English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (21 milliseconds)
English Persian
ripple بطور موجی حرکت کردن
rippled بطور موجی حرکت کردن
ripples بطور موجی حرکت کردن
rippling بطور موجی حرکت کردن
Other Matches
wave motion حرکت موجی
sinuosity حرکت موجی
steady state wave motion حرکت موجی پایا
undulation حرکت موجی زیروبم
maunder بطور خواب الود وسرگردان حرکت کردن
thread موجی کردن
threads موجی کردن
ripple sort مرتب کردن موجی
cruise سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruising سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruised سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
cruises سرعت حرکت در اب دریانوردی کردن حرکت دریایی
differential ailerons ارتباط شهپرها به قسمتی که زاویه حرکت شهپری که به طرف بالا حرکت میکند اززاویه شهپر دیگر که بطرف پایین حرکت میکند بیشتر است
undulatory موجی
sinuate موجی
flexural موجی
flexuous موجی
flexuose موجی
wavelike موجی
sinuous موجی
flecky موجی
cyma گچ بری موجی
gorge [گچ بری موجی]
cima گچ بری موجی
waviness حالت موجی
doucine گچ بری موجی
undulatory current جریان موجی
radiant energy نیروی موجی
wave mecanics مکانیک موجی
impedance level مقاومت موجی
wave function تابع موجی
cyma reversa موجی جمع
corrugate موجی شدن
cyma recta موجی افتاده
sinuous flow جریان موجی
cyma گچ بری موجی
plunger موجی که ناگهان می شکند
shell-shocked موجی- مبتلا بهاختلالاتناشیازجنگ
crisfate دارای حاشیه موجی
plungers موجی که ناگهان می شکند
sinuate دارای حاشیه موجی
schrodinger wave mechanics مکانیک موجی شرودینگر
sinuous دارای شیارهای موجی
vermiculate دارای خطوط موجی
cymatium گچ بری موجی شکل
full wave rectifier یکسوکننده تمام موجی
repand دارای حاشیه موجی
half wave rectifier یکسوکننده نیم موجی
corrugated iron اهن موجی یاچین دار
waving موجی بودن موج زدن
wave موجی بودن موج زدن
shouldered سمت موجی که هنوز نشکسته
shoulder سمت موجی که هنوز نشکسته
undulaory موجی نوسانی موج نما
spiller موجی که اهسته ویکنواخت می شکند
waved موجی بودن موج زدن
waves موجی بودن موج زدن
shouldering سمت موجی که هنوز نشکسته
shoulders سمت موجی که هنوز نشکسته
creese یکجور خنجر که تیغه ان موجی است
A wave of anger swept over the entire world . موجی از خشم دنیا را فرا گرفت
radiant flux درجه نشر و تراوش نیروی موجی
cosmic microwave radiation background زمینه تشعشعی میکرو موجی کیهانی
surge برق موجی از هوا تشکیل موج دادن
surged برق موجی از هوا تشکیل موج دادن
surges برق موجی از هوا تشکیل موج دادن
irretrievably بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
kymograph دستگاه ثبت نوسانات یا حرکات موجی مانند نبض
nauseously بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
inconsiderably بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
raster سیستم اسکن کردن تمام صفحه نمایش CRT تمام صفحه , پیش نمایش CRT با یک اشعه تصویر با حرکت افقی روی آن و حرکت به پایین در انتهای هر خط
lusciously بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indisputable بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
horridly بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
asseverate بطور جدی افهار کردن تصریح کردن
sail باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
sailings باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
sailed باکشتی حرکت کردن روی هوا با بال گسترده پرواز کردن
pitches دستور به وسیله صوتی موجی برای تغییر صورت با فاکتور خاصی
strigil برس یاماهوت پاکن مخصوص بدن یکرشته تزئینات موجی ساختمان
pitch دستور به وسیله صوتی موجی برای تغییر صورت با فاکتور خاصی
waved حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
waves حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
wave حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
waving حرکت سیگنال که مرتب زیاد و کم میشود در حین حرکت آن در رسانه
feinted فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feint فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feinting فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
feints فریفتن با حرکت دروغین حرکت فریبنده بازو برای بازکردن گارد حریف
indeterminately بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
grossly بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
immortally بطور فنا ناپذیر بطور باقی
poorly بطور ناچیز بطور غیر کافی
mouses نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
