Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
Other Matches
bustles
شلوغ کردن
brattle
شلوغ کردن
jammed
شلوغ کردن
jams
شلوغ کردن
raise a hell
شلوغ کردن
jam
شلوغ کردن
make a noise
شلوغ کردن
bustled
شلوغ کردن
raise a cain
شلوغ کردن
bustle
شلوغ کردن
raise a devil
شلوغ کردن
overset
شلوغ کردن واژگونی
overcrowd
بسیار شلوغ کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
blatancy
شلوغی
babel
شلوغی
bustled
شلوغی
bustles
شلوغی
bustle
شلوغی
noisiness
شلوغی
to do
شلوغی
cock-up
شلوغی
cock-ups
شلوغی
jumbled
شلوغی
jumble
شلوغی
jumbles
شلوغی
to-do
شلوغی
jumbling
شلوغی
crowd
شلوغی اجتماع
rush-hour
ساعت شلوغی
crowds
شلوغی اجتماع
chaos
بی نظمی کامل شلوغی
She is a vociferous and an impetuous woman.
آدم شلوغی است
rush-hour traffic
ساعت شلوغی ترافیک
During the rush hours.
درساعات شلوغی
[پر رفت وآمد پر ترافیک]
Is there a road with little traffic?
آیا جاده ای با شلوغی کمتر هست؟
noise
شلوغ
fraise
شلوغ
disorderly
شلوغ
hullabaloos
شلوغ
noisier
شلوغ
unquiet
شلوغ
olio
شلوغ
hullabaloo
شلوغ
noises
شلوغ
hubble bubble
شلوغ
pall mall
شلوغ
cramped
شلوغ
bustling
شلوغ
noisiest
شلوغ
noisy
شلوغ
tumult
غوغا شلوغ
rookeries
جای شلوغ
kerfuffle
شلوغ پلوغی
get up the nerve
<idiom>
خیلی شلوغ
mOlTe
پرازجمعیت شلوغ
chockablock
شلوغ کیپ
messy
شلوغ کار
messy
کثیف شلوغ
pell mell
شلوغ پلوغ
other fish to fry
<idiom>
شلوغ بودن سر
kerfuffles
شلوغ پلوغی
rookery
جای شلوغ
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
tumultuous
شلوغ بهم ریخته
busiest
دست بکار شلوغ
busies
دست بکار شلوغ
busied
دست بکار شلوغ
busier
دست بکار شلوغ
busy
دست بکار شلوغ
busying
دست بکار شلوغ
bursting
مملو از آدم - شلوغ
In busy (crowded) streets of Tehran .
درخیابانهای شلوغ تهران
beehive
جای شلوغ و پرفعالیت
beehives
جای شلوغ و پرفعالیت
blatant
شلوغ کننده خودنما
blatantly
شلوغ کننده خودنما
agoraphobia
ترس از مکانهای شلوغ
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
interweave
نقش شلوغ و درهم بافته
rush-hour traffic
وقت شلوغ رفت و آمد
anomal design
طرح شلوغ و بدون تقارن
The doctor is a busy man .
دکتر سرش شلوغ است
loudmouth
<idiom>
شلوغ ،شخص پزبده واحمق
(All) hell broke loose.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ بود.
It's sheer pandemonium.
<idiom>
خیلی پر سر وصدا و شلوغ است.
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
I'm up to my ears with work.
خیلی سرم با کارهایم شلوغ است.
I am inundated with work . I am up to my eyes . I am overly occupied these days.
اینروزها سرم خیلی شلوغ است
slotting
انداختن چفت کردن
hurtling
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
to put by
دور انداختن رد کردن
tosses
پرت کردن انداختن
hurtle
پرت کردن انداختن
slots
انداختن چفت کردن
slot
انداختن چفت کردن
hurtled
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
toss
پرت کردن انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
put
تعویض کردن انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
launching
انداختن پرت کردن
launch
انداختن پرت کردن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
puts
تعویض کردن انداختن
launched
انداختن پرت کردن
launches
انداختن پرت کردن
agoraphobic
شخصی که مبتلا به بیماری ترس از جاهای شلوغ است
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
kid
دست انداختن مسخره کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
back
پشتی کردن پشت انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
operated
اداره کردن راه انداختن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
involve
گیر انداختن وارد کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
involving
گیر انداختن وارد کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com