Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 209 (10 milliseconds)
English
Persian
collaborate
باهم کارکردن
collaborated
باهم کارکردن
collaborates
باهم کارکردن
collaborating
باهم کارکردن
cooperate
باهم کارکردن
cowork
باهم کارکردن
to act jointly
باهم کارکردن
to work together
باهم کارکردن
Search result with all words
compatibility
توانایی دونرم افزار یا سخت افزار برای کارکردن باهم
Other Matches
to work with a will
بامیل کارکردن با شوق وذوق کارکردن
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
to pull together
با هم کارکردن
worked
کارکردن
work
کارکردن
go
کارکردن
inactivate
بی کارکردن
acted
کارکردن
goes
کارکردن
act
کارکردن
overworked
زیاد کارکردن
overworking
زیاد کارکردن
runs
کارکردن موتور
fag
سخت کارکردن
to paddle one's own canoe
مسقلانه کارکردن
up
اجرا یا کارکردن
overworks
زیاد کارکردن
fags
سخت کارکردن
overlabour
زیاد کارکردن
overwork
زیاد کارکردن
toa for a job or position
درخواست کارکردن
to work cheap
بامزدکم کارکردن
run
کارکردن موتور
to pull a lone oar
تنها کارکردن
speeds
سریع کارکردن
operation
کارکردن با یک وسیله
counterwork
برخلاف کارکردن
speeding
سریع کارکردن
upping
اجرا یا کارکردن
slave
سخت کارکردن
slaving
سخت کارکردن
speed
سریع کارکردن
slaves
سخت کارکردن
slaved
سخت کارکردن
upped
اجرا یا کارکردن
refitting
دوباره اماده کارکردن
refitted
دوباره اماده کارکردن
refits
دوباره اماده کارکردن
refit
دوباره اماده کارکردن
moonlights
بطور قاچاقی کارکردن
moonlighted
بطور قاچاقی کارکردن
moonlight
بطور قاچاقی کارکردن
passage
رویداد کارکردن مزاج
to peg a way at some work
پیوسته درسرچیزی کارکردن
dejecta
کارکردن مزاج مریض
passages
رویداد کارکردن مزاج
fit to work
شایسته یاقابل کارکردن
geologize
در زمین شناسی کارکردن
qualified for work
شایسته یاقابل کارکردن
function
عمل کردن کارکردن
automation
بطور خودکار کارکردن
knuckle down
<idiom>
مشتاقانه شروع به کارکردن
gear
کردن اماده کارکردن
geared
کردن اماده کارکردن
functions
عمل کردن کارکردن
gears
کردن اماده کارکردن
do the trick
<idiom>
خیلی خوب کارکردن
moonlighting
بطور قاچاقی کارکردن
functioned
عمل کردن کارکردن
fit to work
اماده برای کارکردن
to act independently of others
مستقلانه یا جداگانه کارکردن
grind
اسیاب شدن سخت کارکردن
grinds
اسیاب شدن سخت کارکردن
labourvi
رنج بردن سخت کارکردن
to turn over
واژگون کردن کارکردن دراوردن
geometrize
از روی قواعد هندسی کارکردن
to work it
<idiom>
روی چیزیی کارکردن و حل کردن
telecommuting
عمل کارکردن با کامپیوتر در یک محل
drudge
جان کندن بیمیلانه کارکردن
drudges
جان کندن بیمیلانه کارکردن
frob
کارکردن با دسته فرمان وماوس
To work like a beaver .
مشتاقانه وتر وفرز کارکردن
to work at a high pressure
با فشار یا فعالیت زیاد کارکردن
to do a lesson
درسی راروان کردن سردرسی کارکردن
To regain consciousness. to come to.
