English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
inweave درهم متقاطع کردن
Other Matches
criss-crossed بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-crossing بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-crosses بهطور متقاطع حرکت کردن
criss-cross بهطور متقاطع حرکت کردن
mashing خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashes خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mashed خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
mash خمیر نرم خوراک همه چیز درهم درهم وبرهمی
crossover متقاطع کردن برای ازدیادفشار و سرعت
intertwined درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwine درهم بافتن درهم بافته شدن
intertwines درهم بافتن درهم بافته شدن
pleach درهم پیچیدن درهم گیر افتادن
intertwining درهم بافتن درهم بافته شدن
crossest قطع کردن متقاطع کردن
cross قطع کردن متقاطع کردن
crosser قطع کردن متقاطع کردن
crosses قطع کردن متقاطع کردن
cluttered درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutter درهم ریختگی درهم وبرهمی
clutters درهم ریختگی درهم وبرهمی
mixes درهم کردن
mix درهم کردن
hash درهم کردن
consolidation درهم امیختن تحکیم کردن یکجا کردن یکپارچه
disorganising درهم وبرهم کردن
disorganizing درهم وبرهم کردن
tangle درهم وبرهم کردن
muddling درهم وبرهم کردن
intertwist درهم کشبک کردن
muddled درهم وبرهم کردن
disorganises درهم وبرهم کردن
disorganised درهم وبرهم کردن
tangles درهم وبرهم کردن
muddle درهم وبرهم کردن
disorganize درهم وبرهم کردن
disorganizes درهم وبرهم کردن
muddles درهم وبرهم کردن
discombobulate درهم و برهم کردن
to make hay of درهم برهم کردن
huddle مخفی کردن درهم ریختگی
faze درهم ریختن پریشان کردن
huddled مخفی کردن درهم ریختگی
huddles مخفی کردن درهم ریختگی
fazes درهم ریختن پریشان کردن
fazed درهم ریختن پریشان کردن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
huddling مخفی کردن درهم ریختگی
fazing درهم ریختن پریشان کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
snafu اشفته بودن درهم وبرهم کردن
muss درهم وبرهم یاکثیف کردن تلاش
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
grid بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
grids بارشته ها و میلههای درهم وبر هم مجهز کردن
crisscross متقاطع
crosses متقاطع
intercepter متقاطع
thwartwise متقاطع
traversing خط متقاطع
intersecting متقاطع
traverse متقاطع
traverse خط متقاطع
transverse متقاطع
traverses متقاطع
cross متقاطع
crosser متقاطع
traverses خط متقاطع
traversing متقاطع
traversed خط متقاطع
crossest متقاطع
traversed متقاطع
crossover متقاطع
cross bearings سمتهای متقاطع
cross hatch هاشور متقاطع
crossrail ریل متقاطع
cross-sections سطح متقاطع
cross fire اتش متقاطع
unresolved corners حاشیه متقاطع
groined vault طاق متقاطع
closed traverse خطوط متقاطع
secant خط قاطع متقاطع
cross-section سطح متقاطع
intersecting قوسی متقاطع
cross wires سیمهای متقاطع
interconversion تبدیل متقاطع
interlacing arches طاقهای متقاطع
transverse section برش متقاطع
diagonal سیم بر متقاطع
transversely بطوراریب یا متقاطع
crosshatching هاشورزنی متقاطع
secant line خط متقاطع [ریاضی]
cross fire اتشبار متقاطع
crosscurrent جریان متقاطع
thwartwise بطور متقاطع اریب
word square جدول کلمات متقاطع
coefficient of cross elasticity ضریب کشش متقاطع
interlacing arch طاق های متقاطع
charade جدول کلمات متقاطع
crossword puzzle جدول کلمات متقاطع
built up crossing قطعه ریل متقاطع
cross elasticity of demand کشش متقاطع تقاضا
fusion welding اتصال دولبه فلزی به یکدیگرکه با ذوب کردن مستقیم انهاصورت میگیرد و دو فلز درهم نفوذ میکنند
cross section برش متقاطع نمونه یا حد وسط
at an overthwart بطور متقاطع ازاین سو بان سو
cross buck حمله دو مهاجم بصورت متقاطع
to an overthwart بطور متقاطع ازاین سو بان سو
interlacing arches طاقهایی که نقشه ساختمانی انهابه پرگارهای متقاطع میماند
tear down پاره پاره ومتلاشی کردن درهم دریدن
crossbones تصویر دو استخوان متقاطع درزیر جمجمه که نشان پرچم دزدان دریایی است
cross elasticity of demand درصدتغییر تقاضای یک کالا نسبت به درصد تغییر قیمت کالای دیگر فرمول کشش متقاطع عبارت است از :
garbled درهم
drachm درهم
mixed درهم
entangled درهم
hash درهم
the name of the unit of silver درهم
drachma درهم
shaggy درهم
uptight درهم
unsettled درهم
graded sand شن درهم
drachmas درهم
drachmae درهم
currency of early islam درهم
autotomic متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
autotomous متقاطع بطور خودبخود وابسته به تقسیم خودبخود
messiness درهم برهمی
shagged درهم وبرهم
misrule درهم وبرهمی
puckering درهم کشیدن
mats درهم گیرکردن
hotchpotch اش درهم وبرهم
cramped درهم و برهم
pell-mell درهم برهم
rimple درهم کشیدن
crashed درهم شکستن
conflating درهم آمیختن
disarray درهم وبرهمی
elusory درهم برهم
conflates درهم آمیختن
conflate درهم آمیختن
conflated درهم آمیختن
higgledy-piggledy درهم برهم
cramp hand writing خط درهم و برهم
smashers درهم شکننده
disrupting درهم گسیختن
disrupt درهم گسیختن
smashes درهم کوبیدن
vanquishing درهم شکستن
interlock درهم بافتن
disrupts درهم گسیختن
smash درهم کوبیدن
smasher درهم شکننده
mix-ups درهم وبرهمی
mix-up درهم وبرهمی
disruptive درهم گسیخته
vanquished درهم شکستن
foul-ups درهم گوریدگی
puckers درهم کشیدن
vanquishes درهم شکستن
foul-up درهم و برهمی
foul-up درهم گوریدگی
interlocks درهم بافتن
crash درهم شکستن
untidy درهم و برهم
untidily درهم و برهم
untidiest درهم و برهم
untidier درهم و برهم
interfluous درهم امیزنده
higgledy-piggledy درهم برهمی
tangles درهم پیچیدن
compression درهم فشردگی
interlocking درهم بافتن
mix up درهم وبرهمی
interlocked درهم بافتن
taut درهم پیچیدن
emboly درهم فرورفتگی
break down درهم شکستن
foul-ups درهم و برهمی
intwine درهم بافتن
mat درهم گیرکردن
raddle درهم بافتن
hurry skurry درهم وبرهم
hurry scurry درهم وبرهم
scrambles درهم امیختن
condenser درهم فشارنده
scrunch درهم شکستن
scrambling درهم امیختن
hugger mugger درهم وبرهمی
scrunches درهم شکستن
scrunching درهم شکستن
scrambled درهم امیختن
puchery درهم کشیدن
immingle درهم امیختن
off the rails مختل درهم
turbid درهم وبرهم
pucker درهم کشیدن
olla اش درهم برهم
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com