English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 158 (8 milliseconds)
English Persian
polar bear خرس سفید
Other Matches
polar دارای قطب مغناطیسی یا الکتریکی متقارن
polar دارای الکتریسیته مثبت و منفی
polar مربوط به قطب
polar متضاد
polar متقابل
polar قطبی
polar درخت تبریزی
polar وابسته به قطب شمال وجنوب
polar سیستم معرفی موقعیتها به عنوان زاویه و فاصله از مبدا
polar مربوط به قط بها
polar vector بردار قطبی
polar variable متغیر قطبی
polar transmission مخابره قطبی
polar bond پیوند قطبی
polar stereographic سیستم تهیه نقشه قطبی سیستم نقشه برداری قطبی
polar coordinate مختصات قطبی
polar solvent حلال قطبی
polar relay رله قطبی
polar regions مناطق قطبی زمین سرزمینهای قطبی
non polar relay رله ناقطبی
polar chart نمودار با مختصات قطبی
polar compound ترکیب قطبی
polar coordinates مختصات قطبی
polar coordinates دستگاه مختصات قطبی
polar diagram نقشه قطبی
polar diagram نمودار با مختصات قطبی
polar distance فاصله قطبی
polar molecule مولکول قطبی
polar motion وسیله نشان دادن حرکات قطعات یا مایعات سیال بااستفاده از انرژی مغناطیسی حرکت قطبی
polar plot روش بردن نقاط روی نقشه یا مختصات قطبی تعیین محل نقاط به طریقه مختصات قطبی
polar angle زاویه قطبی
polar axis محورقطبی
polar lights نورقطبی
polar tundra تندرایقطبی
polar coordinates مختصات قطبی [ریاضی]
polar bears خرس سفید
polar climates آبوهوایقطبی
polar winds بادهای قطبی
polar vortex ورتکس قطبی
polar coordinate system دستگاه مختصات قطبی [ریاضی]
polar ice cap کلاهکیخیقطب
polar covalent bond پیوند کووالانسی قطبی
polar duplex telegraphy تلگراف دو جهتی قطبی
bear : خرس
the little bear دب اصغر
the little bear خرس کوچک
to bear away ربودن
to bear away بردن
to bear down غلبه کردن بر
to bear down برانداختن
to bear up نا امیدنشدن نگهداری کردن
to bear up تاب اوردن
to bear out تحمل کردن
to bear out تاب اوردن
bear حمل کردن دربرداشتن
bear on نسبت داشتن
bear off برگشتن قایق بسمت مخالف باد
bear off off shove
bear in تمایل اسب به نزدیک شدن به جانب کناره مسیر یا نرده ها
bear حاوی بودن
bear مربوط بودن
bear تاب اوردن تحمل کردن
bear زاییدن میوه دادن
bear داشتن
bear تقبل کردن تحمل کردن
bear در بر داشتن
bear تاثیر داشتن
bear بردن
bear تا شاید در مدت اجل بتواند همان کالا را به قیمت ارزانتر بخرد
bear : بردن
bear on مربوط بودن
bear out شل کردن
bear out تمایل اسب به نزدیک شدن به حد خارجی
i cannot bear him حوصله او را ندارم
bear سلف فروشی سهام اوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی
bear لقب روسیه ودولت شوروی
bear کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bear درسمت قرار گرفتن در سمت
bear up برگشتن قایق بسمت باد
bear out بیرون دادن
bear حمل کردن
bear برعهده گرفتن
bear hug سخت در آغوش گیری
To bear someone a grudge. نسبت به کسی غرض داشتن
To bear (put up) with somebody. با کسی سر کردن (مدارا کردن ؟ ساختن )
to grin and bear it سوختن وساختن
bear hugs سخت در آغوش گیری
To be patient. To bear up. حوصله کردن ( حوصله بخرج دادن )
to bear witness to شهادت دادن نسبت به
bear hugs دو دستی بغل کردن
to grin and bear it در رنج وسختی بردباری کردن دندان روی جگرگذاشتن
bear hug دو دستی بغل کردن
white bear خرس سفید خرس قطبی
We bear no relationship to each other . باهم نسبتی نداریم
to bear comparison with قابل مقایسه بودن با
bear's garlic والک کوهی
bear's garlic سیرخرس
to bear the blame تقصیر را به گردن گرفتن
bear leek سیرخرس
she cannot bear heat طاقت گرما را ندارد
bear leek پیاز خرسی
bear's garlic پیاز خرسی
bear leek والک کوهی
to bear witness to گوهی دادن به
i alone bear the brunt of it خدمت انها بر من واجب می اید
she cannot bear heat تاب گرما رانمیاورد
smokey the bear وسیله تولید کننده دود
smokey the bear وسیله تولید پرده دود در هلی کوپتر
the great bear دب اکبر
the lesser bear دب اصغر
the lesser bear خرس کوچکتر
to bear a grudge لج یاکینه داشتن
great bear دب اکبرgrandaunt
to bear a loss خسارت دیدن یاکشیدن
to bear a loss ضرردادن
bear agrudge غرض ورزیدن
bear arms تحت سلاح رفتن
bear arms سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفی کردن
grizzly bear خرس خاکستری
bear's foot نوعی گیاه خریق که برگ هایی به شکل پا و پنجه ها خرس دارد.
bear witness شهادت دادن
bear witness گواهی دادن
bear testimony شهادت دادن
bear testimony گواهی دادن
bear record to تصدیق یا اثبات کردن
bear garden محلی که درانجاخرسها رابجنگ می اندازند
to bear a meaning معنی دادن
to bear hard جفاکردن
to bear enmity دشمنی داشتن
to bear enmity دشمنی ورزیدن
to bear enmity کینه ورزیدن
to bear fruit باریا میوه دادن
to bear hard زوراوردن
to bear in mind درنظرداشتن
to bear oneself حرکت کردن
to bear pressure upon فشار اوردن بر
to bear testimony گواهی دادن
to bear testimony شهادت دادن
to bear arms خدمت نظام کردن
it will not bear repeating جندان زشت است که نمیتوان انرا بازگو کرد
to bear witness گواهی دادن
to bear a sword شمشیردربرداشتن
to bear arms سربازی کردن
bear a hand کمک کردن
to bear any one a grudge به کسی لج داشتن
to bear with a person باکسی ساختن یاسازش کردن
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
Like a bear with a sore head. مثل گرگ تیر خورده
to bear any customs duties هر گونه عوارض گمرکی را به عهده گرفتن
To bear heavy expenses. سرب فلز سنگین وزنی است
to bear all customs duties and taxes تمام عوارض گمرکی و مالیات را به عهده گرفتن
bear tape shutter gate دریچه شیروانی شکل
to have [or bear] a maximum [minimum] load of something حداکثر [حداقل] باری را پذیرفتن
To bear ( assume , accept ) a responsibility undertook the age of eighty . مسئولیتی را بعهده گرفتن
He's a good director but he doesn't bear [stand] comparison with Hitchcock. او [مرد ] کارگردان خوبی است اما او [مرد] قابل مقایسه با هیچکاک نیست.
To bring pressure to bear . To exert pressure . فشار خون دارد
To bring pressure to bear . To exert pressure . اعمال فشار کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com