English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
word salad اشفته گویی
word salad سالاد کلمات
Other Matches
salad سالاد
He is a man of his word . He is as good as his word . قولش قول است
His word is his bond. HE is a man of his word. حرفش حرف است
fruit salad سالاد میوه
salad dish فرفسالاد
salad fork چنگالسالادخوری
salad plate بشقابسالادخوری
salad spinner سالادخردکن
potato salad سالاد سیب زمینی
green salad سالادسبز
salad dressings چاشنی وادویه مخصوص سالاد
salad oil روغن زیتون اعلی
salad days ایام جوانی وبی تجربگی
salad burnet مشکک
salad dressing چاشنی وادویه مخصوص سالاد
salad crisper جایگاهسبزیجات
to dress [salad] چاشنی زدن [آرایش دادن ] [سالاد]
salad bowl کاسهسالاد
to dress a salad with mayonnaise مزین کردن [ترتیب دادن ] سالاد با مایونز
to keep to one's word درست پیمان بودن
to keep to one's word درپیمان خوداستواربودن
to keep to one's word سرقول خودایستادن
the last word حرف اخر
the last word سخن قطعی
the last word سخن اخر
the last word ک لام اخر
say a word سخن گفتن
in one word خلاصه
in one word خلاصه اینکه مختصرا
keep to one's word سر قول خود بودن
last word حرف اخر
last word اتمام حجت
in a word خلاصه
last word بیان یا رفتار قاطع
not a word of it was right یک کلمه انهم درست بود
say a word حرف زدن
to say a word سخن گفتن
to say a word حرف زدن
take my word for it قول مراسندبدانید
that is not the word for it لغتش این نیست
in a word خلاصه اینکه مختصرا
to word up کم کم درست کردن کم کم رسانیدن
keep one's word <idiom> سرقول خود بودن
last word <idiom> نظر نهایی
say the word <idiom> علامت دادن
in a word <idiom> به طور خلاصه
a word or two چند تا کلمه [برای گفتن]
word اطلاع
word for word <adv.> مو به مو
word for word <adv.> کلمه به کلمه
word for word <adv.> نکته به نکته
have a word with <idiom> بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
get a word in <idiom> یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
All you have to do is to say the word. کافی است لب تر کنی
to word up کم کم برانگیختن خردخردکوک کردن
upon my word به شرافتم قسم
word for word کلمه به کلمه
word for word تحت اللفظی
word for word طابق النعل بالنعل
Take somebody at his word. حرف کسی را پذیرفتن ( قبول داشتن )
May I have a word with you? ممکن است دو کلمه حرف با شما بزنم ؟
Could I have a word with you ? عرضی داشتم (چند کلمه صحبت دارم )
I want to have a word with you . I want you . کارت دارم
word مشابه 10721
word واژه
word موضوع زبان مجزا که با بقیه استفاده میشود تا نوشتار یا سخنی را ایجاد کند که قابل فهم است
word سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
word بخشهای داده مختلف در کامپیوتر به شکل گروهی از بیت ها که در یک محل حافظه قرار دارند
word روش اندازه گیری سرعت چاپگر
word فرمان
word لغات رابکار بردن
word تقسیم کلمه در انتهای خط , که بخشی از کلمه در انتهای خط می ماند و بعد فضای اضافی ایجاد میشود و بقیه کلمه در خط بعد نوشته میشود
word تعداد کلمات در فایل یا متن
word بالغات بیان کردن
word زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری
word نشانه شروع کلمه در ماشین با طول کلمه متغیر
word کلمات داده ارسالی در امتداد باس موازی یکی پس از دیگری
word طول کلمه کامپیوتری که به صورت تعداد بیتها شمرده میشود
word عهد
word کلمه
word لغت
word لفظ
word گفتار
word واژه سخن
i came across a word بکلمه ای برخوردم
at his word بحرف او
word قول
at his word بفرمان او
word حرف
word عبارت
word پیغام خبر
buzz word لغت بابروز
word time زمان کلمه
swear-word ناسزا
swear-word فحش
four-letter word واژهی قبیح
word warp فرمت بندی مجدد پس از حذف ها و اصلاحات ویژگی که درصورت جانگرفتن یک کلمه درخط اصلی ان را به ابتدای خط بعدی می برد سطر بندی
code word کلمات رمزی
word wrap حرکت نشانه گر روی صفحه تصویر کامپیوتر از انتهای یک خط به شروع خط بعدی
word wrap سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
word-play جناس تجنیس جنگ لغتی لغت بازی
buzz word رمز واژه
