Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 75 (8 milliseconds)
English
Persian
to p with a task
درکاری پشت کارداشتن
Search result with all words
task
کار
task
وفیفه
task
تکلیف
task
امرمهم وفیفه
task
زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
task
تهمت زدن تحمیل کردن
task
ماموریت
task
کار تکلیف
task
شغل
task
جابجایی برنامهای در حافظه با دیگر که موقتاگ روی دیسک ذخیره شده است . جابجایی کارها مشابه چند کاره بودن نیست چون میتواند چندین برنامه را هم زمان اجرا کند
task
ذخیره موقت کارهای منتظر برای پردازش
task
نرم افزار سیستم که کنترل و اختصاص منابع به برنامه ها را کنترل میکند
task
کاری که باید توسط کامپیوتری اجرا شود
task force
گروه کار
task force
تاسک فورس
task force
گروه رزمی مشترک امفی بی گروه رزمی موقت زمینی
task force
نیروی اجرای عملیات
task forces
گروه کار
task forces
تاسک فورس
task forces
گروه رزمی مشترک امفی بی گروه رزمی موقت زمینی
task forces
نیروی اجرای عملیات
abnormal end of task
abend
amphibious task force
گروه رزمی اب خاکی
amphibious task group
گروه ماموریت اب خاکی گروه رزمی موقت اب خاکی
carrier task force
گروه رزمی هواپیمابر دریایی
fire task
ماموریت اتش
foreground task
کار یا وفیفه پیش زمینه
he is unequal to the task
مرد اینکار نیست
implied task
ماموریت استنتاجی
implied task
وفایف استنتاجی
interrupted task
تکلیف ناتمام
unfinished task
تکلیف ناتمام
it is a thankless task
کاربیهوده ایست
it is a thankless task
هیچکس نخواهدگفت مرحمت سرکارزیاد
joint task force
گروه رزمی مشترک
joint task force
نیروی ماموریت مشترک ازنیروهای مسلح
low level task
تکلیف سطح پایین
take to task
مورد مواخذه قرار دادن
task analysis
تحلیل تکلیف
task component
بخشی از یک ناوگان یا گروه رزمی یا گروه ماموریت که برای یک ماموریت مخصوص تشکیل شده است
task control block
بلاک کنترل کار
task control block
بلاک کنترل وفیفه
task element
عنصر اجرای عملیات
task element
قسمت مامور اجرای عملیات
task element
یکی از عناصر ناوگان ماموراجرای یک ماموریت
task fleet
ناوگان مامور اجرای عملیات یا ماموریت
task group
ناو گروه مامور اجرای عملیات
task group
گروه ماموریت زمینی
task management
مدیریت کار
task management
مدیریت وفیفه
task organization
سازمان رزمی
task organization
سازمان دادان برای رزم برش رزمی
task organization
سازمان برای رزم
task oriented
تکلیف گرا
task state descriptor
توصیف گر حالت کار
task state descriptor
توصیف کننده وضعیت وفیفه
task unit
نیروی واگذار کننده ماموریت دریایی یکان یا بخشی ازگروه ماموریت دریایی که زیر امر فرمانده گروه قرارمی گیرد
task unit
یگان ماموریت
task work
کار موفف
to break the neck of a task
کمر کاریرا سکشتن
to f. a task
از زیرکاری در رفتن
to set one's hand to a task
دست بکاری زدن
to set one's hand to a task
بکاری مبادرت کردن
to saddle any one with a task
کاری را بدوش کسی گذاشتن
It is a laborious task (job).
کارپرزحمتی است
Can I entrust this task to you?
می توانم این امررا به شما بسپارم ؟
To set the Thames on fire . to do a herculeam task .
کمر غول راخم کردن ( شکستن )
It is an elephantine task . it takes a lot of doing . It is a Herculean task.
کار حضرت فیل است
take to task
<idiom>
به خاطر اشتباه سرزنش شدن
to be up to the task
[to be equal to something]
<idiom>
از پس کاری برآمدن
the essential
[inherent]
[intrinsic]
task
کار مهم و ضروری
[یا اساسی]
mammoth task
وظیفه خیلی بزرگ
to take somebody to task
کسی را سرزنش کردن
to take somebody to task
از کسی عیب جویی کردن
Partial phrase not found.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com