English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (39 milliseconds)
English Persian
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
Other Matches
decoyed بدام انداختن
decoying بدام انداختن
hook بدام انداختن
decoy بدام انداختن
ensnares بدام انداختن
trepanation بدام انداختن
meshing : بدام انداختن
snard بدام انداختن
meshes : بدام انداختن
snare بدام انداختن
snares بدام انداختن
hooks بدام انداختن
entoil بدام انداختن
ensnarl بدام انداختن
inveigling بدام انداختن
ensnaring بدام انداختن
decoys بدام انداختن
inveigled بدام انداختن
ensnare بدام انداختن
entraps بدام انداختن
trap بدام انداختن
inveigle بدام انداختن
entrap بدام انداختن
entrapping بدام انداختن
entrapped بدام انداختن
enticement بدام انداختن
ensnared بدام انداختن
insnare بدام انداختن
mesh : بدام انداختن
inveigles بدام انداختن
enchants بدام عشق انداختن
enchant بدام عشق انداختن
lures بوسیله تطمیع بدام انداختن
luring بوسیله تطمیع بدام انداختن
lure بوسیله تطمیع بدام انداختن
lured بوسیله تطمیع بدام انداختن
attach چسباندن الصاق کردن
stick الصاق کردن چوب
attaches چسباندن الصاق کردن
attaching چسباندن الصاق کردن
stamp تمبر پست الصاق کردن
stamps تمبر پست الصاق کردن
trammel تعدیل کردن بدام افتادن
adhesion الصاق
pastes الصاق
pasted الصاق
pasting الصاق
paste الصاق
adherence الصاق
pin up الصاق اگهی
attachment ضمیمه الصاق
pin-ups الصاق اگهی
stick الصاق تاخیر
stamper تمبر الصاق کن
pin-up الصاق اگهی
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
live copy paste کپی الصاق مستقیم
To go out of fashion (style). بدام افتادم
trapping بدام اندازی
entices تطمیع بدام کشیدن
nett اصلی بدام افکندن
psyche بدام عشقش گرفتارشد
entice تطمیع بدام کشیدن
enticed تطمیع بدام کشیدن
nets اصلی بدام افکندن
net اصلی بدام افکندن
haul همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
hauls همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
hauling همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
hauled همه ماهیهایی که دریک وهله بدام کشیده میشوند
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
hurtling پرت کردن انداختن
hurtled پرت کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
spit سوراخ کردن تف انداختن
to set off انداختن برابر کردن
slots انداختن چفت کردن
spits سوراخ کردن تف انداختن
hurtle پرت کردن انداختن
launch انداختن پرت کردن
launching انداختن پرت کردن
slot انداختن چفت کردن
lay aside پس انداز کردن انداختن
put تعویض کردن انداختن
launched انداختن پرت کردن
puts تعویض کردن انداختن
slotting انداختن چفت کردن
putting تعویض کردن انداختن
launches انداختن پرت کردن
tossing پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
tossed پرت کردن انداختن
tosses پرت کردن انداختن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
to put by دور انداختن رد کردن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
involves گیر انداختن وارد کردن
operates اداره کردن راه انداختن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
involving گیر انداختن وارد کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
operated اداره کردن راه انداختن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
backs پشتی کردن پشت انداختن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
deface ازشکل انداختن محو کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
groove خط انداختن شیار دار کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
retard عقب انداختن اهسته کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
retards عقب انداختن اهسته کردن
operate اداره کردن راه انداختن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
back پشتی کردن پشت انداختن
involve گیر انداختن وارد کردن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
kid دست انداختن مسخره کردن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
run به کار انداختن روشن کردن موتور
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com