Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English
Persian
Whistle past the graveyard
<idiom>
تلاش برای بشاش ماندن در اوضاع وخیم
Other Matches
make room for someone or something
<idiom>
برای چیزی اوضاع را مرتب کردن
warm up
اجازه داده به یک ماشین برای بیکار ماندن برای مدتی پس از روشن شدن تا به وضعیت عملیات مط لوب برسد
run scared
<idiom>
تلاش برای رقابت سیاسی
foraged
تلاش وجستجو برای علیق
try for point
تلاش برای کسب امتیاز
Thank you for your efforts.
با تشکر برای تلاش شما.
forage
تلاش وجستجو برای علیق
forages
تلاش وجستجو برای علیق
foraging
تلاش وجستجو برای علیق
to scramble for a living
برای معاش یازندگی تلاش کردن
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
phoning
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
power 0
تلاش برای سرعت بیشتر ضمن مسابقه با 02 پاروزن پی درپی
phones
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone
شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
biochip
تلاش صنعت کامپیوتر برای تبدیل ارگانیزم زنده به ریزه تراشه ها
lay over
<idiom>
به مکانی درراه رسیدن برای مدتی ماندن
Don't let making a living prevent you from making a life.
اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
Short of replacing the engine, I have tried everything to fix the car.
به غیر از تعویض موتور برای تعمیر ماشین من همه کاری را تلاش کردم .
demands
پردازش داده وقتی که آماده شد ونه منتظر ماندن برای آن
demand
پردازش داده وقتی که آماده شد ونه منتظر ماندن برای آن
demanded
پردازش داده وقتی که آماده شد ونه منتظر ماندن برای آن
write
خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
writes
خطای گزارش شده هنگام تلاش برای ذخیره کردن داده روی رسانه مغناطیسی
white flag
پرچم سفید برای اعلام حضوراتومبیل امدادی یا داوردرمسیر یا در پایان خط بعلامت باقی ماندن یک دور ازمسابقه
gratulant
بشاش
cheerful
بشاش
canty
بشاش
rattling
بشاش
pleasing
بشاش
riant
بشاش
beaming
بشاش
bright with joy
بشاش
pleased
بشاش
heartsome
بشاش
spirituelle
بشاش سر زنده
eupeptic
بشاش خوشرو
jocund
سر چنگ بشاش
agreeable
مطبوع بشاش
blithesome
بشاش سرحال
roseal
بشاش خوش بین
roseate
بشاش خوش بین
A happy heart makes a blooming visage.
<proverb>
قلب شاد,چهره را بشاش مى سازد .
circumstances
اوضاع
conditions
اوضاع
weathers
اوضاع جوی
vicissitudes of time
تغییر اوضاع
conditions
شرایط اوضاع
actual state of affairs
اوضاع فصلی
weathered
اوضاع جوی
actual state of affairs
اوضاع کنونی
weather
اوضاع جوی
anarchic
مربوط به اشفتگی اوضاع
it is quite another story now
اوضاع اکنون دگرگون
the lie of the land
چگونگی اوضاع مهثب
climates
ناحیه اوضاع جوی
climate
ناحیه اوضاع جوی
In the light of present circumstances.
باتوجه به اوضاع کنونی
How do you predict(view)the situation?
اوضاع را چگونه می بینی ؟
anarchical
مربوط به اشفتگی اوضاع
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
low water mark
منتهای بدی اوضاع
serious
وخیم
tenser
وخیم
tenses
وخیم
tensest
وخیم
sthenic
وخیم
dire
وخیم
direr
وخیم
crucial
وخیم
tensed
وخیم
tense
وخیم
crucially
وخیم
critical
وخیم
direst
وخیم
tensing
وخیم
The situation is fI'lled with impending troubles (incidents).
اوضاع آبستن حوادث است
to be fraught
[with]
وخیم بودن
worse off
وخیم تر شدن
deteriorate
وخیم شدن
worse
بدتر وخیم تر
tense
وخیم شدن
in dire poverty
در تنگدستی وخیم
critical
وخیم نکوهشی
tensive
وخیم شونده
deteriorated
وخیم شدن
tensed
وخیم شدن
tenses
وخیم شدن
deteriorating
وخیم شدن
tensing
وخیم شدن
tenser
وخیم شدن
tensest
وخیم شدن
deteriorates
وخیم شدن
dive schedule
جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
protohistory
مطالعه اوضاع ماقبل تاریخی انسان
keep up with the times
موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
geophysics
علم اوضاع بیرونی و طبیعی زمین
fatal
مصیبت امیز وخیم
no serious incidents
حوادثی که وخیم نیستند
critically
بطور بحرانی یا وخیم
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion).
اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
to become acclimatized
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
to acclimatize/acclimatise
[British E]
yourself
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
to acclimate
[American E]
to new circumstances
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
to acclimatize/acclimatise
[British E]
[به اوضاع شخصی جدید]
خو گرفتن
[جامعه شناسی]
to mend matters
کارها را اصلاح کردن اوضاع را بهبود بخشیدن
worst-
شکست دادن وخیم شدن
worst
شکست دادن وخیم شدن
critical
وخیم انتقادی قابل تامل
extrinsic factor
عامل ضدکم خونی وخیم
opportunism
به سرعت بر حسب اوضاع سیاسی یا تغییر رژیم وزمامدار
if
[when]
it comes to the crunch
<idiom>
وقتی که موقعیت وخیم می شود
[اصطلاح]
sonde
اسباب اندازه گیری اوضاع فیزیکی وجوی ارتفاعات زیادماوراء جو
to open a can of worms
<idiom>
چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود
[اصطلاح مجازی]
to poke one's head into a hornets' nest
<idiom>
چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود
[اصطلاح مجازی]
to stir up a hornet's nest
<idiom>
چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود
[اصطلاح مجازی]
quests
تلاش
set out
<idiom>
تلاش
effort
تلاش
efforts
تلاش
search
تلاش
quest
تلاش
searchingly
تلاش
competency
تلاش
scrounges
تلاش
stress
تلاش
stresses
تلاش
synergic
هم تلاش
scrounging
تلاش
stressing
تلاش
scrounged
تلاش
searches
تلاش
endeavor
تلاش
endevour
تلاش
scrounge
تلاش
searched
تلاش
full bore
حداکثر تلاش
unity of effort
وحدت تلاش
level of effort
میزان تلاش
scrounging
تلاش کردن
scrounge
تلاش کردن
scrounged
تلاش کردن
scrounges
تلاش کردن
detonation charge
خرج تلاش
design stress resultant
تلاش محاسباتی
effort syndrome
نشانگان تلاش
main effort
تلاش اصلی
make a push
تلاش کردن
normal force
تلاش عمودی
burster
خرج تلاش
to lay about
تلاش کردن
wild-goose chases
تلاش بیهوده
fillers
خرج تلاش
to cast about
تلاش کردن
filler
خرج تلاش
bursting charge
خرج تلاش
wild goose chase
تلاش بیهوده
shearing force
تلاش برشی
wild-goose chase
تلاش بیهوده
weather central
مرکز کنترل اوضاع جوی مرکز هواشناسی
inert filling
خرج تلاش بی اثر
main effort
تلاش اصلی نیروها
burster tube
لوله خرج تلاش
roll up one's sleeves
<idiom>
سخت تلاش کردن
to make a real effort
تلاش جدی کردن
put someone's best foot forward
<idiom>
بیشتر تلاش کردن
last-ditch
وابسته به آخرین تلاش
main attack
تلاش اصلی نیروها
endeavor
تلاش کردن کوشیدن
put up a good fight
<idiom>
سخت تلاش کردن
knock oneself out
<idiom>
باعث تلاش فراوان
endevour
تلاش کردن کوشیدن
go for broke
<idiom>
به سختی تلاش کردن
competes
تلاش و جدیت کردن
admissible stress
تلاش قابل قبول
competence
روح تلاش جدیت
prowling
پرسه زدن تلاش
prowls
پرسه زدن تلاش
prowled
پرسه زدن تلاش
burster course
مسیرانفجار خرج تلاش
prowl
پرسه زدن تلاش
all out
با تمام قدرت و تلاش
bend over backwards to do something
<idiom>
سخت تلاش کردن
level of effort
تلاش رزمی یکان
compete
تلاش و جدیت کردن
competed
تلاش و جدیت کردن
go out of one's way
<idiom>
تلاش زیادی کردن
powering
حداکثر تلاش در کمترین زمان
power
حداکثر تلاش در کمترین زمان
scrambling
بزحمت جلو رفتن تلاش
scrambles
بزحمت جلو رفتن تلاش
powers
حداکثر تلاش در کمترین زمان
scrambled
بزحمت جلو رفتن تلاش
scramble
بزحمت جلو رفتن تلاش
powered
حداکثر تلاش در کمترین زمان
to lavisheffort
زیاد تلاش یا کوشش کردن
to turn upside down
هر تلاش امکان پذیری را کرن
work someone's finger to the bone
<idiom>
تمام تلاش را به کار بستند
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com