Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
to hold in contempt
سبک داشتن
to hold in contempt
پست شمردن کوچک شمردن
Other Matches
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
self contempt
خوددون شماری
self contempt
تذلیل نفس
self contempt
تحقیر نفس
to look at somebody with contempt
به کسی با اهانت
[تحقیر آمیز]
نگاه کردن
contempt
تحقیر
contempt
خواری
contempt
در CLممکن است این جرم به وسیله جریمه یا زندان یا هردو کیفر داده شود اهانت
contempt
اهانت
contempt
خفت
contempt
اخلال در نظم دادگاه
contempt of court
توهین به دادگاه
[جرم جنایی]
contempt of court
اهانت به دادگاه
[جرم جنایی]
contempt og court
اهانت به دادگاه
purging a contempt of court
جریمه اهانت به دادگاه غرامت توهین به دادگاه
contempt
[criminal offence]
توهین به دادگاه
[جرم جنایی]
contempt
[criminal offence]
اهانت به دادگاه
[جرم جنایی]
To ignore some one completely . To treat someone with utmost contempt .
به کسی محل سگ نگذاشتن
to hold an a
دیوان منعقد کردن
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
to hold an a
باردادن
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
hold one's own
پایداری
hold in
خودداری کردن
hold on
ادامه دادن
hold on
نگهداشتن
hold on
صبرکردن
hold one's own
ایستادگی کردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold out
بسط یافتن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over
باقی ماندن
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold over
تمدید
hold with
پسندیدن
hold with
خوش داشتن در
in the hold
در انبار کشتی
hold in
جلوگیری کردن
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
to hold
داشتن
to hold
دارا بودن
to hold
مالک بودن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
hold-up
<idiom>
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
hold still
<idiom>
بی حرکت
hold up
<idiom>
برافراشتن
hold up
<idiom>
حمل کردن
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold up
<idiom>
مورد هدف
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
get hold of yourself
گیرتون آوردم
hold-up
توقیف
hold
منعقد کردن
hold
تسلط
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold up
توقیف
hold
انبار کالا
hold
جلوگیری کردن
hold
پایه مقر
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
ایست
hold
دژ
hold
گیر
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold-up
قفه
hold-up
مانع شدن
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold up
قفه
hold up
مانع شدن
get hold of
گیر اوردن
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold
تصرف کردن
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold
دردست داشتن
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold
جا گرفتن تصرف کردن
hold
ایست نگهداری
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
hold forth
ارائه دادن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold
نگهداشتن
hold
نگاه داشتن
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold down
مطیع نگاه داشتن
hold
چسبیدن نگاهداری
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
انبار کشتی
hold
گرفتن
hold by
به چیزی چسبیدن
hold by
پسندیدن
hold-ups
قفه
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
four quarter hold
ضربه فنی
hold-ups
توقیف
They cannot hold a candle to him .
سگش می ارزد بهمه آنها
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
I must get hold of her at all costs.
بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
To hold someone dear .
کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
hold one's horses
<idiom>
باصبوری منتظر ماندن
hold back
<idiom>
عقب وکنار ماندن
hold a grudge
<idiom>
کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
hold a candle to
<idiom>
درهمان درجه
face hold
گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
hold down a job
<idiom>
شغل خود را نگه داشتن
choke hold
فن شیمه
choke hold
خفه کردن
hold good
<idiom>
ادامه دادن
catch hold of
محکم نگاهداشتن
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
battery hold down
میانگیردار باتری
hold one's breath
<idiom>
نفس خود را حبس کردن
hold one's fire
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن
hold court
<idiom>
همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
hold-ups
مانع شدن
hold-ups
با اسلحه سرقت کردن
to hold in respect
محترم داشتن
to hold water
معتبر بودن
to hold water
قابل قبول بودن
to hold water
صحت دار بودن
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
hold water
<idiom>
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
Hold the line, please!
لطفا گوشی را نگه دارید!
hold breath
نفس خود را حبس کردن
to hold water
ضد آب بودن
to hold fast
محکم
to hold a meeting
مجلس
to hold a meeting
انجمن کردن
to hold a levee
بار عام دادن
to catch hold of
محکم گرفتن
taking hold
سرشاخ
submission hold
شی مه
submission hold
کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold
خفه کردن
hold back
گیر
to hold a meeting
داشتن
to hold a meeting
جلسه منعقد کردن
to hold a session
جلسه منعقد کردن
to hold cheap
حقیرشمردن
to hold cheap
ناچیزشمردن
to hold by lease
در اجاره
to hold by lease
با اجاره گرفتن
to hold by lease
اجاره کردن
to hold any one to ransom
کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
hold aloof
کناره گیری کردن
hold back
مانع
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
hold back
بند
hold back
وقفه
hold fire
اتش قطع
hold fire
اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold one's ground
پایداری
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
ایستادگی کردن
hold good
معتبر بودن
hold in restraint
توقیف کردن
hold in respect
احترام گذاشتن به
hold control
نافم همزمانی
hold captain
متصدی انبار کشتی
hold water
با عقل جور امدن
mach hold
بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
leave hold
رها کردن
hold back
توقف مانع شدن
hold back
اشغال کننده
hold your gab
سخن مگو
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com