English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
to take or hold captive اسیرکردن
to take or hold captive دستگیرکردن دربندنهادن
Other Matches
to hold somebody in respect [to hold somebody in high regard ] کسی را محترم داشتن [احترام گذاشتن به کسی]
captive اسیر کردن
captive دستگیر کردن
captive شیفته دربند
take captive اسیر کردن
captive دستگیر
captive گرفتار
captive اسیر
take captive دستگیر کردن
captive state اسارت
lead captive به اسارت بردن
captive balloon بالون بزمین بسته
lead captive اسیر کردن
captive state گرفتاری
to lead captive با اسارت بردن
to lead captive اسیر کردن
captive firing ازمایش سریع سیستم تیراندازی موشک در روی سکو
hold on <idiom> متوقف شدن
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
get hold of (something) <idiom> به مالکیت رسیدن
to hold an a دیوان منعقد کردن
get hold of (someone) <idiom> (برای صحبت)به گیر انداختن شخص
to hold an a باردادن
hold on صبرکردن
hold in خودداری کردن
hold on ادامه دادن
hold on نگهداشتن
hold one's own ایستادگی کردن
hold one's own موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's own پایداری
hold out بسط یافتن
hold forth مطرح کردن سخنرانی کردن
hold out حاکی بودن از خودداری کردن از
hold over به تصرف ملک ادامه دادن ادامه دادن
hold over باقی ماندن
hold over برای اینده نگاه داشتن
hold over تمدید
hold with پسندیدن
hold with خوش داشتن در
in the hold در انبار کشتی
hold in جلوگیری کردن
hold down <idiom> تحت کنترل قرار داشتن
hold forth <idiom> تقدیم کردن
hold-up <idiom>
to hold [to have] نگه [داشتن]
to hold داشتن
to hold دارا بودن
to get [hold of] something آوردن چیزی
to get [hold of] something گیر آوردن چیزی
to get [hold of] something گرفتن چیزی
to get [hold of] something بدست آوردن چیزی
hold up <idiom> اثبات حقیقت
hold up <idiom> خوب باقی ماندن
hold up <idiom> باجرات باقی ماندن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
hold off <idiom> تاخیر کردن
hold off <idiom> بازور دورنگه داشتن
to hold مالک بودن
hold on to <idiom> محکم نگه داشتن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
hold-out <idiom> باموقعیت وفق ندادن
hold out for something <idiom> رد کردن ،تسیم شدن
hold out on <idiom> رد چیزی از کسی
hold over <idiom> طولانی نگهداشتن
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
hold still <idiom> بی حرکت
hold up <idiom> برافراشتن
hold up <idiom> حمل کردن
hold up <idiom> تاخیرکردن
hold up <idiom> مورد هدف
get hold of yourself گیرتون آوردم
hold-up توقیف
hold متصرف بودن جلوگیری کردن از
hold منعقد کردن
hold تسلط
hold گیره مکث بین کشیدن زه و رهاکردن ان
hold گرفتن غیرمجاز توپ
hold گرفتن غیرمجاز حریف ضربه به گوی اصلی بیلیاردکه مسیر معمولی را طی نکند
hold انبار کالا
get hold of گیر اوردن
hold جلوگیری کردن
hold پایه مقر
hold گیره اتصالی نگهدارنده
hold ایست
hold دریافت کردن گرفتن توقف
hold-up قفه
hold-up مانع شدن
hold-up با اسلحه سرقت کردن
hold up توقیف
hold up قفه
hold up مانع شدن
hold up با اسلحه سرقت کردن
hold پاسهای زمان بندی سفکرون برای سیگنال زمانی تلویزیون
hold بخشی از برنامه که تکراری میشود تا توسط عملی قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هسیم از صفحه کلید یا وسیله
hold زمان سپری شده توسط مدار ارتباطی حین تماس
hold بخشی از برنامه که تکرار میشود تا توسط عمل قط ع شود. البته وقتی که منتظر پاسخی هستیم از صفحه کلید یا وسیله
hold ایست نگهداری
hold دژ
hold گیر
hold forth ارائه دادن
hold down نصرف به عنوان مالکیت تصرف مالکانه
hold نگهداشتن
hold by به چیزی چسبیدن
hold by پسندیدن
