English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 76 (6 milliseconds)
English Persian
winter kill در سرمای زمستان از بین رفتن
winter kill زمستان کش
Other Matches
the f. winter زمستان اینده
winter زمستان
winter شتا
winter قشلاق کردن زمستانرا بر گذار کردن زمستانی
all over winter سراسر زمستان
in the midst of winter در قلب زمستان
in the midst of winter در چله زمستان
in the midst of winter در وسط زمستان
winter squash کدوی حلوایی
winter book تعیین امتیاز شرطبندی درزمستان برای مسابقه فصل بعد
winter cherry کاکنج عروس پس پرده
winter crookneck کدوی زمستانی کدوی گردن کج زمستانی
winter quarters قشلاق
winter melon خربوزه انباری خربوزه شیرین انباری
winter olympic بازیهای المپیک زمستانی
winter quarters پادگان زمستانی اقامتگاه زمستانی
winter solstice انقلاب زمستانی
winter squash کدوی اسلامبولی
the dead of winter چله زمستان
to weather something in winter چیزی را در معرض [ آب و] هوای زمستانی گذاشتن
winter sports ورزشهایزمستانی
nuclear winter زمستان اتمی
winter tide فصل زمستان
winter storage مخزن زمستانه
winter squash کدوی زرد
depth of winter چله زمستان
The squirrels are storing up nuts for the winter. سنجاب ها فندقی برای زمستان ذخیره می کنند .
to kill somebody کسی را قتل کردن
to kill off کشتن وازشران اسوده شدن
to kill somebody کسی را کشتن
to kill somebody جان کسی را ستاندن
to kill somebody کسی را هلاک کردن
kill off <idiom> کشتن
kill ارام کردن
kill کشتن
kill حذف کردن
cause to be kill به کشتن دادن
kill پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
kill off سرعت گرفتن غیرعادی درمسابقه دو استقامت برای خسته کردن حریفان
kill دستور پاک کردن فایل ذخیره شده به کلی
kill دستور توقف کار کامپیوتر در حین اجرا
kill کشتن اهک
kill به قتل رساندن
kill محکم
kill بقتل رساندن
kill ذبح کردن
kill ضایع کردن
go and they will kill you برویدتاشمارابکشند اگربرویدشماراخواهندکشت
kill تلف شدن
kill تلفات منفجر کردن از بین بردن
dressed to kill <idiom> بهترین لباس را پوشیدن
kill factor ضریب تلفات
to kill beef گاو کشتن
kill area منطقه کشندگی
kill zone منطقه کشتاردشمن
kill zone کشتارگاه
to be dressed to kill طوری لباس پوشیدن برای دلبری
kill time زمان کشندگی
they intended to kill him قصدکشتن اورا داشتند
they intended to kill him میخواستند اورا بکشند
kill time زمان خطر
probability of kill احتمال از بین رفتن
probability of kill احتمال انهدام
kill probability احتمال کشندگی
kill spring فرود با کاستن فشار بلندشدن و خم کردن زانو
kill shot ضربه محکم
kill probability احتمال واردکردن تلفات
kill factor ضریب کشندگی
kill devil طعمه ساختگی که دراب چرخ میخورد
kill area منطقه خطر منطقه تلفات
to kill game شکارزدن
to kill two birds with one stone <idiom> [با یک تیر دونشان زدن]
kill two birds with one stone <idiom> [یک تیر ودونشان]
kill the goose that layed the golden egg <idiom> از بین بردن چیز با ارزش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com