Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (3 milliseconds)
English
Persian
to hold in respect
احترام کردن
to hold in respect
احترام گزاردن به
to hold in respect
محترم داشتن
Search result with all words
hold in respect
احترام گذاشتن به
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
to hold somebody in great respect
کسی را زیاد محترم داشتن
[احترام زیاد گذاشتن به کسی]
Other Matches
respect
احترام محترم شمردن
respect
رعایت
respect
حیثیت
respect
بزرگداشتن
respect
محترم داشتن بزرگداشت
respect
احترام گذاشتن به
respect
ملاحظه
respect
مراجعه احترام
respect
رجوع
self respect
عزت نفس
in every respect
ازهر لحاظ
in respect of
به نسبت
in respect of
نسبت به
self respect
احترام بخود
self respect
شرافت نفس مناعت طبع
with respect to
نسبت به
with respect to
راجع به
in every respect
از هر حیث
in every respect
از هر جهت
respect
[for somebody or something]
احترام
[به کسی یا چیزی]
respect
نسبت
respect
رابطه
self-respect
حرمت نفس
in this respect
<adv.>
بخاطر همین
in this respect
<adv.>
به این دلیل
in this respect
<adv.>
درنتیجه
in this respect
<adv.>
از اینرو
in this respect
<adv.>
از این جهت
in this respect
<adv.>
از انرو
in this respect
<adv.>
از آن بابت
self-respect
مناعت
in this respect
<adv.>
بدلیل آن
in this respect
<adv.>
بنابراین
in this respect
<adv.>
متعاقبا
respect oneself
شرافت نفس داشتن
You must have respect for your promises.
باید بقول خودتان احترام بگذارید
to respect oneself
رعایت شرافت نفس نمودن خودراباشرف ومحترم نگاهداشتن
to respect persons
ملاحظه کردن وواهمه داشتن ازمردم
respect of persons
طرفداری و واهمه از کسان
For this reason . In this respect.
ازاین جهت
pay respect to
توجه داشتن به
without respect to the result
بدون توجه به نتیجه
the integral from a to b of f-of-x with respect to x
انتگرال اف ایکس بین آ و ب
[ریاضی]
object of claim in respect of which
the to made is appeal an
object of claim in respect of which
فرجام خواسته
object of claim in respect of which
court supreme
As a mark of respect ( esteem) .
بعلامت احترام
the power of a point with respect to a circle
قوت یک نقطه نسبت به یک دایره
[ریاضی]
Ferdowsi is held in the greatest respect.
فردوسی مورد احترام فراوان است
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
to hold an a
دیوان منعقد کردن
to hold an a
باردادن
hold up
مانع شدن
get hold of yourself
گیرتون آوردم
in the hold
در انبار کشتی
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
to hold
مالک بودن
to hold
دارا بودن
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
hold still
<idiom>
بی حرکت
hold up
<idiom>
برافراشتن
hold up
<idiom>
حمل کردن
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold up
<idiom>
مورد هدف
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
hold-up
<idiom>
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
to hold
داشتن
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
hold in
جلوگیری کردن
hold forth
ارائه دادن
hold down
مطیع نگاه داشتن
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold-up
مانع شدن
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold one's own
ایستادگی کردن
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
ایست نگهداری
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold by
پسندیدن
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold in
خودداری کردن
hold on
ادامه دادن
hold on
نگهداشتن
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
get hold of
گیر اوردن
hold by
به چیزی چسبیدن
hold-up
توقیف
hold-up
قفه
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold up
توقیف
hold on
صبرکردن
hold up
قفه
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold
منعقد کردن
hold one's own
پایداری
hold out
بسط یافتن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over
باقی ماندن
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold over
تمدید
hold
انبار کشتی
hold
چسبیدن نگاهداری
hold
جا گرفتن تصرف کردن
hold
گرفتن
hold
دردست داشتن
hold with
پسندیدن
hold with
خوش داشتن در
hold
نگاه داشتن
hold
نگهداشتن
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold
انبار کالا
hold
تسلط
hold
ایست
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold
جلوگیری کردن
hold
پایه مقر
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
تصرف کردن
hold
دژ
hold
گیر
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
hold back
گیر
hold back
مانع
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
hold aloof
کناره گیری کردن
heading hold
روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
hold water
<idiom>
heading hold
روش کنترل سمت مسیرهواپیما
hold back
بند
hold back
وقفه
hold control
نافم همزمانی
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold back
اشغال کننده
hold back
توقف مانع شدن
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold captain
متصدی انبار کشتی
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
four quarter hold
ایپون
four quarter hold
ضربه فنی
hold-ups
قفه
hold-ups
مانع شدن
hold-ups
با اسلحه سرقت کردن
to hold water
معتبر بودن
to hold water
قابل قبول بودن
to hold water
صحت دار بودن
to hold water
ضد آب بودن
hold-ups
توقیف
battery hold down
میانگیردار باتری
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
choke hold
فن شیمه
choke hold
خفه کردن
Hold the line, please!
لطفا گوشی را نگه دارید!
hold breath
نفس خود را حبس کردن
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
catch hold of
محکم نگاهداشتن
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
to lay hold on
گرفتار کردن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
پایداری
to hold in fee
تصرف مطلق داشتن در
to hold in estimation
محترم یاارجمند داشتن
to hold in estimation
قدردانی کردن از
to hold in contempt
پست شمردن کوچک شمردن
to hold in contempt
سبک داشتن
to hold fast
نگاهداشتن
to hold fast
محکم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com