English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 102 (6 milliseconds)
English Persian
police magistrate رئیس دادگاه لغزش
Other Matches
magistrate رئیس کلانتری
magistrate دادرس
magistrate رئیس دادگاه بخش
magistrate رئیس بخش دادگاه
magistrate قاضی دادگاه جنحه
magistrate حاکم صلحیه
examing magistrate بازپرس مستنطق
examining magistrate مثتنطق
curule magistrate کلانترباداوری که برکرسی عاج می نشستند
examinating magistrate بازپرس
examining magistrate بازپرس
examing magistrate قاضی تحقیق
examinating magistrate قاضی تحقیق
police کردن
police شهربانی
police پلیس
police مامورین شهربانی با پلیس اداره کردن
police بوسیله پلیس اداره وکنترل کردن
known to the police دارای سابقه در شهربانی
He is known to the police . هویتش نزد پلیس معلوم است
police حفظ نظم وارامش
police پاسبان
police اداره شهربانی
police شرطه
police raid حمله ناگهانی پلیس
police officers مامور پلیس
Metropolitan Police نیرویپلیسلندن
police constable پلیسباپائینتریندرجه
riot police پلیسضدآشوب
The police stopped me. پلیس جلویم را گرفت
Please call the police. لطفا پلیس را خبر کنید.
to register with the police نشانی خود را در اداره پلیس ثبت کردن [نقل منزل]
police officers پاسبان
police officers افسر شهربانی
the police are on his track شهربانی اوراتعقیب میکند
the police headquaters اداره کل شهربانی
turn over to the police تحویل پلیس دادن
under police surveillance تحت نظر پلیس
police officer افسر پلیس
police officer افسر شهربانی
police officer پاسبان
police officer مامور پلیس
police officers افسر پلیس
police raid ورود ناگهانی پلیس
police district ایستگاه پلیس [در منطقه ای که پلیس پاسخگو باشد]
border police پلیس مرزبانی
Police are out in force. نیروی پلیس با قدرت بزرگی ظاهر است.
police dog سگ پلیس
frontier police پلیس مرزبانی
to report to the police خود را به پلیس معرفی کردن [بخاطر خلافی]
police dog سگ نگهبان
police station مرکز پلیس
police forces دادگاه پلیس
military police دژبان
police station کلانتری
police state اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
police state حکومت پلیسی
police states حکومت پلیسی
secret police سازمان پلیس مخفی سازمان کاراگاهی
air police دژبان نیروی هوایی
police states اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
police stations ایستگاه پلیس
police forces نیروی پلیس
police station ایستگاه پلیس
police stations کلانتری
police stations مرکز پلیس
police force نیروی انتظامی
police force نیروی پلیس
police force دادگاه پلیس
police forces نیروی انتظامی
chief of police رئیس شهربانی
police action عملیات انتظامی محلی برای حفظ امنیت
police court محکمه خلاف
police headquarters اداره کل شهربانی
police office کلانتری
police court دادگاه خلاف
police office پاسگاه پلیس
police power نیروی انتظامی
police power نیروی پلیس
police court کلانتری
police power دادگاه پلیس
police licence ضرورت شعری
police reporter خبرنگارنظامی
police reporter مخبر پلیس
prefect of police رئیس شهر بانی
police court ضابطین شهربانی
punitive police نیروی شهربانی که بمحلی می فرستندو حقوق افرادبایدازاین محل داده شود
sergeant in the police سرپاسبان
the police are on his track مامورین شهربانی اورا دنبال می کنند
police calls استمداد پلیس
copper [police officer] پاسبان [اغلب تحقیر آمیز] [اصطلاح عامیانه]
copper [police officer] پلیس [اغلب تحقیر آمیز] [اصطلاح عامیانه]
The thief surrender himself to the police. سارق خود را تسلیم پلیس کرد
armed forces police دژبان نیروهای مسلح
A posse of police officers and soldiers یک دسته از پاسبان و سرباز
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
The police officer took down the car number . افسر پلیس نمره اتوموبیل را برداشت
The police held the crowd back. پلیس جمعیت را عقب زد
The details of the report were verified by the police. جزییات گزارش توسط پلیس تصدیق وتأیید شد
division police petty officer درجه دار دژبان قسمت درجه دار انتظامات قسمت
Anyone found trespassing is liable to be reported to the police. هر کسی که غیر مجاز وارد شود به پلیس گزارش داده می شود.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com