Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English
Persian
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
Other Matches
depopulates
از ابادی انداختن
depopulating
از ابادی انداختن
depopulated
از ابادی انداختن
depopulate
از ابادی انداختن
delipidated
مخروبه
desolate
<adj.>
مخروبه
bleak
<adj.>
مخروبه
dilapidated
مخروبه
blasted
[uninhabitable]
<adj.>
مخروبه
deserted
<adj.>
مخروبه
barren
<adj.>
مخروبه
populousness
ابادی
inhabitant place
ابادی
life less
بی ابادی
planning permission
اجازه عمران و ابادی اراضی
oases
ابادی یا مرغزار میان کویر
oasis
ابادی یا مرغزار میان کویر
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
slot
انداختن چفت کردن
slots
انداختن چفت کردن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
launching
انداختن پرت کردن
putting
تعویض کردن انداختن
launch
انداختن پرت کردن
launched
انداختن پرت کردن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
launches
انداختن پرت کردن
to put by
دور انداختن رد کردن
tossed
پرت کردن انداختن
put
تعویض کردن انداختن
toss
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
hurtled
پرت کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
hurtle
پرت کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
slotting
انداختن چفت کردن
puts
تعویض کردن انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
kid
دست انداختن مسخره کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
involving
گیر انداختن وارد کردن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
back
پشتی کردن پشت انداختن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
To kint ones eyebrows . To frown .
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
stake
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down
پایین انداختن انداختن
demonetization
خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize
عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point
در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear
از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
spilling
انداختن
bottom
ته انداختن
spilled
انداختن
to play a searchlight
انداختن
slings
انداختن
thrust
انداختن
leave out
انداختن
lay away
انداختن
launches
به اب انداختن
thrusting
انداختن
hew
انداختن
pilling
تل انداختن
delete
انداختن
bottoms
ته انداختن
sling
انداختن
omitting
انداختن
deleted
انداختن
deletes
انداختن
omitted
انداختن
retroject
پس انداختن
overthrows
بر انداختن
launching
به اب انداختن
let fall
انداختن
ruts
خط انداختن
hewed
انداختن
hewing
انداختن
rut
خط انداختن
hews
انداختن
spill
انداختن
slinging
انداختن
omits
انداختن
launched
به اب انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com