Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 167 (8 milliseconds)
English
Persian
to bear fruit
باریا میوه دادن
Other Matches
fruit
بر
fruit
ثمر
fruit
فرزند میوه دادن
fruit
فایده
fruit
میوه
fruit
سود
fruit
میوه
fruit wall
چفته
fruit salad
سالاد میوه
fruit pulp
گوشت میوه
fruit of the womb
میوه دل
fruit of the womb
میوه رحم
fruit clipper
کشتی سریع میوه بر
fruit bat
خفاش میوه خوارنواحی گرمسیر
early fruit
میوه پیش رس یا زودرس
dried fruit
خشکبار
dried fruit
میوه خشک کرده
key fruit
نگین
myrobalan fruit
شیر امله
stone fruit
میوه هسته دار
fruit machine
جک پات
passion fruit
میوهی گل ساعت
fruit branch
شاخهمیوه
fruit vegetables
صیفیجات
citrus fruit
آبمیوهها
fruit cocktail
میوهایکهپیشازغذاخوردهشود
kiwi fruit
میوهکیوی
fruit machines
جک پات
A tree is known by its fruit .
<proverb>
درخت با میوه هایش شناخته مى شود .
A tree is known by its fruit.
<proverb>
درخت از میوه اش شناخته مى شود.
fruit juice
آب میوه
Do you have any fresh fruit?
آیا میوه تازه دارید؟
fruit-cake
کیک میوه ایی
stone fruit
میوه الویی
fruit sugar
fructose=
fruit-wall
چفته
fruit flies
کرم میوه
fruit fly
کرم میوه
forbidden fruit
چیزی که به واسطه ممنوع بودن انسان بدان ارزو میکند
that fruit packs easily
ان میوه را باسانی میتوان توی فرف یا حلبی ریخت
Please pass round the fruit .
لطفا" میوه را دور بگردانید
fruit-picking ladder
نردبانمیوهچینی
To pick flowers(fruit).
گل ؟(میوه ) چیدن
Fruit -bearing (prlific) tree.
درخت باردار ( بارآور )
A reounding slap ; Juicy fruit.
سیلی آبدار :میوه آبدار
fresh water ; fruit juice.
آب شیرین (تازه )؛آب میوه
principal types of citrus fruit
انواععمدهمرکبات
section of a stone fruit: peach
قسمتهایمختلفمیوههایهستهدار
principal types of stone fruit
انواععمدهمیوههایهستهدار
section of a pome fruit: apple
قسمتهایمختلفمیوههایکرویشکل
principal types of tropical fruit
انواععمدهمیوههایگرمسیری
Fresh flowers (fruit,eggs,milk).
گل ( میوه ،تخم مر غ ،شیر )تازه
bear
درسمت قرار گرفتن در سمت
bear
حاوی بودن
the little bear
خرس کوچک
bear
بردن
to bear down
برانداختن
bear
تقبل کردن تحمل کردن
to bear down
غلبه کردن بر
bear
حمل کردن
bear
برعهده گرفتن
bear
در بر داشتن
bear
مربوط بودن
to bear up
تاب اوردن
bear
سلف فروشی سهام اوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی
bear
لقب روسیه ودولت شوروی
bear
: بردن
bear
حمل کردن دربرداشتن
bear on
نسبت داشتن
bear
داشتن
bear
زاییدن میوه دادن
to bear up
نا امیدنشدن نگهداری کردن
bear
تاب اوردن تحمل کردن
to bear out
تحمل کردن
to bear out
تاب اوردن
to bear away
بردن
the little bear
دب اصغر
bear
تا شاید در مدت اجل بتواند همان کالا را به قیمت ارزانتر بخرد
bear
تاثیر داشتن
bear in
تمایل اسب به نزدیک شدن به جانب کناره مسیر یا نرده ها
bear off
off shove
i cannot bear him
حوصله او را ندارم
bear
: خرس
bear on
مربوط بودن
bear up
برگشتن قایق بسمت باد
to bear away
ربودن
bear off
برگشتن قایق بسمت مخالف باد
bear
کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bear out
شل کردن
bear out
بیرون دادن
bear out
تمایل اسب به نزدیک شدن به حد خارجی
to bear comparison with
قابل مقایسه بودن با
bear leek
سیرخرس
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
bear's garlic
سیرخرس
To bear someone a grudge.
