمود
normal قایم
normal عادی
normal بهنجار
normal distribution توزیع نرمال
normal distribution توزیع بهنجار
normal exit درروی عادی
normal fault گسل طبیعی
normal force تلاش عمودی
normal school دانش سرا
normal force نیروی عمودی
normal form صورت عادی
normal curve منحنی نرمال
normal solution محلول نرمال
normal band نوار متعارفی
normal slump درازمایش افت مخروطی بتن حالتی است که بتن پس ازنشست شکل مخروطی ناقص خود را حفظ کند
normal school دارالمعلمین
it is of a normal size دارای اندازه عادی یا معمولی است
normal acceleration شتاب عمودی
normal acceleration شتاب قائم
normal axis محور قائم
normal axis محور عمودی
normal price قیمت متعارف
normal form صورت هنجار
normal plane توزیع نرمال
normal permeability نفوذپذیری معمولی
normal opening گشایش نرمال یا فرانسوی
normal maintenance محافظت عادی
normal maintenance نگاهداری بهنجار
normal interval فرمان از جلو نظام
normal good کالای معمولی
normal interval فاصله معمولی صف
normal hydrocarbon هیدروکربن نرمال
normal plane صفحه قائم
normal function تابع بهنجار
normal price قیمت عادی قیمت معمولی
normal curve منحنی بهنجار
normal interval از جلونظام
normal salt نمک خنثی
normal range محدوده عادی
angle ti the normal زاویه نرمال
normal profit سود عادی
normal profit سود متعارف
normal price قیمت عادی
normal good کالای عادی
normal state حالت نرمال
Can't you just say hello like a normal person? نمیتونی مثل یک آدم معمولی سلام بدی؟
normal vector بردار قائم
normal voltage ولتاژ عادی
normal distribution توزیع گوسی [ریاضی]
normal distribution توزیع نرمال [ریاضی]
normal vector بردار عمود
normal termination پایان عادی
normal stress تنش شاغولی
normal stress تنش نرمال
Now I'm back to normal. حالا به حالت عادی برگشتم.
normal energy level تراز متعارفی
normal bivariate distribution توزیع دو متغیری نرمال
normal boiling point نقطه جوش متعارفی
normal glow discharge تخلیه تابناک متعارف
I'd like a shampoo for normal hair. من یک شامپو برای موهای معمولی میخواهم.
normal distribution curve منحنی توزیع نرمال
normal distribution curve منحنی توزیع بهنجار
normal freezing point نقطه انجماد متعارفی
normal error curve منحنی خطای نرمال
normal temperature and pressure شرایط متعارفی
normal sulphation of battery سولفاتی شدن معمولی
normal temperature and pressure شرایط استاندارد
normal rate of return نرخ بازده متعارف
normal temperature and pressure شرایط متعارف فشار و دمای متعارف
normal probability curve منحنی بهنجار احتمال
normal pool level تراز بهنجار مخزن
normal water level تراز بهنجار اب
normal zeeman effect اثر بهنجار زیمان
normal zeeman splitting شکافتگی بهنجار زیمان
log normal distribution لگاریتم توزیع عادی
normal magnetization curve خم مغناطیس پذیری معمولی
normal shock wave موج ضربهای عمود
in normal situations on public roads در ترافیک معمولی خیابان
yield point at normal temperature نقطه تسلیم در دمای بالا
machine wash in warm water at a normal setting شستشوباماشیندرآبگرم ونرمال
machine wash in hot water at a normal setting شستشوباماشیندرآبنرم وگرم
in charge <adj.> پاسخگو
take over in charge تصدی
take over in charge تحت اختیار دراوردن
like charge شارژ همنام
like charge قطبهای همنام
on charge of به اتهام
in charge متصدی
charge دستگاه با ماده منفجره
