English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 158 (8 milliseconds)
English Persian
wear thin <idiom> به مرور زمان لاغر شدن
wear thin <idiom> بی ارزش شدن
Other Matches
thin نازک
thin نازک شدن
thin کم پشت کردن
thin تیم متوسط
thin بسمت سیار ودور از میله شماره 1 بولینگ
thin رقیق کردن
thin وسیله RAM با سرعت دستیابی سریع با استفاده از ماتریس خانههای مغناطیسی و ماتریس بنوک خواندن و نوشتن برای دستیابی به آنها
thin پنجره نمایش داده شده تک خط
thin روی یک مادهای برای ایجاد قط عات متصل مورد نیاز
thin با یک فاصله کم بین دو سطح
thin رقیق کردن لاغر کردن
thin کم کردن
thin نازک کردن
thin لاغر
thin نزار
thin کم چربی
thin کم پشت
thin رقیق
thin کم مایه
thin بطور رقیق
thin باریک
thin کم جمعیت
thin رقیق و ابکی
thin سبک
as thin as lath <idiom> لاغر
thin film غشای نازک
wafer-thin بینهایتنازکومسطح
thin Ethernet شبکه پیاده سازی شده با استفاده از کابل loaxial و اتصالات BNC و محدود به چند متری میشود
thin film لایه نازک
thin board لا
thin bearded تنک ریش
thin bearded کوسه
thick and thin راسخ
thick and thin در دشواری وسهولت
thick and thin در هر حال
out of thin air <idiom> ازهیچ یا ازهیچ جا
thin skinned حساس
as thin as a rake <idiom> مثل نی قلیان
through thick and thin <idiom> دربین زمانهای خوب وبد،از بین مشکلات وسختیها
through thick and thin درهمه حالی
thin skinned پوست نازک
thin skinned دارای پوست نازک
thin skinned نازک نارنجی
into thin air <idiom> بطور کامل
thin film circuit مدار غشایی نازک
thin film memory حافظه غشایی نازک
thin walled cylinder استوانه جدار نازک
thin plate weir سرریز لبه تیز
thin plate battery باتری صفحه نازک
thin layer chromatography کروماتوگرافی لایه نازک
magnetic thin film فیلم نازک مغناطیسی
magnetic thin film غشاء نازک مغناطیسی
to vanish into thin air <idiom> گم و گور شدن
It vanished into thin air. دود شد ورفت هوا
skate on thin ice <idiom> ریسک کردن
thin window display نمایشی یک خطی که روی صفحات کلید و کامپیوترهای دستی بکار می رود
spread oneself too thin <idiom> با یک دست چند هندوانه برداشتن
to vanish into thin air <idiom> دود شد و به هوا رفت
to vanish into thin air <idiom> آب شد و به زمین رفت
Thick ( sparse , thin ) hair . موی پرپشت ( کم پشت )
The guy vanished into thin air . طرف یکدفعه غیبش زد
magnetic thin film memory حافظه فیلم نازک مغناطیسی
thin boards for inlaid work لای بغل شیش
thin boards for inlaid work لای مثلث
wear out اسقاطی
wear down از پادر اوردن
wear off پاک شدن
wear away ساییده شدن
wear away ساییدن
to wear out one; از زیاد ماندن درجایی مزاحم صاحب خانه شدن
to wear out ساییدن یاساییده شدن
to wear out ازپوشیدن زیادکهنه کردن یاشدن
to wear off پاک شدن
to wear off ساییده شدن
wear off فرسوده و از بین رفته شدن
wear out one's welcome <idiom> مهمان دو روزه عزیز است
wear off تدریجا تحلیل رفتن
wear on تحریک کردن
wear on عصبانی کردن
wear out کهنه و فرسوده شدن
wear out از پا دراوردن ومطیع کردن
wear out کاملا خسته کردن
wear out مستهلک شده
wear down <idiom> زوارچیزی دررفتن ،بااستفاده مکرر خراب شدن
wear down <idiom> زوار شخصی ازخستگی در رفتن
wear on <idiom> عصبانی شدن
wear out <idiom> پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
to wear off ساییدن
to wear down له کردن فرونشاندن
to wear away ساییدن
wear سایش
wear پوسیدگی
wear فرسوده شدن
wear off/away <idiom> به مرور محو شدن
wear فرسایش خوردگی جنگ افزارها
wear فرسایش
wear ساییدن
wear تغییر سمت دادن به دور از باد
wear سائیدن
e. wear پارچه ایی که مرگ ندارد
wear پوشاک
wear دوام کردن
to wear away ساییده شدن
wear پوشیدن
wear در بر کردن
wear بر سرگذاشتن
wear پاکردن
to wear down ساییده شدن خواباندن
to wear down ساییدن
wear عینک یا کراوات زدن فرسودن
to wear away اهسته راندن
to wear away بردن فرسودن
wear خوردگی
To wear glasses. عینک زدن
wear and tear استهلاک
wear and tear فرسودگی عادی
exercise wear لباسورزشی
wear and tear <idiom> پاره پوره
wear a hole in سوراخ کردن
anti wear مواد افزودنی جهت کاهش سایندگی و فرسایش پشم
worse for wear <idiom> نهبه خوبی جدیدتر
to wear one's years well خوب ماندن جوان
wear tables جداول سایش جنگ افزارها
wash and wear بشور و بپوش
to wear willow سیاه پوشیدن
to wear willow ماتم داربودن
to wear two faces دورویی کردن دوروودورنگ بودن
to wear one's years well ماندن
to wear breeches بر شوهر خود مسلط بودن
to wear mourning پوشیدن سیاه پوشیدن
to wear mourning جامه ماتم
to wear motley لودگی کردن
to wear motley چهل تیکه پوشیدن
to wear glasses عینک گذاشتن یازدن
to wear a crape جامه سوگواری برتن کردن
neck wear کراوات و یقه و مانند انها گردن پوش
it will wear to your shape بپوشیدبهترمیشود درنتیجه پوشیدن قالب تن شما خواهد شد
wear stripes دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
wear resistant مقاوم در بربر سائیدگی
wear resistance مقاومت سایش
wear resistance مقاومت در مقابل سایش
wear and tear از بین رفتن اموال در نتیجه استعمال
wear and tear فرسودگی و سائیدگی
foot wear پا افزار
fair wear and tear خسارت در حد معمولی فرسودگی در حد معمول
to wear a face of joy سیمای خوش داشتن
To wear down someones resitance. تاب وتوان رااز کسی سلب کردن
wear one's heart on one's sleeve <idiom> نشان دادن تمام احساسات
it is good for spring wear بهاره خوب است
it is good for spring wear برای پوشش
If the cap fit,wear it. <proverb> اگر کلاه به اندازه سرت هست به سر بگذار !(لقمه به اندازه دهن بردار).
wear the pants in a family <idiom> رئیس خانواده بودن
if the shoe fits, wear it <idiom> غیر مستقیم منظورش تویی
Constant dripping wear away the stone . <proverb> قطرات مداوم آب سنگ را مى ساید.
to be [look] somewhat [the] worse for wear [person, thing] مناسب نبودن برای پوشیدن [جامه ای]
to be [look] somewhat [the] worse for wear [person, thing] خوب و مناسب به نظر نیامدن کسی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com