English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
touch line خط کناری زمین
Search result with all words
touch in goal line ادامه خط بین خط دروازه و خط مرزی
Other Matches
to touch somebody [something] کسی [چیزی] را لمس کردن
touch me not گل حنا
to keep in touch with any one از حال کسی اگاه بودن
to keep in touch with any one باکسی تماس داشتن
to touch off با شتاب درست کردن زودرسم کردن
Please do not touch! لطفا دست نزن [نزنید] !
touch دست زدن به
touch لمس کردن پرماسیدن
touch زدن
touch رسیدن به متاثر کردن
touch متاثر شدن لمس دست زنی
touch پرماس حس لامسه
touch بساوایی
to touch somebody [something] به کسی [چیزی] دست زدن
to touch upon مطرح کردن
out of touch ناآگاهبهشرایطجدید
to touch on مطرح کردن
to touch upon نام بردن
to touch upon اشاره کردن
to touch on اشاره کردن
to touch upon ذکر کردن
to touch on ذکر کردن
d. touch دستکاری استادانه
d. touch نازک کاری
to touch something لمس کردن چیزی
touch وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touch and go <idiom> نامطمئن
in touch <idiom> بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
to touch on نام بردن
touch off <idiom> شروع کاری
touch and go در معرض خطر
touch and go مشکوک
touch on (upon) <idiom> خلاصه وار نوشتن ،چکیده گویی
touch up <idiom> اصلاح کردن تغییرات
to touch up بکارانداختن
to touch up شلاق زدن
to touch up حک واصلاح کردن
to touch up دست کاری کردن
to touch off درکردن خالی کردن
touch off <idiom> باعث انفجارشدن
touch بساوش
touch تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
get in touch with someone <idiom> باکسی تماس گرفتن
touch دست زدن به خوردن به تماس یافتن با تماس
touch up <idiom> لاک گرفتن
touch لمس کردن
Keep in touch! <idiom> در تماس باش!
touch برخورد شمشیر به بدن ضربه فنی کشتی
to touch something دست زدن به چیزی
delicacy of touch فرافتکاری
touch football نوعی فوتبال با 6 یا 9 بازیگردر هر تیم که سد کردن مجازاست ولی حمله بدنی مجازنیست و فقط لمس حریف کافی است
touch hole جای فتیله
touch needle سوزن محک
delicacy of touch ریزه کاری
touch me not ish گل حنا
double touch ضربه شمشیر دو حریف در یک لحظه
alternate to touch نرمش کمر
touch wood قو
to put to the touch محک زدن
touch me not ish مغرور
to put to the touch ازمودن
touch screen صفحه نمایش لمسی
to touch upon [a topic] ذکر کردن [موضوعی]
to touch ground بجای ثابت یابموضوع اصلی رسیدن
touch wood یکجوربازی کودکان
touch wood اتش افروزنه اتش زنه
touch move لمس مهره شطرنج
touch receptors گیرندههای بساوشی
the animal is not s. to touch دست زدن به ان جانورشرط سلامت نیست
to be hot to the touch داغ به نظر رسیدن
touch in goal محدوده بین خط دروازه و خط مرزی
common touch استعدادایجاد حس همدردی وتعاون در اشخاص
touch judge هریک از داوران مامورمراقبت در طرفین زمین برای تماس توپ با زمین
touch paper فتیله
touch panel صفحه حساس به تماس
touch me not ish امر ممنوعه
touch spot ناحیه بساوشی
soft touch آدمی که سختگیر نیست و میشود زود از او پول قرض کرد
touch-types نگارش با روش پرماسی
touch-typing نگارش با روش پرماسی
Don't you touch me! به من دست نزن !
Don't touch! دست نزن [نزنید] !
Make sure not to touch anything! به چیزی دست نزنی ها !
Don't touch me!; Don't you touch me! به من خیلی نزدیک نشو ! [یک متر در فرهنگ باختر]
Don't touch me! به من دست نزن !
Don't touch me!; Don't you touch me! وارد منطقه شخصی من نشو ! [یک متر در فرهنگ باختر]
touch-typed نگارش با روش پرماسی
touch-type نگارش با روش پرماسی
common touch <idiom> با همه رفتار مناسب داشتن
finishing touch دست کاری تکمیلی
Don't touch it! دست نزن !