(in) charge of something <idiom> مسئولیت کار یاکسانی را به عهده داشتن
in charge <adj.> مسئول
in the charge of <idiom> تحت مراقب یا نظارت
in charge <idiom> مسئول بودن
charge تصدی
charge خرج گذاری کردن شارژ کردن
charge پر کردن
charge خرج منفجره
be charge with متهم شدن به
charge خطای حمله
charge خرج
charge متهم کردن
charge بار الکتریکی
charge موردحمایت
charge بار
charge جرم کل سوخت در راکتهای سوخت جامد
charge بدهکار کردن
charge بار کردن
charge some one with به عهده کسی گذاشتن
charge عهده وتعهد و الزامی که بر شخص باشد حقی که در مورد ملکی وجود داشته باشد خطابهای که رئیس محکمه پس از ختم دادرسی خطاب به هیات منصفه ایراد و ضمن خلاصه کردن شهادتهای داده شده مسائل قانونی لازم را برای ایشان تشریح میکند
charge اتهام
charge شارژ کردن شارژ
charge حمله به حریف
charge پرکردن
charge مطالبه بها
charge متهم ساختن
charge محفظهای
charge وسیله الکترونیکی که با بار الکتریکی کار میکند
charge عهده داری
charge حمله اتهام
charge گماشتن
charge بار مسئولیت
charge 1-کمیت الکتریسیته 2-مقدار کمبود الکترون در یک وسیله یا عنصر
charge هزینه
charge وزن
charge ایجاد مجدد بار در یک باتری که امکان شارژ مجدد دارد
charge که برای ذخیره سازی داده و امکان دستیابی ترتیبی وتصادفی به کار می رود
charge عهده دارکردن
charge زیربار کشیدن
charge مین وسایل با بار الکتریکی شارژ می شوند
spotting charge خرج مشقی برای تصحیحات دیدبانی خرج مخصوص تنظیم تیر
spinning charge بار چرخان
satchel charge خرج کیسهای
telephone charge هزینه تلفن
tapering charge پر کردن شیبدار
surface charge بار سطحی
supplementary charge خرج یدکی خرج اضافی
supplementary charge خرج تکمیلی
sprining charge خرج چال کننده یا گود کننده
statement of charge مشخص کردن جرایم فرم تقاضای خسارت
statement of charge اعلام اتهامات
sticky charge خرج انفجاری قابل چسباندن در محل انفجار
sticky charge خرج چسبنده
static charge برق ساکن
space charge ناحیه بار فضا
space charge بار پیرامونی
soaking charge بار سولفات زدای
propellant charge خرج پرتاب
powder charge خرج پرتاب گلوله
powder charge خرج باروت
positive charge بار مثبت
pole charge خرج میلهای
partial charge بار جزیی
point charge بار نقطهای
plaster charge خرج شراپنل
plaster charge خرج انفجاری افشان
propelling charge خرج پرتاب
propelling charge خرج
snow charge بار برف
shaped charge خرج مقعر
shaped charge خرج گود
pole charge خرج دستکی
section charge خرج جزء جزء
section charge خرج چند قسمتی
satchel charge خرج خورجینی
officer in charge افسر مسئول اجرا
residual charge بار الکتریکی مانده
reduced charge خرج کمتر یا پایین تر توپ
officer in charge افسر مسئول
to charge a gun خرج در تفنگ گذاشتن
export charge حقوق صادرات
export charge هزینه صادرات
export charge تعرفه صادرات
import charge تعرفه واردات
import charge هزینه واردات
to charge the battery باتری را بار کردن
charge carrier حامل بار [فیزیک] [شیمی] [مهندسی]
elementary charge بار بنیادی [فیزیک]
elementary charge بار الکترون [فیزیک]
explosive charge دستگاه با ماده منفجره
bursting charge دستگاه با ماده منفجره
import charge حقوق واردات
electrostatic charge بار الکتریسیته ساکن [که در اثر مالش بوجود می آید.]
charge hand کارگر معمولی
baton charge حرکترو بهجلو بوسیلهپلیسباتونبدست
charge indicator اندازهشارژ
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com