Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 193 (10 milliseconds)
English
Persian
to go away on a business trip
به سفر تجاری رفتن
Search result with all words
My trip to Europe was business and pleasure combined .
سفرم به اروپ؟ هم فال بود وهم تماشا
Other Matches
trip
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
trip
فت پا
trip up
<idiom>
اشتباه کردن
take a trip
<idiom>
به سفررفتن
trip
سبک رفتن
To trip up someone.
به کسی پشت پا زدن
to go away on a trip
به سفری رفتن
trip
مسافرت مسافرت کردن
trip
لغزش
trip
پشت پا خوردن یازدن
trip
لغزش خوردن سکندری خوردن
trip
سفر کردن گردش کردن
trip
گردش
trip
سفر لغزش
trip
سکندری
trip
پرواز
trip
رفت یا برگشت فنر
trip
اسکیپ درچاه
trip
چکانیدن ماشه
trip
در کردن تیر
trip
اشتباه
trip mileometer
نشانگرمسافت
ego trip
تسلیم به هوای نفس
mils trip
تغییر سمت میلیمی
ego trip
خودپرواری
trip wire
سیم کشش
day trip
سفر یکروزه
leg trip
فت پا
mils trip
اشتباه میلیمی
trial trip
مسافرت ازمایشی یا امتحانی
trip flare
مین روشن کننده جهنده موشک منور جهنده
trip hammer
چکش اهرمی لنگری
trip ticket
بلیط مسافرت
trip ticket
برگه اجازه مسافرت
trip wire
سیم ضامن مین
field trip
گردش علمی
round trip
سفر رفت و برگشت سفردوسره
river trip
گردش رودخانه ای
leg trip
گرفتن لنگ
river trip
مسافرت رودخانه ای
to be on a guilt trip
<idiom>
احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند
[اصطلاح روزمره]
I have a short trip ahead.
قرار است یک مسافرت کوتاهی بروم
Get ready for the journey(trip)
برای مسافرت حاضر شو
trip the light fantastic
<idiom>
رفتن برای رقصیدن
Can you reckon the cost of the trip?
هزینه سفر رامی توانی حساب کنی ؟
arm roll and outside leg trip
فن ارنج
We planned to do a cross-country trip in the US, but our parents ruled that out/vetoed it.
ما برنامه ریختیم سفری سرتاسری در ایالات متحده بکنیم اما پدر و مادرمان جلویمان را گرفتند
[مخالفت کردند ]
.
that business does not p
به منتظرشدنش می ارزد صبرکردنش ارزش دارد
to do business
کاسبی کردن
to do business
معامله کردن
business
<adj.>
تجارتی
do business
معامله کردن
he had no business to
حقی نداشت که
he was p in his business
کارو
he was p in his business
خوب بود کارش رونق گرفته بود
to get down to business
به کار اصلی پرداختن
[اصطلاح روزمره]
i have come on business
کاری دارم اینجا امدم
business
<adj.>
تجاری
business
دادوستد
business
<adj.>
بازرگانی
mean business
<idiom>
جدی بودن
I cant do business with him .
با او معامله ام نمی شود
None of your business.
[این]
به شما مربوط نیست.
To go about ones business.
دنبال کار خود رفتن
I am here on business.
برای کار اینجا آمدم.
What is it to me?it is none of my business.
به من چه؟
I mean business. I mean it.
شوخی نمی کنم جدی می گویم
Anyway it is none of his business.
تازه اصلابه او مربوط نیست
To go about ones business.
پی کار خود رفتن
How is business ? How is everything?
کار وبارها چطوره ؟
to go away
[off]
on business
به سفر تجاری رفتن
what is your business here
کار شما اینجا چیست
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
I am here on business.
برای تجارت اینجا آمدم.
business
شرکت تجاری
business
کسب و کار
business
داد و ستد تجارتخانه
business
کسب و کار بازرگانی
business
موسسه بازرگانی
business
شرکت
business like
عملی
business
کسب
business like
مرتب
business
تجارت
business
نمایشگاهی که محصولات را نشان میدهد.
business
که باعث میشود یک تجارت کار باشد
business
ماشینی که در شرکت استفاده میشود
business
مجموعهای از برنامه ها که برای امور تجاری برنامه ریزی شده اند.
business
کامپیوتر قوی کوچک که برای امور تجاری مشخص برنامه ریزی شده است
business
خرید یا فروش
business name
اسم تجارتی
business like
منظم
business
بنگاه
business
موضوع تجارت
business
کار و کسب
business
حرفه
business
سوداگری
business
دادوستد کاسبی
business activity
فعالیت بازرگانی
monkey business
کچلک بازی
monkey business
<idiom>
دوز وکلک ،حقه باز
monkey business
<idiom>
شوخی کردن
big business
واحد تجاری بزرگ
business combination
ادغام دو یا چند موسسه دریکی از ان موسسات
business cycle
دور بازرگانی
business cycle
معادل cycle trade
business cycle
دوران اقتصادی یا تجارتی دوران ترقی و تنزل فعالیت تجاری و اقتصادی
What work do you do ? what is your business ?
