English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 285 (14 milliseconds)
English Persian
pass off برطرف شدن
pass off برگزار شدن
pass off تاشدن
pass off بیرون رفتن
pass off به حیله از خود رد کردن
pass off بخرج دادن قلمداد کردن
pass off نادیده گرفتن
pass off <idiom> جنس را آب کردن
pass off <idiom> تظاهر کردن
Search result with all words
pass گذشتن
pass عبور کردن
pass رد شدن سپری شدن
pass تصویب کردن قبول شدن
pass رخ دادن
pass قبول کردن
pass تمام شدن
pass وفات کردن
pass پاس
pass سبقت گرفتن از خطور کردن
pass پاس دادن
pass رایج شدن
pass اجتناب کردن
pass گذر عبور
pass گذرگاه
pass راه
pass گردونه گدوک
pass پروانه
pass جواز گذرنامه
pass بلیط
pass گذراندن تصویب شدن
pass جواز
pass کلمه عبور
pass عبورکردن
pass گذرگاه کارت عبور گذراندن
pass معبر جنگی
pass اجازه عبور
pass مسیر کوتاه جنگی
pass گردنه
pass معبر
pass گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pass یک دور حرکت در مسیرمسابقه اسکی روی اب انصراف از پرش برای انتخاب اندازههای بالاتر
pass رد کردن چوب امدادی
pass تصویب شدن
pass صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
pass انتقال یافتن منتقل شدن
pass یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
pass برنامه اسمبلر که کد اصلی را در یک عمل ترجمه میکند
pass عمل حرکت دادن تمام طول نوار مغناطیسی روی نوکهای خواندن /نوشتن
pass 1-اجرای حلقه یک بار. 2-یک عمل
pass گذر
pass گذراندن
amountain pass گردنه
amountain pass گدوک
amountain pass راه باریک درکوه
amountain pass شعب
bach pass پاس به عقب
backward pass پاس عرضی یا به عقب
band pass صافی میان گذر
band pass نوار عبور
band pass نوار گذر
band pass باندعبور
band pass filter فیلتر میانگذر
band pass filter circuit مدار صافی باند پاس
bank pass book دفترچه بانکی
bank pass book دفترچه حساب
baseball pass پاس با یک دست از کنار گوش در بسکتبال نوعی پرتاب توپ
blind pass پاس بدون دید یار
blind pass پاس کور
blind pass کالیبر کور
blooming pass کالیبر شمشه
bonus pass پاس زمینی
bounce pass پاس با ضربه به زمین لاکراس
box pass جعبه رخ ده
box pass جعبه کالیبر جعبه پاس
breaking down pass کالیبر شکست
breaking pass پاس به مهاجم
bring to pass به وقوع رساندن
bump pass ساعدگیری
bump pass پاس با ساعد
by pass لوله فرعی
by pass گذرگاه فرعی
by pass دور زدن مانع
by pass لوله یدکی جا گذاشتن
by pass شنت کردن
by pass بای پاس کردن پل زدن راه فرعی ساختن اتصال کوتاه کردن مجرای فرعی
by pass گذرگاه فرعی مسیر فرعی
by pass اتصال کوتاه
by pass valve شیر کمکی
can one pass it with safety? ایا میتوان بیخطر ازانجاگذرنمود
chest pass پاس از روی سینه
cogging pass کالیبر شمشه
cogging pass رخده شمش
come to pass اتفاق افتادن
come to pass رخ دادن
diagonal pass پاس مورب
diamond pass کالیبر الماسی
diamond pass رخده الماسی
dig pass پاس از نزدیک زمین
docl pass گواهی ورود به لنگرگاه یاخروج از ان
docl pass گواهی که پس از پرداخت هزینههای لنگرگاه به صاحب کشتی داده میشود
drop pass پاس بعقت
dummy pass معبر کور
pass an opinion افهار عقیده کردن
flat pass پاس به دریافت کننده درمنطقه بالا
flat pass رخده مسطح
flip pass پاس کوتاه از زیر بازو پاس سریع با استفاده از مچ
foream pass پاس با ساعد
gravel pass شن گیر
high pass پاس بلند
Other Matches
pass on <idiom> رد کردن چیزی که دیگر
to pass over نادیده رد شدن ازپهلو
to pass over صرف نظرکردن از
