English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (2 milliseconds)
English Persian
pervious ground تراوا زمین
pervious ground زمین تراوا زمین نفوذپذیر
Other Matches
pervious روشن بین
pervious راه دهنده
pervious نفوذ پذیر
pervious منفذدار
pervious نفوذپذیر
pervious rocks سنگهای نفوذپذیر
pervious blanket فرش زهکش
pervious blanket لایه زهکش
it is not pervious to reasonov بدان دسترسی ندارد خردانرانمیتواند دریابد
it is pervious to light روشنایی ازان می گذرد
ground اتصال مدار الکتریکی به زمین یا به نقط های با سطح ولتاژ صفر.
ground اصل
get off the ground <idiom> پا گرفتن
ground کف زمین
ground zero صفر زمین
ground زمین کردن
above ground زنده
get off the ground <idiom> شروع خوب داشتن
down to the ground ازهمه جهت
ground zero محل تماس گوی اتشین بمب اتمی با زمین
on the ground of به دلیل
out of one's ground تجاوز توپزن از محل ایستادن
to take ground بگل نشستن
to take ground بخاک نشستن
under ground راه اهن زیرزمینی
under ground سرداب زیرزمین
we are still above ground هنوز زنده ایم
down to the ground ازهرحیث کاملا
ground سبب
ground بگل نشاندن اصول نخستین را یاددادن
ground بنا کردن برپا کردن
ground پایه
ground اساس
ground کف دریا
ground عنوان
ground اتصال بدنه
ground زمینه
ground اتصال منفی
ground فرودامدن
ground اتصال زمین
ground بزمین نشستن
ground زمین
ground به گل نشاندن ناو
ground زمین میدان
ground کار گذاشتن یا مستقرکردن
ground محوطه
ground سیم زمین
ground اتصال به زمین
ground زمان ماضی فعل grind
ground اساسی
ground قطب منفی
ground : زمین
ground سیم منفی
ground تماس دادن چوب به زمین پشت گوی برای امادگی
ground عرصه
ground خاک
ground تماس دادن توپ با زمین
ground محل ایستادن توپزن
ground به گل زدن
ground خاک میدان
ground جهت
proving ground ازمونگاه
saturated ground خاک سیر اب
proving ground محل تحقیقات علمی ازمایشگاه
protective ground زمینه حفافتی
to gain ground upon شدن به
pleasure ground گردش گاه
original ground زمین بکر
pleasure ground تفرجگاه
ground track مسیر زمینی
saturated ground زمین سیراب
speed over the ground S good made speed
stamping ground پاتوق
to gain ground upon نزدیک
to gain ground تجاوزکردن تعدی کردن
to gain ground پیشرفت کردن
to fall to the ground متروک ماندن
to fall to the ground به نتیجه نرسیدن
to fall to the ground زمین خوردن
to cover much ground وسیع بودن
to cover much ground رسابودن
to cover much ground جامع بودن
to be dashed to the ground متروک ماندن
to be dashed to the ground به نتیجه نرسیدن
there is no ground for his complaint شکایت او بیمورد است
teeing ground منطقه شروع هر بخش ازبازی گلف
stamping ground میعادگاه
ground visibility میزان دید زمینی
ground visibility قابلیت دیدزمینی
ground waves امواج سطحی رسیده به رادار یادستگاههای مخابراتی
loose ground زمین سست
ground wire سیم زمین
waterlogged ground خاک سیر اب
ground work اجرای فن در خاک
impermeable ground زمین ناتراوا
holding ground محوطه نگهدارنده لنگر
holding ground گیرایی کف دریا
hold one's ground پایداری
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
he fell to the ground دویدن اغازکردبزمین افتاد
he fell to the ground همینکه
hard ground زمین سخت
hard ground زمین سفت
quick ground زمین سست
lose ground عقب افتادن
lose ground فرصت خود را ازدست دادن
impermeable ground زمین نفوذناپذیر
ground water ابهای زیرزمینی
ground wave موج زمینی
permeable ground زمین تراوا
permeable ground تراوا زمین
original ground زمین طبیعی
