Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
to hold the scales even
عادلانه داوری کردن
to hold the scales even
بی طرفانه قضاوت کردن
Other Matches
to hold somebody in respect
[to hold somebody in high regard ]
کسی را محترم داشتن
[احترام گذاشتن به کسی]
scales
میزان
d. of scales
کفه ترازو
The scales are not even .
ترازو میزان نیست
sliding scales
جدول قابل تطبیق با در امدافراد
barometer scales
نمایشفشارسنج
to turn the scales
سرنوشت ساختن
[موقعیتی]
to turn the scales
عامل شاخص بودن
bathroom scales
ترازویحمام
electronic scales
ترازویالکتریکی
temperature scales
میزاندما
time scales
مقیاس زمانی
tip the scales
<idiom>
وزن
merrill palmer scales
مقیاسهای مریل- پامر
hold over
به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over
برای اینده نگاه داشتن
hold over
تمدید
hold up
<idiom>
برافراشتن
hold over
باقی ماندن
hold out
حاکی بودن از خودداری کردن از
hold out
بسط یافتن
hold one's own
پایداری
to hold
داشتن
hold forth
ارائه دادن
hold forth
پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold forth
مطرح کردن سخنرانی کردن
hold in
جلوگیری کردن
hold in
خودداری کردن
hold on
ادامه دادن
hold on
نگهداشتن
hold on
صبرکردن
to hold
[to have]
نگه
[داشتن]
hold one's own
ایستادگی کردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold down
نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold with
پسندیدن
hold out on
<idiom>
رد چیزی از کسی
hold out for something
<idiom>
رد کردن ،تسیم شدن
hold-out
<idiom>
باموقعیت وفق ندادن
hold out
<idiom>
حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold on to
<idiom>
محکم نگه داشتن
to hold in d.
درتصرف شخصی داشتن
hold on
<idiom>
متوقف شدن
hold off
<idiom>
بازور دورنگه داشتن
hold off
<idiom>
تاخیر کردن
hold forth
<idiom>
صحبت کردن درمورد
hold forth
<idiom>
تقدیم کردن
hold down
<idiom>
تحت کنترل قرار داشتن
get hold of (someone)
<idiom>
(برای صحبت)به گیر انداختن شخص
to hold an a
دیوان منعقد کردن
to hold an a
باردادن
hold with
خوش داشتن در
in the hold
در انبار کشتی
hold-up
<idiom>
hold up
<idiom>
اثبات حقیقت
hold up
<idiom>
خوب باقی ماندن
hold up
<idiom>
باجرات باقی ماندن
hold up
<idiom>
مورد هدف
hold up
<idiom>
تاخیرکردن
hold up
<idiom>
حمل کردن
to get
[hold of]
something
بدست آوردن چیزی
hold still
<idiom>
بی حرکت
hold over
<idiom>
طولانی نگهداشتن
get hold of (something)
<idiom>
به مالکیت رسیدن
hold down
برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold
انبار کالا
hold
بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold
پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold up
با اسلحه سرقت کردن
hold up
مانع شدن
hold up
قفه
hold-up
با اسلحه سرقت کردن
hold-up
مانع شدن
hold-up
قفه
hold-up
توقیف
hold
گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold
تصرف کردن
hold
نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold
زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold
گیر
hold
ایست نگهداری
hold
جلوگیری کردن
hold
پایه مقر
hold
گیره اتصالی نگهدارنده
hold
ایست
hold
دژ
hold
گرفتن غیرمجاز توپ
hold
گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold
تسلط
hold
منعقد کردن
hold
متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold
دریافت کردن گرفتن توقف
hold
انبار کشتی
hold down
مطیع نگاه داشتن
to get
[hold of]
something
آوردن چیزی
hold
نگهداشتن
to get
[hold of]
something
گرفتن چیزی
hold
نگاه داشتن
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
hold
بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold by
به چیزی چسبیدن
get hold of
گیر اوردن
to hold
دارا بودن
hold
چسبیدن نگاهداری
get hold of yourself
گیرتون آوردم
hold
جا گرفتن تصرف کردن
to hold
مالک بودن
hold by
پسندیدن
hold up
توقیف
hold
گرفتن
hold
دردست داشتن
to get
[hold of]
something
گیر آوردن چیزی
weapons hold
جنگ افزار اتش قطع
hold good
<idiom>
ادامه دادن
hold down a job
<idiom>
شغل خود را نگه داشتن
I must get hold of her at all costs.
بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
hold a candle to
<idiom>
درهمان درجه
hold a grudge
<idiom>
کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
data hold
ذخیرهاطلاعات
They cannot hold a candle to him .
سگش می ارزد بهمه آنها
container hold
گنجایشانبارکشتی
weapons hold
فرمان اتش قطع در پدافند هوایی
cargo hold
نگهداریمحمولهبار
hold back
<idiom>
عقب وکنار ماندن
hold court
<idiom>
همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
To hold someone dear .
کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
hold one's breath
<idiom>
نفس خود را حبس کردن
hold one's fire
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن
to hold somebody in esteem
برای کسی احترام قائل شدن
to hold water
معتبر بودن
hold the reins
<idiom>
ادم دارای قدرت ونفوذ
Hold the line, please!
لطفا گوشی را نگه دارید!
hold breath
منتظر یک اتفاق بودن
impossible to get hold of
نمیشود گیر آورد
to hold water
قابل قبول بودن
to hold water
صحت دار بودن
hold one's horses
<idiom>
باصبوری منتظر ماندن
hold one's own (in an argument)
<idiom>
دفاع از موقعیت خود
hold one's peace
<idiom>
سکوت کردن
hold one's tongue
<idiom>
جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
hold water
<idiom>
hold something back
<idiom>
نگهداری اطلاعات از کسی
hold the fort
<idiom>
از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line
<idiom>
تسلیم نشدن
hold breath
نفس خود را حبس کردن
lay hold of
<idiom>
به دارای وثروت رسیدن
to hold water
ضد آب بودن
to hold a levee
بار عام دادن
hold one's ground
پایداری
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground
ایستادگی کردن
hold in restraint
توقیف کردن
hold in respect
احترام گذاشتن به
hold hard
عجله نکنید
hold hard
صبر کنید
hold good
معتبر بودن
hold fire
اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold water
با عقل جور امدن
hold water
از امتحان درست درامدن
hold water
قایق ایست
to catch hold of
محکم گرفتن
taking hold
سرشاخ
submission hold
شی مه
submission hold
کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold
خفه کردن
mach hold
بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
leave hold
رها کردن
hold your gab
سخن مگو
hold your gab
دم مزن
hold your gab
گپ نزن
hold fire
اتش قطع
hold control
نافم همزمانی
hold captain
متصدی انبار کشتی
finger hold
خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
face hold
گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
clear and hold
منطقه را پاک و حفظ کنید
choke hold
فن شیمه
choke hold
خفه کردن
catch hold of
محکم نگاهداشتن
hold down for batteryseparator
میانگیردار باتری
battery hold down
میانگیردار باتری
hold-ups
توقیف
hold-ups
قفه
four quarter hold
ضربه فنی
four quarter hold
ایپون
hold-ups
با اسلحه سرقت کردن
hold back
اشغال کننده
hold back
توقف مانع شدن
hold back
وقفه
hold back
بند
hold back
گیر
hold back
مانع
hold at disposal
در اختیار دیگری نگهداری کردن
hold aloof
کناره گیری کردن
heading hold
روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
heading hold
روش کنترل سمت مسیرهواپیما
hold-ups
مانع شدن
to hold a meeting
انجمن کردن
to lay hold on
استفاده ازضعف کسی کردن
to hold in trust
بطورامانت نگاه داشتن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com