four-letter word واژهیچهار حرفی
code word کلمه رمز
word play جناس تجنیس جنگ لغتی لغت بازی
swear-word کفر
word star یک برنامه پردازش کلمه مشهور که شامل هجی کردن کلمات و ویژگی ادغام پستی استacrostic
word length درازای کلمه
word length طول کلمه
word hoard لغت نامه
word frequency بسامد واژگانی
word deafness واژه کری
word processing پردازش کلمه
word of mouth کلمات مصطلح
word fluency سیالی واژگانی
word count واژه شماری
word book کتاب لغت
word mark نشان کلمه
word mark علامت کلمه
word of command فرمان نظامی
word of honour قول شرف
word square جدول کلمات متقاطع
word square acrostic
word blindness واژه کوری
word-blindness واژه کوری
word process ویرایش , ذخیره و تغییر متن با کامپیوتر
word picture بیان یا شرح روشن
word order ترتیب وقوع کلمه در عبارت یا جمله
word order ترتیب واژه ها
word of command فرمان انتصاب
word and deed گفتاروکردار قول وفعل
word processors کلمه پرداز
word book کتاب لغت
word book واژه نامه
word choice بیان
word choice کلمه بندی
word choice جمله بندی
to pawn one's word قول دادن
word book قاموس
word book فرهنگ لغات
word book لغت نامه
He feels he must have the last word. او فکر می کند که حتما باید حرف خودش را به کرسی بنشاند.
to have the final [last] word <idiom> حرف خود را به کرسی نشاندن
How do you pronounce [say] that [this] word? این واژه چه جور تلفظ می شود؟
word book دیکشنری
A mans word is one . <proverb> یرف مرد یکى است .
Do not say a word until you know it is exactly rig. <proverb> تا ندانى که سخن عیب صواب است مگو .
A word is enough to the wise . <proverb> براى عاقل یک یرف بس است .
I always stick to my word. من همیشه سر حرفم می ایستم
We just received word that . . . هم اکنون اطلاع رسید که …
written word کلماتنوشتاری
word-blind کسیکهبدلیلعقلیدرخواندنبامشکلروبروست
word class ردهایازلغاتمثلاسم صفت فعل و...
word perfect یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
word-perfect یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
word correction اصلاحکلمه
He didnt say a word. یک کلام هم حرف نزد
give someone one's word <idiom> قول دادن یا بیمه کردن
This is an elusive word . این لغت خیلی فرار است ( درحافظه باقی نمی ماند )
mum's the word <idiom> دهان قرص
word of mouth <idiom> از منبع موثق
get a word in edgewise <idiom> وارد شدن درمکالمه
In what sense are you using this word ? این کلمه را به چه معنی بکار می برد ؟
What is the meaning of this word ? معنی این لغت چیست ؟
Is that your final word ? همین ؟( درمقام اتمام حجت یا تهدید )
Word of honor . قول شرف
word processor کلمه پرداز
the word is sanctioned by use کثرت استعمال این واژه راجزواژههای درست دراورده است
speak a word سخنی بگویید
smear word عنوان یا لقب اهانت امیز تهمت
send word for him پیغام برای او بفرستید
send word خبر دادن
send word پیغام دادن
score out that word روی ان واژه خط بکشید
score out that word ان واژه را خط بزنید
instruction word کلمه دستورالعمل
introductory word کلمهای که در اغازجملهای بکاربرده شودو معنی ویژهای نداشته باشد
in word and deed درگفتارو عمل
speak a word چیزی بگویید حرفی بزنید
in the p sense of the word بمعنی واقعی کلمه
the root of a word اصل کلمه
the root of a word ریشه واژه
by word of mounth زبانی
by word of mounth شفاها
that word is obsolescent میشود
that word is obsolescent ان واژه کم کم دارد مهجور
by word of mouth زبانی
by word of mouth شفاهی
stimulus word واژه محرک
key word مفتاح
computer word کلمه کامپیوتری
machine word کلمه ماشین
procedure word کلماتی که قبل از شروع مکالمه مخابره می شوند
one word sentence جمله تک واژهای
numeric word کلمه عددی
cross word جدول معمائی
memory word کلمه حافظه
nonce word واژهای که به تقاضای یک موقع ویژه بسازند
microsoft word یک برنامه پردازش کلمه که توسط شرکت microsoft به وجود امده است مایکروسافت ورد
relying on his word باستناد سخن وی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com