English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (3 milliseconds)
English Persian
time loan وام مدت دار
time loan گاه وام
Other Matches
have the loan of وام گرفتن
have the loan of قرض گرفتن
loan قرض
loan value ارزش استقراض
loan value ارزش وام
loan عاریه وام دادن
loan وام
loan قرضه
loan عاریه واژه عاریه
loan عاریه دادن قرض کردن
loan مساعده
loan قرض دادن عاریه دادن
to have the loan or وام گرفتن
to have the loan or قرض گرفتن
on loan به عنوان قرض
redemption of a loan ادای دین
loan conversion تجدید نظر در شرایط وام
make a loan وام دادن
one who asks for a loan مقترض
loan sharks رباخوار
receiving a loan وام گرفتن
receiving a loan استقراض
bank loan وام بانکی
bridging loan وام -قرض
soft loan وام اسان
foreign loan وام خارجی
soft loan وام بدون دردسر
non performing loan وام غیر رایج
loan word لغت اقتباسی
bridge loan وام موقتی [تا دریافت وام اصلی ]
loan sharks کسی که پول با بهرهی زیاد قرض میدهد
loan shark رباخوار
loan shark کسی که پول با بهرهی زیاد قرض میدهد
loan fund صندوق وام
loan interest بهره وام
loan bank بانک استقراضی
loan market بازار وام
loan on deposit اعطای وام به وثیقه سپرده
loan bank بانک وامی
loan word واژهای که از زبان دیگری گرفته باشد
national loan وام ملی
loan account حساب وام ها
one who asks for a loan وام خواه
guaranteed loan عاریه مضمونه
loan holder مرتهن
application for loan تقاضای وام
term loan وام مدت دار
loan holder دارنده سهام وام
short term loan وام کوتاه مدت
medium term loan وام میان مدت
saving and loan associations شرکتهای پس انداز و وام
savings and loan association صندوق پس انداز تعاونی ورهنی
interset free loan قرض الحسنه
long term loan وام بلند مدت
interest free loan وام بدون بهره
free loan of non fungible things عاریه
his equitable savings and loan building [پس انداز عادلانه و ساختمان وام
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
in no time <idiom> سریعا ،بزودی
in time <idiom> قبل از ساعت مقرر
out of time بیموقع
to keep time موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
out of time بیگاه
out of time بیجا
time out <idiom> پایان وقت
for the time being <idiom> برای مدتی
from time to time <idiom> گاهگاهی
have a time <idiom> به مشکل بر خوردن
have a time <idiom> زمان خوبی داشتن
once upon a time یکی بودیکی نبود
one at a time یکی یکی
keep time <idiom> زمان صحیح رانشان دادن
keep time <idiom> نگهداری میزان و وزن
on time <idiom> سرساعت
in time بموقع
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
time after time <idiom> مکررا
in time بجا
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
at another time در زمان دیگری
time is up وقت گذشت
behind time بی موقع
behind time دیر
time in ادامه بازی پس از توقف
It's time وقتش رسیده که
at the same time در عین حال
at the same time در ان واحد
at the same time ضمنا"
at a specified time در وقت معین یا معلوم
just in time روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
time will tell در آینده معلوم می شود
just in time درست بموقع
There is yet time. هنوز وقت هست.
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
to know the time of d هوشیاربودن
to know the time of d اگاه بودن
take your time عجله نکن
do time <idiom> مدتی درزندان بودن
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
two-two time نتدودوم
one-time پیشین
all-time بالا یا پایینترین حد
all-time بیسابقه
all-time همیشگی
what is the time? وقت چیست
what is the time? چه ساعتی است
what time is it? چه ساعتی است
i time time Instruction
up time زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
since that time. thereafter. ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
mean time ساعت متوسط
one-time قبلی
one-time سابق
four-four time چهارهچهارم
f. time روزهای تعطیل دادگاه
many a time بارها
for the time being عجالت
from this time forth ازاین پس
from this time forth زین سپس
from this time forth ازاین ببعد
many a time چندین بار
from time to time گاه گاهی
from time to time هرچندوقت یکبار
mean time زمان متوسط
even time دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
What time is it?What time do you have? ساعت چند است
down time زمان تلفن شده
down time مدت از کار افتادگی
off time مرخصی
old time قدیمی
One by one . One at a time . یک یک ( یکی یکی )
Once upon a time . یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
in the time to come اینده
on time مدت دار
about time <idiom> زودتراز اینها
once upon a time روزی
all the time <idiom> به طور مکرر
down time وقفه
down time زمان بیکاری
in no time خیلی زود
At the same time . درعین حال
two time دو حرکت ساده
Our time is up . وقت تمام است
off time وقت ازاد
in the mean time ضمنا
down time مرگ
down time زمان تلف
in the time to come در
down time زمان توقف
once upon a time روزگاری
time فرصت موقع
for the first [last] time برای اولین [آخرین] بار
time دفعه وقت چیزی رامعین کردن
time وقت قرار دادن برای
time به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
any time <adv.> هر بار
time تایم
time فرصت
any time <adv.> همیشه
at any time <adv.> درهمه اوقات
any time <adv.> درهمه اوقات
What have you been up to this time? حالا دیگر چه کار کردی ؟ [کاری خطا یا فضولی]
time and again بکرات
time and again چندین بار
there is a time for everything دارد
time زمان بین شروع و خاتمه عمل معمولاگ بین آدرس دهی محلی ازحافظه و دریافت داده
time زمانی که جمع کننده عمل جمع را انجام میدهد
time زمانی که به صورت ساعت , دقیقه , ثانیه و... بیان شود
time اندازه گیری زمان یک عملیات
time TIفرمان E
some time یک وقتی
some time مدتی
some time or other یک وقتی
some time or other یک روزی
three-four time نت
specified time وقت معین
time آزمایشی که خرابی کابل را با ارسال سیگنال روی کابل و اندازه گیری زمان برگشتن آن می سنجند
time انتخاب صحیح فرکانس ساعت سیستم برای امکان رودن به رسانههای کندتر و..
there is a time for everything هرکاری وقتی
time زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
time 1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time روش ترکیب چندین سیگنال به یک سیگنال ترکیبی سریع , هر سیگنال ورودی الگوبرداری میشود و نتیجه ارسال میشود , گیرنده سیگنال را مجدداگ می سازد
time 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
time تا نتیجه در صفحه فاهر شود.2-سرعتی که سیستم به درخواستی پاسخ میدهد
time خیر زمانی مشخصی ایجاد کند
time ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time سیگنالهایی که به درستی ارسال داده را همان می کنند
time زمانی که طول می کشد تا دیسک چرخان پس از قط ع برق می ایستد
time ثیر قرار میدهد
she is near her time وقت زاییدنش نزدیک است
time وقت
time ایام
at any time <adv.> همیشه
time زمانه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com