English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
teacher made test ازمون معلم ساخته
Other Matches
Farzaneh was considered an excellent teacher. [ Farzaneh was regarded as an excellent teacher.] فرزانه معلم بسیار عالی محسوب می شد.
teacher دبیر
teacher معلم مربی
teacher اموزگار
teacher اموختار
teacher مدرس
visiting teacher معلم سرخانه
teacher's pet نورچشمی معلم
teacher's college دارالمعلمین
teacher efficiency کارامدی معلم
supply teacher معلمکمکی
attack teacher وسیله اموزش عملیات ضدزیردریایی وانمودساز تک ضدزیردریایی
teacher's college دانش سرا
head teacher معلممدرسه
school teacher اموزگار
teacher training تربیت معلم
Hello Hbib This is our teacher Her nam is فرزانه معلم بسیار عالی محسوب می شد.
student teacher شاگرو دانشسرای عالی دانشجوی تعلیم وتربیت
student teacher کارورز معلمی
parent-teacher association انجمناولیاومربیان
the math teacher-turned-model آموزگار ریاضیی که مدل شده است.
Her teacher's presence caused her considerable discomfort. بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
made-up ساختگی
i made him go او را وادار کردم برود
made-up تقلبی
made-up مصنوعی بزک کرده
well made خوش ساخت
self made خود ساخته
have it made <idiom> موفق بودن
self-made خود ساخته
made تربیت شده
made مصنوع ساختگی
made ساخته شده
made up ساختگی
made up تقلبی
made up مصنوعی بزک کرده
made up جعلی
to have something made [by somebody] بدهند [به کسی] چیزی را برای کسی بسازند
i made him go او راوادار به رفتن کردم
made-up جعلی
they were made one یعنی باهم عروسی کردند
they were made one با هم یکی شدند
i made little of it چندان سودی از ان نبردم استفادهای از ان نکردم
it is made ساخته شده است
he was made to go وادار به رفتن شد
he was made to go او را وادارکردند برود
it is made ساخته میشود
hand-made دستباف
purpose made کالای سفارشی
purpose made کالاهای خاص
home made ساخت بومی
home made ساخت داخلی
i made up my mind to تصمیم گرفتم که ...
i made up my mind to بر ان شدم که ...
hand made دست ساز
i made up my mind to go بر ان شدم که بروم
half made اندکی دیوانه
i made up my mind to go نصمیم گرفتم که بروم
home-made ساخت میهن
home-made وطنی
ready made اماده
ready-made اماده
hand made ساخته دست
i made him my proxy او رااز جانب خود وکیل کردم
course made good track
made-to-measure لباسدوختنی
he made his money f. پول خودرابه باد داد
we made a night of it چه شب خوشی گذراندیم چه شبی کردیم
It was made known to all and sundry . هر فلان فلان شده ای ازموضوع باخبر شده بود
It is made of wood. از چوب سا خته شده است
what made you so late چه شد که این همه دیر کردید
what a night we made of it چه شبی کردیم چه شبی گذراندیم
he made me wait مرا منتظر یا معطل نگاه داشت
i made him my proxy او را وکیل خود نمودم
half made نیم دیوانه
made to order فرمایشی
i am not made of salt مگر من نمک هستم که ازباران بترسم
machine made ماشینی
hand made دستی
machine made ساخت ماشین
made fern کرف
made fern جمازنر
made ground خاک دستی
made of iron اهنین
made to order سفارشی
i made him laugh او را خنداندم
man made مصنوعی
man made مصنوع انسان انسانی
home-made <adj.> در خانه ساخته [تهیه] شده
man made ساخت بشر
home-made <adj.> خانگی
to see what [mettle] he is made of <idiom> تا ببینیم او [مرد] چقدر توانایی [تحمل] دارد
custom-made سفارش داده شده
I'm not made of money! <idiom> من که پولدار نیستم! [اصطلاح روزمره]
man made ساخته دست انسان
man-made ساخت بشر
man-made مصنوع انسان انسانی
tailor made سفارشی
custom made سفارشی
custom made سفارش داده شده
custom-made سفارشی
man-made ساخته دست انسان
man-made مصنوعی
tailor-made سفارشی
I made a decent profit. سود خوبی بر دم
party against whom a protest is made معترض علیه
What a mes I made of my life . دیدی چه بروز خودم آوردم
what a pretty mess he made خوب سرهم بندی کرد
The singer made some recordings ,. آوازه خوان چند صفحه پرکرد