نسبت به کسی غرض داشتن
bear leek
پیاز خرسی
To bear (put up) with somebody.
با کسی سر کردن (مدارا کردن ؟ ساختن )
bear's garlic
پیاز خرسی
bear leek
والک کوهی
bear's garlic
والک کوهی
To be patient. To bear up.
حوصله کردن ( حوصله بخرج دادن )
to bear the blame
تقصیر را به گردن گرفتن
polar bear
خرس سفید
i alone bear the brunt of it
خدمت انها بر من واجب می اید
it will not bear repeating
جندان زشت است که نمیتوان انرا بازگو کرد
she cannot bear heat
تاب گرما رانمیاورد
she cannot bear heat
طاقت گرما را ندارد
smokey the bear
وسیله تولید کننده دود
the great bear
دب اکبر
the lesser bear
دب اصغر
the lesser bear
خرس کوچکتر
to bear a grudge
لج یاکینه داشتن
to bear a loss
خسارت دیدن یاکشیدن
to bear a loss
ضرردادن
to bear a meaning
معنی دادن
grizzly bear
خرس خاکستری
great bear
دب اکبرgrandaunt
bear's foot
نوعی گیاه خریق که برگ هایی به شکل پا و پنجه ها خرس دارد.
bear a hand
کمک کردن
bear agrudge
غرض ورزیدن
bear arms
تحت سلاح رفتن
bear arms
سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفی کردن
bear garden
محلی که درانجاخرسها رابجنگ می اندازند
bear record to
تصدیق یا اثبات کردن
bear testimony
گواهی دادن
bear testimony
شهادت دادن
bear witness
گواهی دادن
bear witness
شهادت دادن
to bear a sword
شمشیردربرداشتن
to bear any one a grudge
به کسی لج داشتن
bear hugs
دو دستی بغل کردن
to bear in mind
درنظرداشتن
to bear oneself
حرکت کردن
to bear pressure upon
فشار اوردن بر
to bear testimony
گواهی دادن
to bear testimony
شهادت دادن
to bear with a person
باکسی ساختن یاسازش کردن
to bear witness
گواهی دادن
to bear witness to
گوهی دادن به
to bear witness to
شهادت دادن نسبت به
to grin and bear it
سوختن وساختن
to grin and bear it
در رنج وسختی بردباری کردن دندان روی جگرگذاشتن
white bear
خرس سفید خرس قطبی
bear hug
سخت در آغوش گیری
bear hug
دو دستی بغل کردن
bear hugs
سخت در آغوش گیری
to bear hard
زوراوردن
to bear hard
جفاکردن
to bear enmity
کینه ورزیدن
to bear enmity
دشمنی ورزیدن
to bear arms
سربازی کردن
to bear arms
خدمت نظام کردن
to bear enmity
دشمنی داشتن
smokey the bear
وسیله تولید پرده دود در هلی کوپتر
Like a bear with a sore head.
مثل گرگ تیر خورده
to bear any customs duties
هر گونه عوارض گمرکی را به عهده گرفتن
cross to bear/carry
<idiom>
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
To bear heavy expenses.
سرب فلز سنگین وزنی است
bear tape shutter gate
دریچه شیروانی شکل
to bear all customs duties and taxes
تمام عوارض گمرکی و مالیات را به عهده گرفتن
to have
[or bear]
a maximum
[minimum]
load of something
حداکثر
[حداقل]
باری را پذیرفتن
To bear ( assume , accept ) a responsibility undertook the age of eighty .
مسئولیتی را بعهده گرفتن
He's a good director but he doesn't bear
[stand]
comparison with Hitchcock.
او
[مرد ]
کارگردان خوبی است اما او
[مرد]
قابل مقایسه با هیچکاک نیست.
To bring pressure to bear . To exert pressure .
فشار خون دارد
To bring pressure to bear . To exert pressure .
اعمال فشار کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com