English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (34 milliseconds)
English Persian
put in مداخله کردن رساندن
Other Matches
laisser faire عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
laissez faire عدم مداخله سیاست عدم مداخله دولت دراموراقتصادی
stickle مداخله کردن
interventions مداخله کردن
meddle مداخله کردن
interposed مداخله کردن
interpose مداخله کردن
interlope مداخله کردن
meddles مداخله کردن
intervene مداخله کردن
interposing مداخله کردن
meddled مداخله کردن
intervenes مداخله کردن
intervention مداخله کردن
intervened مداخله کردن
interposes مداخله کردن
to i. with qnother's affairs درکاردیگری مداخله کردن
tamper مداخله وفضولی کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
interfered پا بمیان گذاردن مداخله کردن
intervenes مداخله کردن پا میان گذاردن
poke nose into something [one's life] <idiom> در کار کسی مداخله کردن
intervened مداخله کردن پا میان گذاردن
intervene مداخله کردن پا میان گذاردن
interjects در میان امدن مداخله کردن
interjecting در میان امدن مداخله کردن
interjected در میان امدن مداخله کردن
interject در میان امدن مداخله کردن
interferes پا بمیان گذاردن مداخله کردن
interfere پا بمیان گذاردن مداخله کردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
kibitz درکاردیگری مداخله کردن فضولی کردن
intermeddle مداخله کردن فضولی کردن
take part مداخله کردن شرکت کردن
to work off بفروش رساندن اب کردن
accomplish بانجام رساندن وفا کردن
accomplishing بانجام رساندن وفا کردن
marred زیان رساندن معیوب کردن
accomplishes بانجام رساندن وفا کردن
marring زیان رساندن معیوب کردن
wind up <idiom> به پایان رساندن ،تسویه کردن
incommode ازار رساندن گیج کردن
mar زیان رساندن معیوب کردن
injures زخمی کردن ضرر رساندن
impairs زیان رساندن معیوب کردن
processes بانجام رساندن تمام کردن
impaired زیان رساندن معیوب کردن
injure زخمی کردن ضرر رساندن
process بانجام رساندن تمام کردن
injuring زخمی کردن ضرر رساندن
impair زیان رساندن معیوب کردن
impairing زیان رساندن معیوب کردن
publicize اگهی کردن باطلاع عمومی رساندن
assisting حضور بهم رساندن توجه کردن
helps مدد رساندن بهترکردن چاره کردن
helped مدد رساندن بهترکردن چاره کردن
publicising اگهی کردن باطلاع عمومی رساندن
assist حضور بهم رساندن توجه کردن
assisted حضور بهم رساندن توجه کردن
help مدد رساندن بهترکردن چاره کردن
publicised اگهی کردن باطلاع عمومی رساندن
publicizing اگهی کردن باطلاع عمومی رساندن
publicises اگهی کردن باطلاع عمومی رساندن
publicized اگهی کردن باطلاع عمومی رساندن
assists حضور بهم رساندن توجه کردن
publicizes اگهی کردن باطلاع عمومی رساندن
to vindicate a religion دیانتی را بثبوت رساندن یاازان دفاع کردن
to palm off a thing on aperson چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
intermediation مداخله
meddlesome مداخله گر
interposition مداخله
interposal مداخله
right to intervene حق مداخله
pryer مداخله گر
interventions مداخله
interference مداخله
interfered مداخله
interfere مداخله
intervention مداخله
to thrust oneself مداخله
officious مداخله کن
interferes مداخله
participation مداخله
undue بدون مداخله
intermediary وساطت مداخله
nonintervention عدم مداخله
interposingly ازراه مداخله
interventionist طرفدار مداخله
intevener مداخله کننده
non intervention عدم مداخله
intervener مداخله کننده
intervenient مداخله کننده
military intervention مداخله نظامی
tamperer مداخله کننده
intermediaries وساطت مداخله
intermediacy میانجی گری مداخله
nonintervention سیاست عدم مداخله
interposingly مداخله کنان بطور معترضه
intermediate درمیان اینده مداخله کننده
electromagnetic interference مداخله الکترومغناطیسی درکار رادارها
marplot ادم فضول مداخله کننده
Pry not into the affair of others. <proverb> در کار دیگران مداخله مکن .
isolationist طرفدارعدم مداخله در سیاست کشورهای دیگر
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
Community architecture [جنبش مداخله در طراحی ساختمان های انگلیس]
intercurreace مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
let point امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
interlopers کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
interventionism سیستم مداخله دولت درامور اقتصادی و عدم وجودازادی درتجارت
interloper کسیکه در کار دیگران مداخله میکندوایشان را ازسودبردن بازمی دارد
holding company شرکتی که مالک سهام یک یاچند شرکت میباشدودرسیاست انان مداخله میکند
supplying رساندن
convey رساندن
conveying رساندن
understand رساندن
conveys رساندن
understands رساندن
bringing رساندن به
brings رساندن به
implies رساندن
bring رساندن به
supplied رساندن
conveyed رساندن
imply رساندن
supply رساندن
implying رساندن
intimating مطلبی را رساندن
overdid بحدافراط رساندن
profit فایده رساندن
profited فایده رساندن
imply مطلبی را رساندن
benefiting :فایده رساندن
benefited :فایده رساندن
benefit :فایده رساندن
overdo بحدافراط رساندن
play out بپایان رساندن
overdoes بحدافراط رساندن
consummated بپایان رساندن
implying مطلبی را رساندن
overdoing بحدافراط رساندن
forward فرستادن رساندن
consummating بپایان رساندن
consummate بپایان رساندن
kills به قتل رساندن
slay به قتل رساندن
get over به پایان رساندن
kills بقتل رساندن
kill به قتل رساندن
kill بقتل رساندن
consummates بپایان رساندن
do away with <idiom> به پایان رساندن
slaying به قتل رساندن
follow through <idiom> به پایان رساندن
hurt ازار رساندن
profits فایده رساندن
slays به قتل رساندن
implies مطلبی را رساندن
vindicating به ثبوت رساندن
intimates مطلبی را رساندن
mar اسیب رساندن
supplied رساندن دادن به
get done with به پایان رساندن
to get oven به پایان رساندن
to go through with به پایان رساندن
finalizing بپایان رساندن
finalizes بپایان رساندن
supply رساندن دادن به
finalized بپایان رساندن
outwork بانجام رساندن
finalize بپایان رساندن
finalising بپایان رساندن
finalised بپایان رساندن
exponentiation بتوان رساندن
marred اسیب رساندن
intimated مطلبی را رساندن
forwarded فرستادن رساندن
harms اسیب رساندن
to top off بپایان رساندن
conclude بپایان رساندن
harming اسیب رساندن
harmed اسیب رساندن
harm اسیب رساندن
supplying رساندن دادن به
marring اسیب رساندن
intimate مطلبی را رساندن
concludes بپایان رساندن
hurting ازار رساندن
finalises بپایان رساندن
run out (of something) <idiom> به پایان رساندن
utilising بمصرف رساندن
molests ازار رساندن
molesting ازار رساندن
molested ازار رساندن
grig ازار رساندن
molest ازار رساندن
to carry to excess بحدافراط رساندن
to carry through بپایان رساندن
bring on بظهور رساندن
make a reality به انجام رساندن
put into practice به انجام رساندن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com