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
ground waves امواج زمینی
neutral ground سیم زمین خنثی
natural ground زمین طبیعی
mark out a ground تحدید حدود زمین
made ground خاک دستی
ground water اب زیرزمینی
to stamp the ground با پا روی زمین کوبیدن
stand one's ground <idiom> حمایت از جایگاه شخص
run into the ground <idiom> بیش ازاندازه کارکشیدن
on shaky ground <idiom> متزلزل ،نا امن
lose ground <idiom> به عقب رفتن ،ضعیف تر شدن
have one's feet on the ground <idiom> کاربردی ومعقول بودن
ground floor <idiom>
give ground <idiom> عقب نشینی کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
gain ground <idiom> به جلو رفتن
feet on the ground <idiom> عقاید عاقلانه
(keep/have one's) ear to the ground <idiom> بادقت مراقب اطراف بودن
To stamp the ground . با پا بزمین کوبیدن
The aircraft got off the ground . هواپیما اززمین بلند شد
On what basis (ground) بر چه اساسی ؟
basic ground زمینه و متن اصلی فرش
ground color رنگ زمینه
to be dashed to the ground از نظر روحی خرد شدن
hunting ground شکار گاه
hunting ground صیدگاه
to grub the ground ریشه های زمینی را کندن
ground-plan [نقشه همتراز با زمین]
to keep one's feet on the ground <idiom> علمی ماندن و بدون نظر خصوصی
to keep one's feet on the ground <idiom> واقع بین ماندن
to keep one's feet on the ground <idiom> آرام و استوار ماندن
ground section بدنه و پیکر اصلی فرش [که از در هم رفتگی نخ های تار و پود بدست می آید و اسکلت فرش را بوجود می آورد.]
ground loom دارهای قابل حمل [قالی]
ground loom دار عشایری [قالی]
ground loom دار زمینی [قالی]
ground color رنگ اصلی متن فرش
recreation ground زمینبازی
home ground آشنا بهمحیط
ground staff افرادنگهداریکنندهیکزمینورزشی
under ground survey برداشت زیرزمینی
under ground shaft چاه کور
under ground working استخراج زیرزمینی
under ground mining استخراج زیرزمینی
to touch ground بجای ثابت یابموضوع اصلی رسیدن
to stand ones ground برسرحرف یادلیل یاقصدخودایستادن
to stand one's ground بر سر دلیل خود ایستادن
to spade the ground بیل زدن
to mark out a ground حدود زمینی را تععین کردن یانشان دادن
to make even with the ground با خاک یکسان کردن
to lose ground عقب نشینی کردن
to lose ground پس نشستن
to kiss the ground زمین بوسیدن
to kiss the ground خودراپست کردن تواضع کردن
to kiss the ground پست شدن
to give ground تسلیم شدن
to give ground عقب نشینی کردن
vantage ground زمین سرکوب
vantage ground زمین دارای برتری اتش و دید
ground rules قوانینپایهایواساسی
feeding ground محلیکهبهپرندگانغذا دادهمیشود
dumping ground محلتخلیهزباله
common ground نقطهنظراتمشترک
ground sill پایهیزمینه
ground moraine منبعیخزیرزمینی
ground-to-air آتش زمین به هوا
ground-to-air زمین به هوا
breeding ground محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
breeding ground گانگاه
breeding ground بستره
breeding ground جایی که در آن حیوان ویژهای تولید مثل میکند
breeding ground پروردگاه
breeding ground محل نشو و نمو
voltage to ground ولتاژ زمین
vital ground زمین یاعوارض مهم
vital ground زمین حیاتی
to give ground پس نشستن
ground torpedo اژدرپیوسته بته دریا
ground fir پنجه گرگ سلاژین
ground control کنترل زمینی
ground conection اتصال زمین
ground colour رنگ زمینه
ground clamp گیره سیم زمین
ground circuit مدار زمینی
ground bass اهنگ بم مختصری که میان اهنگ ملودی و هارمونی تکرارشود
ground plan شالوده
ground plan طرح اساسی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com