English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (2 milliseconds)
English Persian
to pole any thing up or down چیزیرا سوی بالایا پایین هل دادن
Other Matches
pole نیش ماگنترون
pole تیر
pole پایه
pole میله پرچم
pole قطب باطری
pole شمع
pole دستک
pole نیزه پرش با نیزه
pole چوبدستی اسکی تیرهای عمودی در کنارداخلی مسیر اسبدوانی نیزه پرش
pole دکل
pole قطب
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
two pole دو پل
pole ax با تبرچکش کشتن
pole ax تیر چکش دار
pole ax تبرزین
four pole چهار قطبی
pole دسته بلند چیزی
pole تیر چراغ برق
pole قطب دار کردن
pole تیردارکردن
pole با تیر یا دیرک محکم کردن
pole لهستانی
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
to p in doing a thing در کاری پشت کار داشتن
to let thing d. کارهارابه پیشامدواگذارکردن
to go at any thing خردخردچیزیراجویدن
to do without any thing ازچیزی صرف نظرکردن بدون چیزی گذران کردن
he knows a thing or two بی تجربه نیست
he knows a thing or two یک چیزی سرش میشود
he had better p no such thing بهتربودچنین استنباطی نکنند
to p off a thing upon anyone کسی را گول زدن
i. for doing any thing عدم صلاحیت در همه کارها
to p on one thing to another چیزی را به چیز دیگر انداختن
for one thing یکی انکه
for one thing اولا
to do a thing the right way انجام دادن
to do a thing the right way کاری راچنانکه باید
quite the thing مرسوم
quite the thing مطابق بارسم معمول
quite the thing موافق سبک روز
quite the thing رعایت کننده سبک روز
no such thing هیچ همچو چیزی نیست
such and such a thing فلان چیز
that is a thing این امری است علیحده
that is a thing این چیزدیگراست
the right way to do a thing راه
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
the thing is چیزی که هست
thing in itself حقیقت غایی
thing in itself شی ء درنفس خود
to come by a thing چیزیرابدست اوردن
it is the same thing همان است
it is the same thing یکی است
quite the thing متداول
for one thing <adv.> یکی انکه
He says one thing and does another. حرفش با عملش از زمین تا آسمان فرق دارد
To be out to do some thing . کمر همت بستن ( کمر انجام کاری را بستن )
This is just what I want . This is the very thing I want . این دقیقا" همان چیزی است که می خواهم
It comes to the same thing . باز هم همان ؟ یشود
do one's thing <idiom> انجام کار پر لذت برای شخص
got a thing going <idiom> باکسی نامزد شدن
(not) know the first thing about something <idiom> اطلاعات جزئی داشتن
Such and such a thing. فلان چیز
sure thing <idiom> حتما اتفاق افتادن
sure thing <idiom> مطمئنا ،البته
thing اشیاء
thing جامه
thing لباس موجود
for one thing <adv.> در یک طرف
any old thing هر چه باشد
thing شی ء
thing اسباب دارایی
thing کار
thing چیز
pole strength شدت قطب
pole sitter راننده نزدیک به نرده داخلی درمسیر
ski pole چوب اسکی بازی
pole shoe کفش قطب
salient pole قطب برجسته
ski pole چوبدست اسکی
spinnaker pole تیری که بادبان 3 گوشه به ان وصل میشود
pole vault بانیزه پریدن
pole tips نوکهای قطب
single pole چوبدستی تکی اسکی
pole vaulter پرنده با نیزه
pole vaulting پرش با نیزه
positive pole قطب مثبت
single pole تک قطب
ridge pole کش دیرک افقی چادر
ranging pole شاخصهای مسافت یابی
rel pole قطب قرمز
ridge pole کش بالای شیروانی
pole shoe کفشک قطب
pole tip سرنوکتیزچوباسکی
pole shaft چوباسکی
pole grip دستهمتصلبهدست
tubular pole دکل لولهای
plain pole پایهمسطح
pike pole کلنگدوسردستهبلند
fluted pole پایهزهدار
doubles pole تیردوتایی
curtain pole پایهپرده
whisker pole تیر وصل به دکل برای بادبانی دور از باد
