Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English
Persian
inweave
درهم متقاطع کردن
Other Matches
criss-cross
بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-crossed
بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-crosses
بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-crossing
بهطور متقاطع حرکت کردن
mashing
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashes
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashed
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mash
خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
crossover
متقاطع کردن برای ازدیادفشار و سرعت
intertwine
درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwines
درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwined
درهم بافتن درهم بافته شدن
pleach
درهم پیچیدن درهم گیر افتادن
intertwining
درهم بافتن درهم بافته شدن
crossest
قطع کردن متقاطع کردن
cross
قطع کردن متقاطع کردن
crosser
قطع کردن متقاطع کردن
crosses
قطع کردن متقاطع کردن
cluttered
درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutters
درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutter
درهم ریختگی درهم وبرهمی
mix
درهم کردن
mixes
درهم کردن
hash
درهم کردن
consolidation
درهم امیختن تحکیم کردن یکجا کردن یکپارچه
discombobulate
درهم و برهم کردن
intertwist
درهم کشبک کردن
muddle
درهم وبرهم کردن
disorganised
درهم وبرهم کردن
to make hay of
درهم برهم کردن
tangle
درهم وبرهم کردن
disorganizing
درهم وبرهم کردن
muddled
درهم وبرهم کردن
disorganizes
درهم وبرهم کردن
disorganize
درهم وبرهم کردن
muddling
درهم وبرهم کردن
disorganising
درهم وبرهم کردن
disorganises
درهم وبرهم کردن
muddles
درهم وبرهم کردن
tangles
درهم وبرهم کردن
fazing
درهم ریختن پریشان کردن
faze
درهم ریختن پریشان کردن
fazes
درهم ریختن پریشان کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
fazed
درهم ریختن پریشان کردن
huddling
مخفی کردن درهم ریختگی
huddled
مخفی کردن درهم ریختگی
huddles
مخفی کردن درهم ریختگی
huddle
مخفی کردن درهم ریختگی
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
snafu
اشفته بودن درهم وبرهم کردن
muss
درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
grids
بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
grid
بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
traversing
خط متقاطع
intercepter
متقاطع
transverse
متقاطع
thwartwise
متقاطع
crossover
متقاطع
intersecting
متقاطع
crossest
متقاطع
traverse
متقاطع
cross
متقاطع
traversed
خط متقاطع
traversed
متقاطع
traverses
متقاطع
traverse
خط متقاطع
traversing
متقاطع
crisscross
متقاطع
crosser
متقاطع
traverses
خط متقاطع
crosses
متقاطع
cross wires
سیمهای متقاطع
crosscurrent
جریان متقاطع
cross bearings
سمتهای متقاطع
intersecting
قوسی متقاطع
secant line
خط متقاطع
[ریاضی]
crosshatching
هاشورزنی متقاطع
groined vault
طاق متقاطع
closed traverse
خطوط متقاطع
transverse section
برش متقاطع
transversely
بطوراریب یا متقاطع
crossrail
ریل متقاطع
unresolved corners
حاشیه متقاطع
interconversion
تبدیل متقاطع
cross fire
اتش متقاطع
cross hatch
هاشور متقاطع
cross-section
سطح متقاطع
cross-sections
سطح متقاطع
secant
خط قاطع متقاطع
interlacing arches
طاقهای متقاطع
cross fire
اتشبار متقاطع
diagonal
سیم بر متقاطع
word square
جدول کلمات متقاطع
crossword puzzle
جدول کلمات متقاطع
built up crossing
قطعه ریل متقاطع
coefficient of cross elasticity
ضریب کشش متقاطع
cross elasticity of demand
کشش متقاطع تقاضا
interlacing arch
طاق های متقاطع
thwartwise
بطور متقاطع اریب
charade
جدول کلمات متقاطع
fusion welding
اتصال دولبه فلزی به یکدیگرکه با ذوب کردن مستقیم انهاصورت میگیرد و دو فلز درهم نفوذ میکنند
cross section
برش متقاطع نمونه یا حد وسط
at an overthwart
بطور متقاطع ازاین سو بان سو
to an overthwart
بطور متقاطع ازاین سو بان سو
cross buck
حمله دو مهاجم بصورت متقاطع
interlacing arches
طاقهایی که نقشه ساختمانی انهابه پرگارهای متقاطع میماند
tear down
پاره پاره ومتلاشی کردن درهم دریدن
crossbones
تصویر دو استخوان متقاطع درزیر جمجمه که نشان پرچم دزدان دریایی است
cross elasticity of demand
درصدتغییر تقاضای یک کالا نسبت به درصد تغییر قیمت کالای دیگر فرمول کشش متقاطع عبارت است از :
the name of the unit of silver
درهم
entangled
درهم
drachmas
درهم
shaggy
درهم
unsettled
درهم
hash
درهم
garbled
درهم
drachmae
درهم
drachma
درهم
mixed
درهم
currency of early islam
درهم
drachm
درهم
uptight
درهم
graded sand
شن درهم
autotomic
متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
autotomous
متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
imbroglios
درهم و برهم
hugger mugger
درهم وبرهمی
untidier
درهم و برهم
untidiest
درهم و برهم
untidily
درهم و برهم
untidy
درهم و برهم
sloppy
درهم وبرهم
sloppily
درهم وبرهم
hash total
جمع کل درهم
disrupt
درهم گسیختن
overwhelm
درهم شکستن
overwhelmed
درهم شکستن
compression
درهم فشردگی
conflating
درهم آمیختن
scrunched
درهم شکستن
intertwined
درهم پیچیدن
scrambling
درهم امیختن
imbroglio
درهم و برهم
interlocked
درهم بافتن
foul-up
درهم گوریدگی
scrunches
درهم شکستن
scrunching
درهم شکستن
smiter
درهم شکننده
foul-up
درهم و برهمی
intertwine
درهم پیچیدن
higgledy piggledy
درهم وبرهم
interlock
درهم بافتن
interfluous
درهم امیزنده
cramped
درهم و برهم
pleach
درهم بافتن
overwhelms
درهم شکستن
disrupting
درهم گسیختن
smashes
درهم کوبیدن
mix up
درهم وبرهمی
mix-up
درهم وبرهمی
raddle
درهم بافتن
turbid
درهم وبرهم
jumbled
درهم امیختگی
disruptive
درهم گسیخته
mix-ups
درهم وبرهمی
break down
درهم شکستن
jumbles
درهم امیختگی
smash
درهم کوبیدن
meshed
درهم جا افتاده
wild and woolly
درهم ریخته
puchery
درهم کشیدن
mat
درهم گیرکردن
mats
درهم گیرکردن
cramp hand writing
خط درهم و برهم
confusion
درهم وبرهمی
shagged
درهم وبرهم
intwine
درهم بافتن
disrupts
درهم گسیختن
intertwines
درهم پیچیدن
unorganized
درهم و برهم
topsy-turvy
<idiom>
درهم برهم
crack-up
درهم شکستگی
crack up
درهم شکستگی
writhen
درهم پیچیده
anastomois
درهم بازشدگی
at sixes and sevens
درهم و برهم
intertwining
درهم پیچیدن
jumble
درهم امیختگی
smashers
درهم شکننده
smasher
درهم شکننده
jumbling
درهم امیختگی
vanquish
درهم شکستن
disarray
درهم وبرهمی
topsyturvy
درهم برهم
olio
درهم و برهم
olla
اش درهم برهم
topsy turvydom
درهم وبرهمی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com