hold دردست داشتن
hold down مطیع نگاه داشتن
hold نگهداشتن پناهگاه گرفتن
hold down برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hold گرفتن
hold جا گرفتن تصرف کردن
hold انبار کشتی
hold تصرف کردن
hold چسبیدن نگاهداری
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
hold نگاه داشتن
hold one's fire <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن
hold back <idiom> عقب وکنار ماندن
hold court <idiom> همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
hold one's breath <idiom> نفس خود را حبس کردن
hold-ups توقیف
hold good <idiom> ادامه دادن
hold down a job <idiom> شغل خود را نگه داشتن
hold-ups قفه
to hold water ضد آب بودن
hold-ups با اسلحه سرقت کردن
hold-ups مانع شدن
hold a grudge <idiom> کسی را بخاطر کاری نبخشیدن
hold down for batteryseparator میانگیردار باتری
weapons hold فرمان اتش قطع در پدافند هوایی
cargo hold نگهداریمحمولهبار
container hold گنجایشانبارکشتی
data hold ذخیرهاطلاعات
hold one's tongue <idiom> جلوی زبان خود را گرفتن،ساکت ماندن
They cannot hold a candle to him . سگش می ارزد بهمه آنها
To hold someone dear . کسی را عزیز داشتن ( شمردن )
I must get hold of her at all costs. بهر قیمتی شده باید گیرش بیاورم
battery hold down میانگیردار باتری
weapons hold جنگ افزار اتش قطع
hold a candle to <idiom> درهمان درجه
catch hold of محکم نگاهداشتن
hold one's horses <idiom> باصبوری منتظر ماندن
hold water <idiom>
lay hold of <idiom> به دارای وثروت رسیدن
to hold somebody in esteem برای کسی احترام قائل شدن
Hold the line, please! لطفا گوشی را نگه دارید!
hold breath نفس خود را حبس کردن
hold breath منتظر یک اتفاق بودن
impossible to get hold of نمیشود گیر آورد
hold one's own (in an argument) <idiom> دفاع از موقعیت خود
hold one's peace <idiom> سکوت کردن
to hold water صحت دار بودن
to hold water قابل قبول بودن
to hold water معتبر بودن
hold the fort <idiom> از عهده کاری شاق برآمدن
hold the line <idiom> تسلیم نشدن
hold the reins <idiom> ادم دارای قدرت ونفوذ
hold something back <idiom> نگهداری اطلاعات از کسی
to hold by lease اجاره کردن
four quarter hold ایپون
submission hold شی مه
submission hold کانستنس یاشکستن دست از مفصل تاارنج
submission hold خفه کردن
mach hold بستن سرعت ماخ به هواپیما بستن سرعت لازم به هواپیمابه طور خودکار
leave hold رها کردن
heading hold روش کنترل سمت مسیرهواپیما
heading hold روش ثابت نگهداشتن سمت پرواز
hold aloof کناره گیری کردن
hold at disposal در اختیار دیگری نگهداری کردن
four quarter hold ضربه فنی
taking hold سرشاخ
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
face hold گرفتن غیرمجاز دهان و چشم و بینی
finger hold خم کردن غیرمجاز انگشت حریف
to hold a session جلسه منعقد کردن
to hold a meeting جلسه منعقد کردن
to hold a meeting داشتن
to hold a meeting مجلس
to hold a meeting انجمن کردن
to hold a levee بار عام دادن
to catch hold of محکم گرفتن
hold your gab سخن مگو
hold your gab دم مزن
hold one's ground پایداری
hold one's ground موقعیت خودرا حفظ کردن
hold one's ground ایستادگی کردن
hold fire اتش قطع
hold in restraint توقیف کردن
hold in respect احترام گذاشتن به
hold fire اتش را قطع کنید فرمان اتش قطع
hold hard عجله نکنید
hold hard صبر کنید
hold control نافم همزمانی
hold captain متصدی انبار کشتی
hold your gab گپ نزن
hold back مانع
hold back گیر
hold water قایق ایست
hold water از امتحان درست درامدن
hold water با عقل جور امدن
hold back بند
Recent search history
Search history is off. Activate
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com