To be in touch ( contact) with someone. با کسی درتماس بودن
To touch someone for money. کسی راتیغ زدن ( ازاو پول گرفتن )
easy touch زیرک-زبل
lose touch with <idiom> از دست دادن شانس ملاقات وارتباط
find touch بیرون فرستادن توپ نزدیک خط دروازه برای تجمع نزدیک
touch sensitive display صفحه نمایش حساس لمسی
touch sensitive tablet تابلو حساس به تماس
touch sensitive panel صفحه حساس به تماس
He has a delightful touch on the guitar . گیتار را با پنجه گرمی می نوازد
touch tone telephone تلفن دکمهای در سیستمهای پردازش از راه دور
not touch something with a ten-foot pole <idiom> تصمیم گیری چیزی به طور کامل
Touch wood . Lets keep our fingers crossed . She is extremely cunning . گوش شیطان کر (بزن بچوب )
line to line fault اتصال کوتاه خط به خط
line by line milling فرز کردن سطری
line to line spacing فاصله سطور
line by line milling فرز کردن سطر به سطر
line by line analysis تجزیه سطر به سطر
line to line voltage ولتاژ زنجیر شده
line to line fault اتصال کوتاه دوقطبی
line to line fault تماس خطوط
line to line fault اتصال کوتاه بین دو فاز
line to line voltage ولتاژ بین دو خط
line up <idiom> سازمان دهی کردن ،آماده برای عمل کردن
along line در خط
Which line goes to ... ? کدام خط راه آهن به ... میرود؟
Which line goes to ... ? کدام خط به ... میرود؟
line of d. حد فاصل
line out با خط علامت گذاشتن
line out قلمه درختان رادراوردن وبصورت خط منظمی کاشتن
in line <idiom> با محدودیت متداول
out of line <idiom> ناصحیح
line by line سطر به سطر
line up <idiom> به درستی میزان کردن
line up <idiom> به صف کردن
mean line خط میان
to come in to line در صف امدن
below the line درامد یا هزینه غیر مترقبه
the line صف
Are you still on the line? خط را قطع نکردی؟
Are you still on the line? هنوز پشت تلفن هستی؟
out of line خارج از خط جبهه
out of line جملاتی مربوط به یک برنامه کامپیوتری که در خط اصلی برنامه نیستند
line of d. مرز
to come in to line موافقت کردن
on the line هواپیمای اماده پرواز
down the line <idiom> درآینده
necessary line خط یاری که تیم مهاجم بایدبه فاصله چهار تماس به ان برسد
in line همراستا
in line شمشیر در وضع حمله
on line help کمک مستقیم
o o line خط تقسیم دیدبانی
o o line خط دیدبانی سپاه
old line دارای قدرت در اثر ارشدیت ارشد
old line محافظه کار
down line بار کردن پایین خطی
along line در امتداد خطوط
off line وسایلی که جزو دستگاه کامپیوتری مرکزی نیستند وسایل غیر کامپیوتری یاخودکار
line up به خط شدن
line up به ترتیب ایستادن
line رسن
line لوله منفردی در سیستم سیالات
line up ردیف ایستادن تیم
line جبهه جنگ
line-up به خط شدن
line-up به ترتیب ایستادن
line رانی در پیست مقدر امتیازاعطایی در شرطبندی روی اسب طناب مورد استفاده درقایق
line نسب
line خط انداختن در
off line برون خطی
line خط زدن
line ردیف
line رشته بند
line ریسمان
off line غیر متصل
off line قطع
off line منفصل
line-up ردیف ایستادن تیم
line صفی در خط
line ترازکردن
line استرکردن
line پوشاندن
line خط
line طناب خط
on line مورداستعمال
on line درون خطی
on line متصل
line خط صف
line بخط کردن
line خط دار کردن
line سیم
line در سمت
on line در خط
on line داخل رده
line طناب سیم
line جاده
line دهنه
line لجام
line : خط کشیدن
on line مستقیم
line اتصال فیزیکی به ارسال داده
line محصول
line سطر
line : خط
down the line ضربه از کنار زمین
by line خط فرعی راه اهن
by line خط دوم یافرعی
line اراستن
line شعبه
by line کار یاشغل اضافی وزائد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com