English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 163 (10 milliseconds)
English Persian
to carry to a بحساب بردن
Search result with all words
carry بردن
carry بدوش گرفتن
carry حمل کردن
carry حمل ونقل کردن
carry رقم نقلی
carry روپوش پرچم
carry تیر رسی داشتن
carry تیررسی حالت دوش فنگ
carry انتقال دادن
carry جبران ضعف یار
carry رانینگ
carry گرفتن توپ ودویدن برای کسب امتیاز
carry گذشتن گوی از یک نقطه یا شی ء مسافتی که گوی در هوا می پیماید
carry حمل غیرمجاز توپ
carry انداختن یک یا دو میله بولینگ
carry زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carry سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
carry نشانه وقوع وام
carry وام ایجاد شده در وام توسط جمع کننده
carry عملی که در آن یک وام در جمع کننده تولید وام میکند و همه در یک عمل رخ می دهند
carry با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carry وام ایجاد شده در جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی
carry محل ذخیره سازی وام های ایجاد شده در جمعهای موازی به جای ارسال مستقیم
carry خیر ناشی از جمع کننده در وام ایجاد شده
carry رقم ناشی از نتیجه زیادی که از عدد پایه استفاده شده بزرگتر است
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
cash and carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
cash-and-carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
carry on ادامه دادن
carry-on ادامه دادن
cascade carry وام ایجاد شده در یک جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی, رقم نقلی ابشاری
cascaded carry رقم نقلی ابشاری
carry all درشکه یک اسبه وچهارچرخه چنته یا خورجین
carry arms دوش فنگ
carry away ربودن
carry away از جا در بردن
carry forward منقول ساختن
carry forward مبلغ منقول
carry into effect اجرا کردن
carry into execution اجرا کردن
carry it all همه رامیدید
carry light نورافکن روشن نگهداشتن هدف برای تعقیب
carry lookahead با پیش بینی رقم نقلی
carry on business داد و ستد کردن
carry one ده بر یک
carry one's bat تا پایان بازی ادامه دادن کارتوپزن بدون سوختن
carry out انجام دادن
carry out اجرا کردن
carry out the obligations اجرای تعهدات
carry over انتقال به صفحه بعد دادن
carry over انتقال دادن
carry propagation پخش رقم نقلی
carry ship کشتی حامل زندانیان جنگی کشتی غیر مسلحی که تضمین عبور داشته باشد
carry too far بدرجه جدی رساندن
crawl carry انتقال خزشی
fireman's carry یک دست و یک پا
end around carry رقم نقلی دورگشتی
end around carry رقم نقلی دور گشتی
fireman's carry and barrel roll یک دست از کمر
fireman's carry and leg block نوعی فن کشتی یک دست و یک پا
fireman's carry from kneeling position نوعی یک دست و یک پا
fireman's carry from outside & semisoupl پیچ یک دست و یک پای مخالف
fireman's carry from outside and reverse پیچ یک دست و یک پا از پشت دست
it does not carry the point مقصودرا نمیرساند
partial carry رقم تقلی جزئی
partial carry فضای ذخیره سازی موقت تمام ارقام نقلی جمع کننده موازی بجای ارسال مستقیم
propagated carry رقم نقلی پخش شده
ripple through carry عملیاتی که رقم نقلی خروجی از جمع و رقم نقلی ورودی ایجاد کند
to carry a cane عصادست گرفتن
to carry a piece at safety تفنگی رادرحالی که ضامن ان انداخته است باخود بردن
to carry a watch ساعت همراه داشتن
to carry a watch ساعت دربغل گذاشتن
to carry arms سربازشدن
to carry arms سلاح برداشتن
to carry authority نفوذیاقدرت داشتن
to carry away ربودن
to carry away ازجادربردن
to carry costs هزینه مرافعه دادن
to carry forward منقول ساختن
to carry into effect اجراکردن
to carry into effect بموقع اجراگذاشتن
to carry into execution اجراکردن
to carry into execution انجام دادن
to carry off ربودن
to carry off کشتن
to carry off to prison بزندان کشیدن
to carry on ادامه دادن
to carry on پیش بردن
to carry one off his feet کسیراسرغیرت اوردن یاتحریک کردن
to carry oneself سلوک کردن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
to carry out اجراکردن
to carry out کاربستن
to carry out a proposal پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
to carry over انتقال دادن
to carry over منقول ساختن
to carry sword شمشیر جستن
to carry the day فیروزشدن
to carry the day فتح کردن
to carry through انجام دادن
Other Matches
To carry out . To implement . To carry into action . عمل کردن
carry out انجام دادن
carry out صورت دادن
carry through <idiom> برای کاری نقشهای کشیدن
carry out جامه عمل پوشاندن
to carry through بپایان رساندن
carry out تحقق بخشیدن
carry out به اجرا در آوردن
carry out تکمیل کردن
carry out به انجام رساندن
carry out صورت گرفتن
carry out واقعیت دادن
carry out عملی کردن
carry out واقعی کردن
carry out اجرا کردن
Carry the one [two] . یک [دو] در ذهن داریم. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
carry over <idiom> برای بعد نگهداری کردن
carry (something) out <idiom> گماردن ،قراردادن
Carry the one [two] . یک [دو] بر دست. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
To carry ones point. To have ones way. حرف خود را به کرسی نشاندن ( پیش بردن )
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
Could you help me carry my luggage? ممکن است در حمل اسباب و اثاثیه ام به من کمک کنید؟
carry the torch <idiom> نشان دادن وفاداری به کسی
carry the day <idiom> برنده یا موفق شدن
carry the ball <idiom> قسمت مهم وسخت را به عهده داشتن
carry ineffect انجام دادن
carry into effect تکمیل کردن
carry ineffect صورت دادن
carry into effect صورت دادن
carry ineffect جامه عمل پوشاندن
carry into effect جامه عمل پوشاندن
carry ineffect تحقق بخشیدن
carry into effect تحقق بخشیدن
carry ineffect به اجرا در آوردن
carry into effect به اجرا در آوردن
to carry a weapon اسلحه ای با خود حمل کردن
carry ineffect تکمیل کردن
carry into effect به انجام رساندن
carry ineffect به انجام رساندن
carry into effect انجام دادن
carry ineffect اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
carry ineffect واقعیت دادن
carry into effect واقعیت دادن
carry ineffect واقعی کردن
carry into effect واقعی کردن
carry ineffect عملی کردن
carry into effect عملی کردن
to carry a weapon مسلح بودن
to carry to excess بحدافراط رساندن
to carry to excess افراط کردن در
to carry weight نفوذ یا اهمیت داشتن
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
Did you carry (deliver) the letter ? نامه را بردی یا نه ؟
to carry water in a sieve ساییدن مگس درهوارگ زدن
to carry water in a sieve اب درهاون کوبیدن
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
To carry iron to india . <proverb> آهن به هند بردن .
to carry something to a successful issue چیزی را با موفقیت به پایان رساندن
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
When told to carry a load , the ostrich was a bird. <proverb> به شتر مرغ گفتند بار ببر گفت مرغم گفتند پرواز کن گفت شترم.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com