mouse نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
route order ترتیب حرکت در روی جاده حرکت به ستون راه
lumber چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbered چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
lumbers چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
braids ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
braided ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
lumbering چوب بری کردن سنگین حرکت کردن
braid ناگهان حرکت کردن جهش ناگهانی کردن
move on ازجای خود حرکت دادن ازجای خود حرکت کردن
actinoelectric اجسامی که دارای خاصیت تولید الکتریسیته در اثر تابش طول موجی متناسب با نورباشند
electromagnetic wave موجی که دراثر تاثیرشدت میدان الکتریسته و مغناطیسی یا تناوب همزمان برروی هم ایجاد میشود
trackball وسیلهای برای حرکت نشانه گر روی صفحه که با حرکت دادن توپ موجود در محفظه کنترل می شوند
taped وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
fish tailing حرکت نوسانی یا تاب [تریلر در حال حرکت]
tapes وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
tape وسیله تبدیل حرکت دورانی به حرکت خطی
stroking حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
stroked حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
strokes حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
stroke حرکت کامل با پارو حرکت توام دست و پا
move off the ball حرکت سریع از نقطه معین پس از حرکت توپ
summarizing بطور مختصربیان کردن
summarising بطور مختصربیان کردن
summarize بطور مختصربیان کردن
summarizes بطور مختصربیان کردن
summarised بطور مختصربیان کردن
summarises بطور مختصربیان کردن
summarized بطور مختصربیان کردن
loitering معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiter معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loitered معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiters معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
neutralize بطور شیمیایی خنثی کردن
neutralising بطور شیمیایی خنثی کردن
prettier بطور دلپذیر قشنگ کردن
still hunt بطور قاچاقی ماهیگیری کردن
neutralizes بطور شیمیایی خنثی کردن
neutralizing بطور شیمیایی خنثی کردن
to sharply rebuff somebody بطور خشن کسی را رد کردن
spiritualize بطور معنوی تفسیر کردن
maladminister بطور سوء اداره کردن
neutralises بطور شیمیایی خنثی کردن
neutralised بطور شیمیایی خنثی کردن
pretty بطور دلپذیر قشنگ کردن
to speak fluently بطور روان صحبت کردن
prettiest بطور دلپذیر قشنگ کردن
prettify بطور دلپذیر قشنگ کردن
moved حرکت کردن
waggles حرکت کردن
to bear oneself حرکت کردن
waggled حرکت کردن
inch حرکت کردن
moves حرکت کردن
departure حرکت کردن
to weigh anchor حرکت کردن
sail حرکت کردن
skew کج حرکت کردن
departures حرکت کردن
get under way حرکت کردن
waggling حرکت کردن
sailed حرکت کردن
whir حرکت کردن
move حرکت کردن
have way on حرکت کردن
skews کج حرکت کردن
skewing کج حرکت کردن
waggle حرکت کردن
sailings حرکت کردن
transfer حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
compound motion حرکت صلیبی حرکت عرضی و طولی
transferring حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
counter clockwise حرکت عکس حرکت عقربههای ساعت
transfers حرکت سمتی لوله حرکت درسمت
indecorously بطور ناشایسته بطور نازیبا
improperly بطور غلط بطور نامناسب
incisively بطور نافذ بطور زننده
martially بطور جنگی بطور نظامی
latently بطور ناپیدا بطور پوشیده
genuinely بطور اصل بطور بی ریا
abusively بطور ناصحیح بطور دشنام
titillates بطور لذت بخشی تحریک کردن
affirms بطور قطع گفتن تصدیق کردن
titillate بطور لذت بخشی تحریک کردن
titillated بطور لذت بخشی تحریک کردن
ham بطور اغراق امیزی عمل کردن
affirming بطور قطع گفتن تصدیق کردن
souse بطور کامل پوشاندن حمله کردن
to spotlessly perform something اجرا کردن چیزی بطور بی ایراد
affirmed بطور قطع گفتن تصدیق کردن
wholesale بطور یکجا عمده فروشی کردن
titillating بطور لذت بخشی تحریک کردن
to put to the issue بطور متنازع فیه مطرح کردن
to frown at somebody disapprovingly به کسی بطور ناخشنود اخم کردن
crab به پهلو حرکت کردن
infile به ستون دو حرکت کردن
spiraling بطورمارپیچ حرکت کردن
trailed بدنبال حرکت کردن
trail بدنبال حرکت کردن
crabs به پهلو حرکت کردن
lugs سنگین حرکت کردن
lugging سنگین حرکت کردن
crawfish به پشت حرکت کردن
sneaks دزدکی حرکت ه کردن
trails بدنبال حرکت کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com