I made good my escape . موفق به فرار شد
party against whom a protest is made واخوانده
boxes are made of wood جعبه ها از چوب ساخته میشوند
boxes are made of wood جعبه ها را از چوب میسازند
p made with starch and cooled یخ دربهشت
He made over the house to his son . خانه رابه اسم پسرش کرد
I am very glad to have made your acquaintance. از آشنایی با شما بسیار خوشوقت شدم
She made a good wife. اوزن خوبی ازآب درآمد
I made a mistake . I was wrong. من اشتباه کردم
man made wealth ثروت ساخت بشر
It set me thinking . It made me think . مرابفکر واداشت ( انداخت )
we made heavy weather of it انرا خیلی سخت دیدیم
he made a show of goung چنان وانمودکردکه گویی میرود
he made a p or post of money پول هنگفتی دراورد
man-made fiber الیاف مصنوعی
custom made tests ازمونهای کار- ویژه
They shook hand and made up. با یکدیگر دست دادند وآشتی کردند
hand made brick اجر ساخته شده با قالب دستی
speed made good SO ground the speedover : syn
he made an honest woman of her پس ازانکه اورافریفته بود بااوازدواج کرد
gift made for a consideration هبه معوض
judge made law نظام حقوقی مبتنی بر سوابق قضایی و ارا محاکم
he made a stift denial پاک حاشاکرد
made or built up mast دگل چند تیکه
man made stone سنگ دست ساز
man made static پارازیت غیر جوی
man made goods کالاهای ساخت بشر
man-made fiber الیاف شیمیایی
man made feature عارضه مصنوعی
I have made an appointment with my dentist . از دندانسازی وقت گرفتم
Machine- made carpets . فرشهای ماشینی ( غیر دستباف )
Marriage are made in heaven . <proverb> عقدشان توى آسمان بسته شده است .
man made canvas روکش نایلونی
Every man is made for a special job. <proverb> هر کس را بهر کارى ساختند .
man made fibre rope طناب نایلونی
I made a lot of profit in the deal . دراین معامله فایده زیادی بردم
The blow made my head swin. در اثر ضربه سرم گیج خورد
We made a long step toward success. قدم بزرگه بسوی موفقیت برداشتیم
The conjurer made the rabbit disappear . شعبده باز خرگوش را غیب کرد
It made me sick . It turned my stomach. دلم را بهم زد
His invevtion made a noise in the world. اختراعش دردنیا سروصدائی براه انداخت
The blow made me giddy young girl . دختر گیج وسر بهوایی است
As sure as [God made] little green apples he'll be back. او [مرد] صد در صد دوباره می آید.
She created a grave scandal . You cant imagine what a scene she made . جنجالی (الم شنگه یی ) راه انداخت که نگه ونپرس
test امتحان
test value نمره ازمون
test آزمایش
test بررسی اینکه اطلاعات عددی , عددی هستند
test ازمایش کردن امتحان
test شهادت گواهی بازرسی کردن
test ازمودن کردن
test محک زدن
self test خودازمایی
test معیار
test امتحان کردن
test محک
test course مسافت ازمایش
f test ازمون اف
test آزمون
t test ازمون تی
self test ازمایش خودکار
test اجرای آزمایش یک وسیله یا برنامه برای اطمینان از صحت کار آن
test آزمایش شبکه ارتباطی با ارسال حجم زیاد داده و پیام روی آن
test اجرای برنامه با داده آزمایش برای اطمینان از صحت کار نرم افزار
to do a test امتحان کتبی نوشتن
test محیط ی برای آزمایش برنامه ها
test قطعه مخصوص که نرم افزار با سخت افزار را آزمایش میکند
test داده با نتایج از پیش تعیین شده که امکان آزمایش برنامه جدید را فراهم میکند
x o test ازمون ضربدر و دایره
test عمل اجرا شده روی وسیله یا برنامه برای بررسی صحت کار آن , و غیر این صورت , یافتن قط عات یا دستوراتی که کار نمیکنند
z test ازمون " زی "
u test ازمون یو
test امتحان
test ازمایش کردن
test تست کردن ازمایش
test تست
test امتحان محک
test تست
test اختیار
test معاینه کردن
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
standardized test ازمون میزان شده
tapping test ازمون ضربه زدن
spot test ازمایش فوری
spiral test ازمون مارپیچ
system test ازمون سیستم
rorschach test ازمون رورشاخ
stilling test ازمون استیلینگ
stripping test ازمایش زدودن
stripping test ازمایش زدودگی
substitution test ازمون جانشین سازی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com