امروز حال وحوصله کارکردن ندارم
crack the whip
<idiom>
باعث سخت کارکردن شخصی شدن
burn
کارکردن موتور راکت طبق برنامه
burns
کارکردن موتور راکت طبق برنامه
dabble
سرسری کارکردن بطور تفریحی کاری راکردن
reliability
توانایی یک وسیله برای کارکردن بسیارموثروبدون خطا
serials
کارکردن یک وسیله روی داده به صورت ترتیبی
serial
کارکردن یک وسیله روی داده به صورت ترتیبی
dabbling
سرسری کارکردن بطور تفریحی کاری راکردن
dabbles
سرسری کارکردن بطور تفریحی کاری راکردن
dabbled
سرسری کارکردن بطور تفریحی کاری راکردن
specification
کارکردن با مشخصاتی که در یک صفت پذیرفته شده اند
vis-a-vis
باهم
vis a vis
باهم
together
باهم
simoltaneously
باهم
simoltaneous
باهم
simultaneously
باهم
concerted
باهم
one with a
باهم
inchorus
باهم
concurrently
باهم
tutti
باهم
conjointly
باهم
at once
باهم
jointly
باهم
wet weight
وزن خالص مایعاتی که معمولا هنگام کارکردن وجوددارند
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
concomitancy
باهم بودن
cohabitation
زندگی باهم
to be together
باهم بودن
combine
باهم پیوستن
one anda
همه باهم
coadunate
باهم روییده
kissing kind
باهم دوست
combines
باهم پیوستن
all at once
همه باهم
combining
باهم پیوستن
coincides
باهم رویدادن
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
collocation
باهم گذاری
coincide
باهم رویدادن
coexisting
باهم زیستن
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
to keep company
باهم بودن
coexisted
باهم زیستن
coexists
باهم زیستن
interwove
باهم امیختن
coexist
باهم زیستن
We went together .
باهم رفتیم
coincided
باهم رویدادن
coinciding
باهم رویدادن
interweave
باهم امیختن
to whip in
باهم نگاهداشتن
interweaving
باهم امیختن
to grow together
باهم پیوستن
interweaves
باهم امیختن
to huddle together
باهم غنودن
failure safety
[توانایی یک وسیله برای کارکردن بسیار موثر و بدون خطا]
to swear in
با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
reliability
[توانایی یک وسیله برای کارکردن بسیار موثر و بدون خطا]
fault
توانایی سیستم برای کارکردن حتی وقتی خطایی رخ دهد
faults
توانایی سیستم برای کارکردن حتی وقتی خطایی رخ دهد
faulted
توانایی سیستم برای کارکردن حتی وقتی خطایی رخ دهد
psychological moment
موقعی که از لحاظ روان شناسی مقتضی برای کارکردن باشد
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
to grow together
باهم یکی شدن
symmetrize
باهم قرینه کردن
cross fertilize
باهم پیوند زدن
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
to grow into one
باهم یکی شدن
to bill and coo
باهم غنج زدن
to hang together
باهم مربوط بودن
they had words
باهم نزاع کردند
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
to keep friends
باهم دوست ماندن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
interwed
باهم پیوند کردن
intercommon
باهم شرکت کردن
to keep company
باهم امیزش کردن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
to be good pax
باهم دوست بودن
cohabited
باهم زندگی کردن
impacted
باهم جمع شده
chums
باهم زندگی کردن
splice
باهم متصل کردن
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
sums
باهم جمع کردن
spliced
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
confuse
باهم اشتباه کردن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
correlation
بستگی دوچیز باهم
cohabit
باهم زندگی کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
splicing
باهم متصل کردن
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
cohabiting
باهم زندگی کردن
impacted
باهم جوش خورده
coact
باهم نمایش دادن
grades
جورکردن باهم امیختن
grade
جورکردن باهم امیختن
interchange
باهم عوض کردن
interchanged
باهم عوض کردن
interchanges
باهم عوض کردن
interchanging
باهم عوض کردن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
coapt
باهم جور امدن
coapt
باهم متناسب شدن
confuses
باهم اشتباه کردن
chum
باهم زندگی کردن
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
coexistent
باهم زیست کننده
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
sum
باهم جمع کردن
faults
سیستم یا وسیلهای قادر به کارکردن است حتی اگر خطایی رخ دهد
fault
سیستم یا وسیلهای قادر به کارکردن است حتی اگر خطایی رخ دهد
degradation
اجازه داده به برخی قسمتهای سیستم به کارکردن پس از از بین رفتن یک قسمت
verification
بررسی صحت کارکردن یک سیستم و مناسب بودن آن برای کارهای موردنظر
faulted
سیستم یا وسیلهای قادر به کارکردن است حتی اگر خطایی رخ دهد
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com