to pass over چشم پوشیدن از
to pass on رخ دادن
to pass on امدن
to pass on درگذشتن
to pass on گذشتن
to pass on پیش رفتن
second pass گذر دوم
to pass off خارج شدن
to pass off بیرون رفتن
to pass off تاشدن
to pass off برگذارشدن گذشتن
to pass off ازمیان رفتن
to pass for قلمدادشدن بجای
two pass دو گذری
two pass دوگذری
This too wI'll pass. این نیز بگذرد
To get a pass. امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
to pass for پذیرفته یا شناخته شدن بجای
one pass تک گذری
one pass یک گذری
pass on پیش رفتن
pass on در گذشتن
pass on ردکردن
pass on دست بدست دادن
pass out ناگهان بیهوش شدن
pass out مردن ضعف کردن
pass over عید فصح
pass over عید فطر
pass over غفلت کردن
pass over چشم پوشیدن
pass through متحمل شدن
pass through دیدن
pass under رد شدن از جلو موج سواردیگر
to pass by any one از پهلوی کسی رد شدن
to pass a way مردن نابود شدن
to pass a way درگذشتن
outside pass رد کردن چوب امدادی بادست چپ به دست راست یار
to pass a way گذشتن
to pass سدی راشکستن ودل بدریازدن
to come to pass روی دادن
to come to pass واقع شدن
through pass پاس کوتاه از میان مدافعان
pass away مردن
pass away درگذشتن
pass by از پهلوی چیزی رد شدن نادیده انگاشتن
pass by ول کردن
pass up رد کردن صرفنظر کردن
pass on <idiom> مردن
over-pass پل روگذر
to pass somebody something به کسی چیزی دادن
over-pass پل هوایی
pass out <idiom> ضعیف وغش کردن
roll pass رخده نورد
three pass assembler همگذار سه گذره
to pass one's word قول دادن
roll pass کالیبر نورد
push pass پاس با فشارچوب بجای ضربه
suicide pass پاس به دریافت کننده از پشت سرش
sprint pass مبادله نامرئی چوب امدادی
shovel pass پاس از زیر بازو
sell to pass خیانت به مرام دسته خودکردن
screen pass پاس کوتاه به جلو پشت سددفاعی
slap pass پاس اریب
snap pass پاس سریع با پیچش سریع مچ
spot pass پاس غیرمستقیم
spot pass پاسی که بجای فرستادن به بازیگر به نقطه معینی فرستاده میشود
lead pass پاس به یار
sea pass پروانه عبور که به کشتی بی طرف میدهند
sell the pass خیانت به مرام دسته خودکردن
shovel pass پاس اززیر بازو
pass the buck <idiom> مسئولیت خودرا به دیگری دادن
To pass the exam on the first try. یک ضرب در امتحان قبول شدن
I could pass for a Greek . می توانم خودم رایونانی جابزنم
free pass مجوزورود
to pass the buck <idiom> مسئولیت ناخوشایند [تقصیر یا زحمت] را به دیگری دادن
boarding pass کارتمخصوصیکهمسافرانباید بههمراهداشتهباشند
ore pass عبورسنگمعدن
by-pass taxiway محلعبورلولهآب
wall pass پاس مستقیم
To pass a bI'll through parliament . لایحه یی را از مجلس گذراندن
to pass the ball to somebody توپ را به کسی پاس دادن
make a pass at someone <idiom>
pass muster <idiom> آزمایش را با موفقیت
To pass an examination . درامتحان قبول شدن
to pass a disease on بیماری منتقل کردن
pass a judgement قضاوت کردن
to get a pass in physics در امتحان فیزیک قبول شدن
two pass assmbler هم گذر دو گذری
two pass assembler همگذار دوعبوری
to pass into silence فراموش شدن
to pass in review سان دیدن
to pass by any thing رعایت نکردن
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
to pass a resolution مقر رداشتن
to pass a dividend سود کسی را درموقع خودندادن
to pass a dividend سود سهام کسی را به او اطلاع دادن
to pass off a counterfeit چیز قلب یا سکه ناسره رابخرج دادن
to pass into silence مسکوت عنه ماندن
