Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
to play fast and loose
بی ثباتی نشان دادن
Search result with all words
To play fast and loose . To go up and down like a yoyo. To shI'lly –shally .
سفت کن شل کن درآوردن
Other Matches
fast and loose
نااستوار
fast and loose
ازروی بی باکی ازروی مکرو حیله
loose
سبکبار کردن پرداختن
loose
توپ سرگردان بی صاحب مهاجم مهارنشده رها کردن زه و کمان
loose
شل
let loose
<idiom>
آزاد گذاشتن
to let loose
ازاد کردن
to let loose
ول کردن
let loose
ازاد کردن
let loose
ول کردن
on the loose
<idiom>
آزادانه رفتن
loose
از قید مسئولیت ازاد ساختن
loose
نرم وازاد شدن حل کردن
loose
شل وسست شدن
loose
سست
loose
لق
loose
گشاد
loose
ول ازاد
loose
بی ربط
loose
هرزه بی بندوبار
loose
لوس وننر
loose
بی پایه
loose
بی قاعده
loose
برطرف کردن
loose
رهاکردن درکردن
loose
منتفی کردن
break loose
در رفتن
cast loose
ازاد کردن
cast loose
ول کردن
there is a screw loose
خراب است
there is a screw loose
یک چیزیش
He is a loose card .
خیلی ول است
loose ends
<idiom>
بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
have a screw loose
<idiom>
احمق بودن
to break loose
ول شدن
break loose
ول شدن
The knot has come loose .
گره شل شده است
loose end
سر ازاد نخ چیز استفاده نشده
loose end
بیکارافتاده
loose end
عاطل
loose end
انتهای شل هرچیزی
loose end
باقیمانده
loose end
ته مانده
loose ends
انتهای تاریانخ
loose ends
سر ازاد نخ چیز استفاده نشده
loose ends
بیکارافتاده
loose ends
عاطل
loose ends
انتهای شل هرچیزی
loose ends
ته مانده
loose end
انتهای تاریانخ
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
he is at a loose end
کار معینی ندارد
he is at a loose end
بی تکلیف است
loose pulley
پولی هرزگرد
loose issue
تدارکات خارج شده از بسته بندی
loose issue
تدارکات روباز
loose impediment
هر نوع مانع طبیعی در مسیرگوی گلف
loose ground
زمین سست
loose gear
چرخ دندانه هرزگرد
loose forward
مهاجم تک رو پشت خط تجمع
loose coupling
جفتگری ضعیف
loose cargo
باربسته بندی نشده
loose cargo
بار باز
he has a loose tongue
پرده در است
he has a loose tongue
بی چاک دهن است
He's got a screw loose.
او
[مرد]
دیوانه است.
of a loose texture
شل بافت
of a loose textture
شل بافت
loose yards
اندازه گیری حجم خاک پس ازکنده شدن از محل خاک برداری
loose texture
بافت شل
loose soil
خاک خشک و نچسبیده
loose smut
بیماری زنگ گندم
loose smut
زنگ گیاهی
loose sentence
جملهای که مفهوم صحیحی نداشته باشد
loose sentence
جمله بیربط
he has a loose conduct
ادم هرزه ایست
he has a loose tongue
دهان لقی دارد
loose cargo
بار روباز
to loose hold
ول کردن
loose curtain
پردهیشل
To have a loose tongue.
دهن لق
to break loose
در رفتن
loose-leaf
دارای برگهایا اوراق ول و جداشدنی
loose leaf
دارای برگهایا اوراق ول و جداشدنی
She has a loose tongue .
زبان شلی دارد ( دهن لق است )
He has a screw loose .
عقلش پار سنگ می برد ( بی عقل است ؟)
loose cover
روکش
To have a loose tongue.
زبان شل وولی داشتن
at a loose end
بیکار
loose ends
باقیمانده
loose powder
پودرپنکیک
loose fitting
گشاد
loose-fitting
گشاد
fast
تندرو
fast
رنگ نرو
fast
سریع السیر
fast
تند
fast
عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fast by
نزدیک
fast
جلد وچابک
to fast off
باگره محکم کردن
fast
پایدار باوفا
fast
محلهای ذخیره سازی که قابل خواندن و نوشتن سریع هستند
fast
که کارش را خیلی سریع انجام میدهد
fast
حافظه سریع و با دستیابی کوتاه برای CPU
fast
روش آسنکرون برای ارسال داده روی شبکه
fast
وسیله جانبی که با کامپیوتر ارتباط دار د باسرعت زیاد و فقط با سرعت مداریهای الکترونیکی محدود میشود مثلاگ یک وسیله کند مثل کارت خوان که حرت مکانیکی سرعت را مشخص میکند
fast
کیلو baud میدهد
fast
آنچه به سرعت حرکت میکند. آنچه به سرعت کار میکند.