کارتان چیست ؟
I am minding my own business.
کاری بکار کسی ندارم
business cycle
دور فعالیت بازرگانی
He is well versed in business .
درامور با زرگانی کاملا" وارد است
business cycle
دور کسب وکار
business cycle
دور اقتصادی
business cycle
دور تجاری
He has no business to interfere.
بیخود می کند دخالت می کند
business park
[ساخت شرکت تجاری در منطقه ای با چشم انداز طبیعی]
carrying business
تجارت حمل و نقل
transport business
صنعت حمل و نقل
carrying business
صنعت حمل و نقل
transport business
تجارت حمل و نقل
initiated into business
دست اندرکار
line of business
حرفه
relating to business
<adj.>
بازرگانی
relating to business
<adj.>
تجارتی
relating to business
<adj.>
تجاری
line of business
پیشه
line of business
شاخه پیشه
business group
شرکت سهامی
[شرکت]
business union
اتحادیه بازرگانی
one who transacts business with another
معامل
butchery business
گوشت فروشی
business law
حقوق تجارت
business inventories
موجودی تجاری
business income
درامد خالص تجارتی
business hours
ساعت کاری
business hours
ساعت اداری
business graphics
گرافیکهای تجاری
business goods
کالای تولیدی
business fluctuations
نوسانات بازرگانی
business matters
مسائل کسبی
mind your own business
درفکر کار خودت باش
man of business
وکیل گماشته
graphics, business
گرافیک
graphics, business
تجارت
he has a rushing business
کارش خوب گرفته است کارش خیلی رونق دارد
he prospered in his business
کارش بالا گرفت
business transaction
داد و ستد بازرگانی
business software
نرم افزارهای تجاری
hours of business
ساعتهای کاری
business prosperty
رونق سوداگری
carry on business
داد و ستد کردن
business mechines
ماشینهای تجاری
business man
ادم کاسب
business school
مدرسهیا دانشکدهاقتصادیوتجاری
He put me out of business.
مرا از کسب وکاسبی انداخت
business depression
کسادی کار کسادی سوداگری
business enterprise
بنگاه بازرگانی
business expenses
هزینههای کار و کسب هزینههای شرکت
business enterprise
بنگاه تجاری
business economics
علم اقتصاد بازرگانی
he prospered in his business
در کار خود کامیاب شد کارش رونق گرفت
Our business has become tangled up.
کارمان پیچ خورده است
small business
تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
business economics
علم اقتصاد کسب و کار
business prosperty
رونق کسب و کار
business firms
بنگاههای انتقاعی
business failure
ناکامی تجاری
show business
حرفهی هنرپیشگی و نمایش
business depression
بحران کسب و کار
show business
نمایشگری
business failure
شکست تجاری
international business machine
corporation
Why did you give away your business patern ?
چرا شریک خودت را لو دادی ؟
head of business firm
رئیس تجارتخانه
business type operation
عملیات کامپیوتری
international business machine
IB
He is completely absorbed by his business.
کاملاجذب کارش است
business type operation
عملیات تجارتی
land office business
کار وسیع وبسیط وسریع کارپر سود یا پر موفقیت
business data processing
داده پردازی تجاری
small business computer
کامپیوتر کوچک تجاری
net business saving
پس انداز خالص شرکتها
mail order business
کسب و کار مکاتبهای
to hold a share in a business
در شرکتی سهمی داشتن
Beat it !Buzz off! Mind your own business.
برو کشکت را بساب
common business oreinted language
زبان با گرایش متداول تجاری
Trade ( business ) is slack this week .
این هفته بازار ( تجارت ) کساد است
What advice would you give to someone starting up in business?
چه توصیه ای شما به کسی که کسب و کار راه می اندازد می کنید؟
to put one's affairs in order
[to settle one's business]
تکلیف کار خود را روشن کردن
She is laying a guilt trip on
[is guilt-tripping]
me for not breast feeding.
او
[زن]
به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من
[به او]
شیر پستان نمی دهم.
Lets talk business. Lets talk turkey.
بی تعارف وجدی حرف بزنیم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com