English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 198 (12 milliseconds)
English Persian
to stop [doing something] نگاه داشتن
to stop [doing something] دست کشیدن
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
Search result with all words
stop ایست
stop ایستاندن
stop ایستادن توقف کردن
stop از کار افتادن مانع شدن
stop نگاه داشتن
stop سدکردن
stop تعطیل کردن
stop خواباندن بند اوردن
stop منع
stop توقف منزلگاه بین راه
stop ایستگاه نقطه
stop مانع
stop متوقف کننده
stop گیره
stop برخورد
stop ورجستن
stop ناک دان
stop استوپ داور بوکس
stop قطع کردن
stop ایستادن
stop متوقف کردن ایستگاه
stop توقف
stop مکث
stop جلوگیری منع
stop لیست کلمات که قابل استفاده نیستند یا برای فایل یا جستجوی کتابخانه مفید نیستند
stop ن شود پیام به درستی دریافت شده است پیش از ارسال بیشتر داده
stop دستوری که فرآیند را موقتاگ متوقف میکند تا کاربر داده وارد کند
stop زمانی که دیسک گردان طول می کشد تا متوقف شود پس از اینکه توان دیگری ندارد
stop دستور برنامه نویسی کامپیوتر که اجرای برنامه را متوقف میکند
stop بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
stop نقط ه تنظیم در یک خط که نوک چاپ یا نشانه گر در آنجا متوقف می شوند برای دستورات بعدی
stop انجام ندادن عملی
stop توقف انجام کار
full stop نقطه
full stop وقفه کامل
bus stop ایستگاه اتوبوس
whistle stop در نقاط مختلف از مردم دیدارکوتاهی نمودن
whistle-stop در نقاط مختلف از مردم دیدارکوتاهی نمودن
stop volley جاخالی
band stop صافی میان نگذر
bar stop ضربه میله
bar stop توقف میله
decompression stop مکث غواص کوتاه در عمقهای معین در صعود
door stop زبانه در
door stop دکمه کله قندی
dynamic stop ایست پویا
elevation stop حد نهایی درجه
elevation stop متوقف کننده حرکت ارتفاع
firing stop mechanism مکانیسم ضامن اتش
firing stop mechanism وسیله منع اتش ضامن خودکار
flag stop ایست
flag stop توقف
flue stop کلید ارگ
flue stop دکمه ارگ
geneva stop سیستم نگهدارنده فیلم
geneva stop کلیدچرخ دندهای صلیبی شکل که در دستگاه فیلم برداری موجود میباشد
grout stop اب بندی بوسیله تزریق دوغاب
stop instruction دستورالعمل توقف
hockey stop نوعی ایست ناگهانی
hop stop and jump قسمتهای سه گانه پرش طول سه گام
isolating stop valve شیر جدا کننده
jump stop توقف ناگهانی با پرش بهواوچرخش
leave stop بازداشت
limit stop حد ایست
program stop توقف برنامه
reed stop کلید یا جا انگلشتی الات موسیقی بادی
safety stop ترمز خطر
safety stop ضامن اسلحه گیره ضامن
sear stop مانع پایه اتش
sear stop مانع چخماق
sear stop ضامن چکاننده
start stop drives محرکهای قطع و وصلی
start stop system سیستم قطع و وصلی
start stop transmission مخابره قطع و وصلی
stop and go پاس با دویدن گیرنده توپ به جلو و توقف کوتاه و دوباره به جلو برای پاس بلند
stop bath ابگونه اسیدی که برای تثبیت عکس وفیلم بکار میرود
stop bit ذرهء ایست نما
stop bit بیت توقف
stop bit بیت ایست نما
stop charge regulation تنظیم با قطع جریان
stop cock شیر بستن جریان اب
stop cock شیرسماوری
stop cock شیر
stop code کد توقف
stop dog علامت وقف
stop element عنصر ایست
stop gap وسیله یا چاره موقتی
stop go policy سیاست تثبیت
stop go policy توسعه
stop hit دره
stop hit ضد حمله شمشیربازضمن حرکات پیچیده حریف مهاجم
stop knob دکمه
stop lamp چراغ ترمز
stop light چراغ ترمز
stop lamp switch کلید چراغ ترمز
stop lamp switch کلید لامپ ترمز
stop light switch کلید لامپ ترمز
stop list صورت متخلفین
stop list اسامی شرکتهایی که خرید از انهامنع شده
stop logs تیرکهای سد کننده
Other Matches
stop by <idiom> ملاقات کردن
non-stop پیوسته
non-stop پایسته
Last stop. All out. آخرین ایستگاه. همه پیاده بشن. [حمل و نقل]
non-stop مدام
non-stop یک ریز
non-stop بیتوقف
non-stop یکسره
to come to a stop ایستادن [مهندسی]
to come to a stop متوقف شدن [مهندسی]
to come to a stop از کار افتادن [مهندسی]
t stop روش توقف با گذاشتن پای ازاد بطور عمودی پشت اسکیت دیگر
stop out دیر به خانه آمدن [شب]
stop over توقف کوتاه مدت
stop off <idiom> توقف بین راه
stop over <idiom> شب بین راه ماندن
Stop here, please. لطفا همینجا نگه دارید.