to keep a fast
روزه داشتن
fast
قطعه حافظه قدیمی که داده را ازمحل حافظه پیدا میکند و می خواند با دوعمل جداگانه این قطعه در خال حاضر با EDO جایگزین شده است
fast
سریع سطح سیقیلی مسیر بولینگ مسیر خشک و سفت اسبدوانی
fast
سطح لغزنده یا سفت
fast
فورا
fast
روزه گرفتن
fast
سفت
fast
روزه
loose roller bearing
رولبرینگ هرزگرد
loose ball foul
خطا روی حریف بدون توپ
loose fill insulation
عایقخاکریز
Turn (let) the dog loose.
سگ راباز کنید
Some of the screws have lcome loose.
چند تا از پیچ ها شل شده است
To lead a loose life .
زندگی و ولی داشتن
(All) hell broke loose.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ بود.
loose powder brush
برسپنکیک
cut oneself loose
خرج خود را سوا کردن
The dog has broken loose .
سگ زنجیرش را باز کرد وفرار کرده است
the loose the maiden zone
ازاله بکارت کردن
to break ones fast
روزه
to break ones fast
خوردن
to break ones fast
ناشتایی خوردن
to hold fast
محکم
fast forward
جلوبر
colour fast
دارایرنگثابت
to hold fast
نگاهداشتن
to sleep fast
رفتن
to stand fast
محکم ایستادن
fast food
تند خوراک تندکار
water fast
پارچه شورنرو
water fast
غیر قابل پاک شدن بوسیله اب
to lay fast
نگاه داشتن
to walk fast
تندراه رفتن
to take fast hold of
گرفتن
to take fast hold of
سفت
to stand fast
ثابت بودن
to break ones fast
افطارکردن
to observe a fast
روزه گرفتن
pull a fast one
<idiom>
تقلب کردن
to make fast
بستن
to observe a fast
روزه داشتن
to make fast
محکم کردن
make fast
مهار
to live fast
ولخرجی کردن
fast talker
<idiom>
گوینده خوب کسی است که بتواند دیگران متقاعد کند
stand fast
متوقف شدن
stand fast
فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان توقف درتوپخانه یا فرمان بایست به جای خود
to live fast
خوش گذرانی کردن
fast buck
<idiom>
پول درآوردن ساده وآسان است
water fast
رنگ نرو
stern fast
طناب پاشنه قایق
to break one's fast
افطار کردن
He is fast asleep.
خواب خواب است
It was raining fast.
باران تندی می آمد
to sleep fast
خواب خوش
fast shuttle
نقل و انتقال سریع
acid fast
دارای لکه هایی که بااسید زائل نمیشود
fast-forward
جلو زدن فیلم
fast cruise
ازمایش سریع ناو در بندر
fast handed
خسیس
hard and fast
ثابت
fast shuttle
تغییرمکان سریع یکانها یا خودرو
hard and fast
لازم الاجراء
hard and fast
غیر قابل تغییروانحراف
fast pill
ماده محرک غیرمجاز برای افزایش سرعت اسب
fast neutron
نوترون سریع
hard and fast
سخت ومحکم
fast handed
خشک دست
acid fast
مقاوم در برابر رنگ بری اسید
fast access
با دستیابی سریع
fast bowler
توپ انداز پرتاب سریع
fast break
حمله سریع به دروازه
fast break
ضدحمله
fast cruise
ازمایش حرکت سریع ناو
fast day
روز روزه
She likes loose - fitting dresses .
از لباس های گشاد خوشش نمی آید
He leads a loose ( reckless) life.
بی بند وبار زندگی می کند
fast moving depression
کمفشاری تند
fast moving depression
کمفشاری سریع
The clock is fast (gaining).
ساعت دیواری تند کار می کند
the car goes nice and fast
اتوموبیل بد نمیرود
Making fast progress.
سریع ترقی کردن
Rumors circulate fast.
شایعات سریع در همه جا می پیچد
My watch is fast (gaining).
ساعتم جلو می افتد
fast bindŠfast find
جای محکم بگذارتازودپیداکنی
fast heart beat
تندتپشی
[پزشکی]
fast heart beat
تاکی کاردی
[پزشکی]
hard and fast rule
<idiom>
نتیجه ماندگار
fast moving stock
موجودی که به سرعت کاهش می یابد
lay fast by the heels
تعقیب کردن
lay fast by the heels
در بند یا زندان نهادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com