to pass muster پذیرفته شدن
two pass assembler همگذار دو گذره
triangular pass پاس مثلثی
triangle pass پاس مثلثی
to pass the buck to somebody مسئولیت ناخوشایند [تقصیر یا زحمت] را به کسی دادن
to pass one's word for another از طرف دیگری قول دادن ضمانت دیگری را کردن
to pass one's view از نظرگذشتن
to pass muster در بازدیدارتش و مانند انها
to bring to pass بوقوع رساندن
jump pass پاس در حال پرش
inside pass مبادله چوب در امدادی
hook pass پاس هوکی
khyber pass تنگه خیبر
pass book برای صاحب سپرده نگاه میدارد دفترنسیه دکاندار
one pass compiler کامپایلر تک گذر
outlet pass پاس از زیر حلقه
pass a resolution مقرر داشتن
overhead pass پاس با دو دست از بالای سر
pass a judgment حکم دادن
pass a judgment رای دادن
pass a line رد کردن طناب
pass a remark سخنی گفتن
pass a remark حرفی زدن
pass in review رژه رفتن
pass a resolution با رای گیری تصمیم گرفتن
pass a sentence حکم دادن
pass a sentence حکم صادر کردن
pass an opnion افهار عقیده کردن
pass cut روش گریختن مهاجم بی گوی از چند مدافع
pass book دفتر حساب جاری
one pass assemler همگذار تک گذری
one pass assembler برنامه اسمبلر که در یک عمل که اصل را ترجمه میکند
pass in review دفیله رفتن فرمان به رژه
mountain pass گردنه
pass water ادرار کردن
pass rush حمله مدافعان به پاس دهنده
pass rusher مدافع خط
pass shooting شکار مرغابی هنگام گذشتن ازبالای موضع شکارچی
low pass پایین گذر
preceding pass کالیبر مقدماتی
push pass پاس با بغل پا
loop pass پاس قوسی
lift pass پاس عمقی
multi pass چند گذری
pass reciever دریافت کننده مجاز پاس
lateral pass پاس توپ فوتبال از پهلو
pass pattern مسیر منحنی که گیرنده پاس برای گرفتن توپ طی میکند
pass interference جلوگیری غیر مجاز حریف ازگرفتن پاس
one pass assambler همگذار یک مرحلهای اسمبلر تک گذاره
one and half pass یک و نیم گذری
offside pass پاس افساید
to pass on [information or news] به بقیه اطلاع دادن
Please pass round the fruit . لطفا" میوه را دور بگردانید
low pass filter صافی پایین گذر
multiple pass printing چاپ چند گذری
to pass go orrun current معمولا مورد قبول واقع شدن
pass completion average میانگین موفقیت بازیگر درگرفتن پاس
low pass amplifier تقویت کننده پایین گذر
It wI'll pass off without one single incident آب از آب تکان نخواهد خورد
wire rod pass رخده سیم
high pass filter صافی بالا گذر
To pass away with ones wish unfulfI'lled . آرزویی را بگور بردن
wire rod pass کالیبر سیم
things have come to a pretty pass کار بجای باریک رسیده است
May I trouble you to pass the salt please. ممکن است بی زحمت حرف نزنی ( درمقام طعنه )
To pass (fail,flunk) an exam. درامتحان قبول ( رد )شدن
Pass the write thru the key-hole. سیم را از سوراخ کلید رد کن
To pass the news by word of mouth . خبری را در دهان به دهان پخش کردن
low pass acoustical filter صافی پایین گذر صوتی
high pass acoustical filter صافی صوتی بالا گذر
Lets pass on (proceed) to the main issue. برویم سر مطلب اصلی
to pass your driver's license test at the first attempt آزمون گواهینامه رانندگی را بار اول قبول شدن
To hold out ones begging bowl . To send ( pass ) round the hat . کاسه گدایی دست گرفتن
Do not let this opportunity slip.Do not lose ( pass up ) this opportunity . این فرصت را از دست ندهید
pass from hand to hand ترتب ایادی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com