Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 140 (7 milliseconds)
English
Persian
staple food
مواد غذائی ضروری
Other Matches
staple
سوزن
[حرف ]
یو شکل
[برای محکم کردن سیمی به دیوار]
staple
کالای عمده
staple
عمده
staple
اساسی مرکز بازرگانی عمده
staple
مرکزعمده فروشی
staple
سوزن منگنه
staple
[الیاف کوتاه مانند پنبه و پشم که طی مراحل نخ ریسی تبدیل به نخ مناسب جهت تار و پود فرش می گردند.]
staple
موادخام
staple
فقره اصلی طبقه بندی یا جور کردن
staple
رزه
staple
ستون
staple
تیر
staple
عمود چهارپایه تخت
staple
گیره کاغذ بست اهنی
staple
کالای اصلی بازارمصنوعات مهم واصلی یک محل
staple
جزء اصلی هر چیزی قلم اصلی
law of the staple
lawmerchant
law of the staple
حقوق تجارت
hasp and staple
چفت و رزه
staple remover
سوزنبازکن
staple goods
کالای بسیار ضروری
wool of short staple
پشم نخ کوتاه
wool of short staple
پشمی که رشته هایا موهای ان کوتاه است
I havent had a morself of food since Monday. I havent touched food since Monday .
از دوشنبه لب به غذانزده ام
Do you want some more food ?
بازهم غذا می خواهی ؟
Have you had enough (food)
سیر شدی ؟
food
طعام
food
خوراک
Please help yourself ( with the food ) .
لطفا" برای خودتان غذا بکشید
food
غذا
food
قوت
food processor
اجزایمخلوطکن
convenience food
خوراک پیش پخته
food stamp
تمبر خوراک
food aid
کمکغذائی
food mixer
ماشینهمزنبرقی
to spit out food
تف کردن غذا
to spit out food
بیرون دادن غذا
junk food
هله هوله
food stamps
تمبر خوراک
health food
خوراک بهداشتی
health food
غذای سالم
fast food
تند خوراک تندکار
convenience food
غذایی که پختن یا کشیدن آن آسان باشد
junk food
غذای ناسالم
junk food
گنده خوراک
To cook food.
غذا پختن
To assimilate food.
غذا را جذب کردن
to dress
[food]
آماده کردن
[پختن]
[غذا یا دسرت]
To kI'll animals for food .
جانوران را برای غذا کشتن
restorative food
غذای مقوی
to wolf one's food
<idiom>
مثل گاو خوردن
food shop
خواربار فروشی
food shop
بقالی
to toy with one's food
با غذای خود بازی کردن
burnt food
ته دیگ
[برنج]
Please heat up my food.
لطفا" غذایم را داغ کنید
When it comes to me there is no more food (left).
به من که می رسد غذا تمام شده
To pick at ones food .
از روی سیری خوردن
To heat up the food.
غذا را گرم کردن
This food is very nourshing .
این غذا خیلی قوت دارد
food for thought
<idiom>
درمورد چیز باارزش فکر کردن
First food , then talk .
<proverb>
اول طعام آخر کلام .
The food is cold.
غذا سرد است.
to burn the food
بگذارند غذا ته بگیرد
food poisoning
مسمویت غذایی
food industries
صنایع غذایی
food packet
بسته غذایی
food packet
جیره بسته بندی شده
food perference
رجحان غذایی
food preference
پسند غذایی
food production
تولید غذا
food program
برنامه غذایی
food program
رژیم تغذیه
food freezer
یخچال فریزر
food pyramid
هرم غذایی
food gathering
خوراک اوری
food freezer
فریزر
food chain
زنجیره غذایی
food chains
زنجیره غذایی
articles of food
موادغذایی یا خوراکی
different kinds of food
غذاهای جوربه جور
food chemistry
شیمی غذا
food container
فرف غذا
food container
فرف غذای قابل حمل
food deprivation
محرومیت غذایی
food for powder
تیر خوردنی
food for powder
کشته شدنی
food rationing
جیره بندی مواد غذائی
food science
علم غذا
to be food for worms
مردن
plant food
غذای گیاه
frugal food
حاضری
frugal food
خوراک ساده
preparation of food
تهیه خوراک
the food was smoked
خوراک بوی دود میداد خوراک بوی دود گرفته بود
food web
شبکه غذایی
the garden provides food
باغ خوراک تهیه میکند
food tide
طغیان اب
food tide
سیل
to be food for fishes
غرق شدن
plant food
غذای گیاهی
the garden provides food
میدهد
the garden provides food
باغ غذا
dailgy food allowance
جیره روزانه
Frozen meat ( food ) .
گوشت ( غذای ) یخ زده
food dtufe stuff
ماده غذایی
food dtufe stuff
خوار و بار
food and agricultural organization
سازمان خواروبار وکشاورزی
their principal food is rice
خوراک عمده انها برنج است
food dtufe stuff
خوردنی
food and agricultural organization
از موسسات وابسته به سازمان ملل متحدکه به سال 5491 تاسیس وهدفش بررسی وضع تولیدمحصولات کشاورزی و سایراغذیه است
table of food equivalents
جدول ارزش جیره غذایی
dailgy food allowance
جیره غذایی روزانه
annual food plan
برنامه غذایی سالیانه
it is highly valued as food
برای خوراک بسیارمطلوب است
The food has a salty taste .
غذا شور مزه است
Good wholesome food .
غذای سالم وکامل
Plain food (dress).
غذا ( لباس ) ساده
food stamp program
برنامه کمک مواد غذائی ازطرف دولت به نیازمندان
Our food supply is getting low.
ذخیره غذایمان دارد ته می کشد
Oily skin (food).
پوست ( غذای ) چرب
Rice is a wholesome food .
برنج غذای کاملی است
pollution of food on and in the ground
آلودگیغذاییودرزمین
Dont stint the food .
سر غذااینقدر گه ابازی درنیاور
The food was not fit to eat.
غذای ناجوری بود ( قابل خوردن نبود )
pollution of food in water
آلودگیحاصلازموادغذاییدرآب
basic source of food
منابعاولیهغذا
grazing food chain
زنجیره غذایی چرندگان
Be carefull not to spI'll the food .
مواظب باش غذاهارانریزی زمین
I musn't eat food containing ...
من نباید غذایی را که دارای ... هستند بخورم.
There isnt much food in the house.
زیاد غذاتوی خانه نداریم ( نیست )
Mexican food is hot 9spicy).
غذاهای مکزیکی تند است
central food preparation facility
کارخانجات مرکزی تهیه موادغذایی
food regarded as cooked by a specified person
دست پخت
The smell of food permeated through the flat .
بوی غذا تمام آپارتمان را فراگرفته بود
a copious choice of food and drink
غذا و نوشیدنی فراوان
The way he eats his food disgusts
[revolts]
[repulses]
me.
به نحوه ای که او
[مرد]
غذا می خورد حال من را بهم می زند.
In the long run fatty food makes your arteries clog up.
در دراز مدت مواد غذایی پر چربی باعث گرفتگی رگها می شوند .
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com