Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 140 (7 milliseconds)
English
Persian
stern fast
طناب پاشنه قایق
Other Matches
by the stern
از طرف پاشنه ناو
by the stern
قایق سربالا در اب
stern
سخت گیر
stern
عبوس
stern
سخت ومحکم
stern
عقب کشتی
stern
کشتیدم
stern
پاشنه ناو
stern
سخت و محکم شدید
stern
پاشنه
stern
عقب قایق
stern way
واپس روی
stern wheeler
پاروزن عقب کشتی
stern attack
تک نزولی ازسمت عقب
stern attack
در رهگیری هوایی تکی که هواپیمای تک کننده با زاویه 54 درجه یا بیشتر به هدف انجام میدهد
transom stern
پاشنه تخت
transom stern
پاشنه صاف
trim by stern
aft trim
from stem to stern
ازیک سربسر دیگر
stern chase
تعاقب کشتی فراری
stern discipline
انضباط سخت و محکم
stern wards
بطرف عقب کشتی
stern ward
بطرف عقب کشتی
stern tube
لوله اژدر پاشنه ناو
stern rope
طناب پاشنه
stern rope
طناب شماره شش
stern wheeler
کشتی دارای پروانه درعقب
stern post
ستون پاشنه ناو
stern hook
نفر پاشنه قایق
To strike an a attitude . To put on a stern look .
قیافه گرفتن
fast by
نزدیک
fast
محلهای ذخیره سازی که قابل خواندن و نوشتن سریع هستند
to keep a fast
روزه داشتن
to fast off
باگره محکم کردن
fast
رنگ نرو
fast
تندرو
fast
سریع السیر
fast
وسیله جانبی که با کامپیوتر ارتباط دار د باسرعت زیاد و فقط با سرعت مداریهای الکترونیکی محدود میشود مثلاگ یک وسیله کند مثل کارت خوان که حرت مکانیکی سرعت را مشخص میکند
fast
آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
fast
کیلو baud میدهد
fast
عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fast
روش آسنکرون برای ارسال داده روی شبکه
fast
حافظه سریع و با دستیابی کوتاه برای CPU
fast
قطعه حافظه قدیمی که داده را ازمحل حافظه پیدا میکند و می خواند با دوعمل جداگانه این قطعه در خال حاضر با EDO جایگزین شده است
fast
سریع سطح سیقیلی مسیر بولینگ مسیر خشک و سفت اسبدوانی
fast
سطح لغزنده یا سفت
fast
فورا
fast
روزه گرفتن
fast
روزه
fast
سفت
fast
پایدار باوفا
fast
تند
fast
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fast
جلد وچابک
water fast
رنگ نرو
fast talker
<idiom>
گوینده خوب کسی است که بتواند دیگران متقاعد کند
hard and fast
ثابت
hard and fast
لازم الاجراء
fast-forward
جلو زدن فیلم
hard and fast
غیر قابل تغییروانحراف
to observe a fast
روزه داشتن
to observe a fast
روزه گرفتن
pull a fast one
<idiom>
تقلب کردن
to make fast
بستن
to live fast
ولخرجی کردن
to live fast
خوش گذرانی کردن
to lay fast
نگاه داشتن
fast buck
<idiom>
پول درآوردن ساده وآسان است
fast handed
خشک دست
water fast
غیر قابل پاک شدن بوسیله اب
water fast
پارچه شورنرو
fast food
تند خوراک تندکار
to walk fast
تندراه رفتن
to take fast hold of
گرفتن
to take fast hold of
سفت
to stand fast
ثابت بودن
fast forward
جلوبر
to sleep fast
رفتن
to sleep fast
خواب خوش
fast handed
خسیس
colour fast
دارایرنگثابت
It was raining fast.
باران تندی می آمد
to stand fast
محکم ایستادن
He is fast asleep.
خواب خواب است
to make fast
محکم کردن
to hold fast
نگاهداشتن
fast shuttle
تغییرمکان سریع یکانها یا خودرو
fast shuttle
نقل و انتقال سریع
fast pill
ماده محرک غیرمجاز برای افزایش سرعت اسب
fast neutron
نوترون سریع
hard and fast
سخت ومحکم
fast and loose
نااستوار
fast and loose
ازروی بی باکی ازروی مکرو حیله
fast access
با دستیابی سریع
fast bowler
توپ انداز پرتاب سریع
fast break
حمله سریع به دروازه
fast cruise
ازمایش حرکت سریع ناو
fast break
ضدحمله
fast cruise
ازمایش سریع ناو در بندر
acid fast
مقاوم در برابر رنگ بری اسید
acid fast
دارای لکه هایی که بااسید زائل نمیشود
fast day
روز روزه
to break ones fast
افطارکردن
to break ones fast
ناشتایی خوردن
to break one's fast
افطار کردن
stand fast
فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان بایست به جای خود
stand fast
متوقف شدن
make fast
مهار
to break ones fast
روزه
to break ones fast
خوردن
to hold fast
محکم
fast-forward button
دکمهجلوبر
hard and fast rule
<idiom>
نتیجه ماندگار
He who grasps too much holds nothing fast.
<proverb>
کسی که کاری بیش از تواناییش را بپذیرد آن کار را ناقص انجام می دهد.
fast bindŠfast find
جای محکم بگذارتازودپیداکنی
fast heart beat
تاکی کاردی
[پزشکی]
fast heart beat
تندتپشی
[پزشکی]
fast moving depression
کمفشاری سریع
fast forward key
کلیدجلوبرندهسریع
fast moving stock
موجودی که به سرعت کاهش می یابد
hard and fast rule
قانون خشک و سخت
heat fast paint
رنگ مقاوم گرما
lay fast by the heels
تعقیب کردن
lay fast by the heels
در بند یا زندان نهادن
fast moving stock
کالایی که به سرعت فروخته میشود
the car goes nice and fast
اتوموبیل بد نمیرود
fast moving depression
کمفشاری تند
Making fast progress.
سریع ترقی کردن
fast breeder reactor
رآکتورهستهایکهبیشترازمصرفخود"پلوتونیوم "تولیدمیکند
to play fast and loose
بی ثباتی نشان دادن
The clock is fast (gaining).
ساعت دیواری تند کار می کند
Rumors circulate fast.
شایعات سریع در همه جا می پیچد
My watch is fast (gaining).
ساعتم جلو می افتد
fast data entry control
کنترلدخولاطاعاتسریع
Pleasant hours fly fast.
<proverb>
لحظات خوش زود می گذرد.
pleasant hours fly fast.
<proverb>
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است.
Bad news travels fast .
<proverb>
خبرهاى بد سریع پخش مى شوند.
You pulled a fast one. That was a neat trick you played.
خوب حقه زدی ( سوار کردی )
To play fast and loose . To go up and down like a yoyo. To shI'lly –shally .
سفت کن شل کن درآوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com