non-stop بیوقفه
stop-go رفتارتغییرپذیروغیرمداوم
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
until stop [up to the stop] تا جای توقف
request stop ایستگاهیکهدرآناتوبوستنهازمانیمیایستدکهمسافرانخبردهند
stop press خبریابخشیکهپسازچاپسایرقسمتهایروزنامهچاپشود
to put a stop to را گرفتن
stop rod میلهایستایی
to put a stop to بس کردن جلو
to put a stop to موقوف کردن
to bring to a stop را گرفتن
To stop being intransigent. از خر شیطان پایین آمدن
to make a stop مکث کردن
stop key کلیداستپ
I am working here non-stop. یک بند دارم اینجا کار می کنم
depth stop توقفعمیق
end stop بستتحتانی
water stop اب بند
to make a stop ایست کردن
to stop short یک مرتبه ایستادن یا مکث کردن
to stop payment درمانده یا ورشکست شدن
heel stop ترمزگیر
ski stop ترمزاسکی
stop at intersection توقفدرتقاطع
stop button دکمهایست
To stop coveting something. دندان طمع چیزی را کشیدن
How far is the bus stop ? تا ایستگاه اتوبوس چقدرراه است ؟
label-stop زانویی آبچکان
Stop complaining. [اینقدر] شکایت نکن.
Stop complaining. [اینقدر] نق نزن.
stop-and-go traffic ترافیک سپر به سپر
Say when stop! [when pouring] بگو کی بایستم! [هنگام ریختن نوشابه]
Stop pushing! هل ندهید!
Stop pushing! عاجز نکنید !
Stop nagging! نق نزن!
stop in one's tracks <idiom> سریه متوقف شدن
Where is the bus stop? ایستگاه اتوبوس کجاست؟
REQUEST STOP ایستگاه درخواستی
to stop cold something چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
to stop the bus جلوی اتوبوس را گرفتن
stop [Engineering] توقف [برخورد] [محدودیتی برای حرکت یک سیستم مکانیکی و یا تکه ای] [مهندسی]
adjustable stop توقف قابل تنظیم [مهندسی]
Stop talking! <idiom> ساکت باش!
stop squawk در رهگیری هوایی یعنی دستگاه شناسایی دشمن وخودی را خاموش کنید
stop sign علامت توقف
stop shot ضربه با چرخش که گوی اصلی بیلیارد بعد از تماس می ایستد
stop payment دستور عدم پرداخت چک به بانک
stop order دستور عدم پرداخت از طرف صادر کننده سند مالی به مرجع پرداخت کننده
stop mechanism مکانیزم توقف
stop street خیابان فرعی
stop the leave بازداشت کردن
to bring to a stop موقوف کردن
to bring to a stop بس کردن جلو
stop watch ساعت وقت گذاری
stop thief ای دزد!دزدرابگیرید!
stop valve شیر قطع جریان
We are waiting for the rain to stop . معطل بارانم که بند بیاید
stop loss order دستور خرید یافروش سهام بدلال سهام
If you don't feel like it, (you can) just stop. اگر حوصله این کار را نداری خوب دست بردار ازش.
The bus stop is no distance at all . ایستگاه اتوبوس فاصله زیادی با اینجا ندارد
the train runs without a stop قطار بدون ایست
the train runs without a stop میرود
stop dead/cold <idiom> سریع توقف کردن
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
Leave her alone. Stop bothering her. دست از سر دخترک بردار
To stop being adamant (unyielding). از خر شیطان پائین آمدن
How long does the train stop here? چه مدت قطار اینجا توقف دارد؟
Does the train stop in London? آیا قطار در لندن توقف دارد؟
end stop [Engineering] توقف [برخورد] [محدودیتی برای حرکت یک سیستم مکانیکی و یا تکه ای] [مهندسی]
Stop your little games (tricks). ازاین بازیها (حقه وکلکها )دست بردار
a [non-stop] barrage of jokes جوکهای مدام پشت سر هم
Signal a car to stop . علامت بده که یک اتوموبیل بایستد
stop/clear key دکمهتوقف
stop/clear key وضوح
blade close stop محلبرخورددولپهقیچی
to stop taking [pills] , [to go off a drug] متوقف شدن [از خوردن قرص]
to take action to prevent [stop] such practices اقدام کردن برای اینکه از چنین شیوه هایی جلوگیری شود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com