wound pole قطب مرکب
roof pole سقفبلند
singles pole تکپایه
tail pole کابلخارجی
tent pole تیر چادر
tent pole دیرک چادر
pole position آغازگاه [ستاره شناسی] [ارتش]
the north pole قطب شمال
pole position جلوتر از همه در صف [مسابقه]
the south pole قطب جنوب
three pole switch کلید سه پل
wooden pole تیر چوبی
barge pole چیز غیر قابلاعتماد
barber's pole پایهایکهدر قدیمبیرونمغازهها در بریتانیا استفادهمیشد
wooden pole دکل چوبی
pole plate حمال تیر شیروانی که سرلاپه هارا نگاه میدارد
head pole تیری که از پشت اسب تاکنارسرش ادامه دارد
analogous pole شبه قطب
main pole قطب اصلی
negative pole قطب منفی مغناطیس
negative pole قطب منفی
neutral pole قطب خنثی
pole vaults بانیزه پریدن
pole vaults پرش با نیزه
one pole switch کلید یک قطبی
magnetic pole قطب مغناطیسی
anchor pole دیرک مهار
magnet pole قطب اهنربا
flag pole میله پرچم
field pole قطب میدان
elevated pole قطب راصد
elevated pole قطب نافر
double pole دو قطبی
internal pole قطب داخلی
double pole با دو قطب
consequent pole قطب فرعی
commutating pole قطب کمکی
commutating pole قطب جابجاگری
communicating pole قطب کمکی
armature pole قطب ارمیچر
liberty pole چوب پرچم انقلابیون فرانسه وامریکا
totem pole تیر یا چوبی که نقوش جانوران محافظ قبایل مختلف سرخ پوستان روی ان منقوش بوده
pole changer تعویض کننده قطب
pole horse اسب نزدیک به لبه داخلی مسیر
pole horse یابوی عصار خانه
North Pole قطب شمال
pole horse اسب کنار مال بند
pole jumping پرش با تیر
South Pole قطب جنوب
pole charge خرج دستکی
pole charge خرج میلهای
pole climbing از تیر بالا رفتن
pole of development قطب توسعه
pole climber رکاب
pole pitch گام قطب
pole jumping جست
pole arc قوس قطب
pole armature ارمیچر قطبی
Pole Star جدی
Pole Star ستاره قطبی
pole piece قطبک
pole changer تغییردهنده قطبش
pole vault پرش با نیزه
Pole Star Polaris
pole mast دیرک یک پارچه
pole changing تعویض قطب
pole mast دکل یک تیکه
pole jumping با گرفتن چوب در دست
what sort of a thing is it? چه جور چیزی است
to take a pride in any thing بچیزی بالیدن
too much of a good thing غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
to pigon anyone of a thing چیزی رابافریب از کسی درکشیدن
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
to pass by any thing رعایت نکردن
to poke at any thing چوب یا چیزدیگر در چیزی فروکردن
to poke at any thing چیزیراسک زدن
to press against any thing بر چیزی فشار اوردن بچیزی زور اوردن
to rub a thing in چیزیرا خورد
to rub a thing in چیز دیگر دادن
he did the wrong thing کارغلطی کرد
to take a pride in any thing بچیزی فخرکردن
he did the wrong thing کاری کرد که درست
To pinch some thing . چیزی را کش رفتن
I am not expected to tell you every thing , am I ? مگرتمام چیزها رابایدبه تو گفت
She said nothing . She didnt say any thing هیچ ( هیچه ) نگفت
poor thing ! بیچاره
Such a thing does not exist at all . چنین چیزی اصلا" وجود ندارد
to be the obvious thing [for somebody or something] آشکار [بدیهی] بودن [برای کسی یا چیزی]
That is the noice thing about it . لطفش درهمین است
to e. with person on a thing کسی را دوستانه برای چیزی سرزنش کردن
to look like the real thing مانند چیزی واقعی بودن
To be in the thick of some thing . در کش وقوس کاری بودن
This is a different thing altogether. این کاملا" چیز دیگری است
This is the very thing I wanted. این همان چیزی است که دلم می خواست
What a rude thing to do. این چه حرکت زشتی است
This dress is quite the thing. این لباس چیز حسابی است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com