Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (38 milliseconds)
English
Persian
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
Other Matches
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
arbalest
منجنیق
mangonel
منجنیق
ballista
: منجنیق
catapulting
منجنیق
arbalist
منجنیق
catapults
منجنیق
catapult
منجنیق
forklift track
منجنیق
catapulted
منجنیق
bricole
منجنیق
mangonel
منجنیق سنگ انداز
basilisk
نوعی منجنیق نظامی
trebuchet
منجنیق قلعه کوش
trebuchet
منجنیق مخصوص پرتاب مرمی
trebucket
منجنیق مخصوص پرتاب مرمی
martinets
ادم با انضباط وسخت گیر سخت گیری وانضباط خشک منجنیق سنگ انداز
martinet
ادم با انضباط وسخت گیر سخت گیری وانضباط خشک منجنیق سنگ انداز
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
slots
انداختن چفت کردن
launches
انداختن پرت کردن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
launched
انداختن پرت کردن
to put by
دور انداختن رد کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
launch
انداختن پرت کردن
putting
تعویض کردن انداختن
hurtled
پرت کردن انداختن
toss
پرت کردن انداختن
puts
تعویض کردن انداختن
slot
انداختن چفت کردن
slotting
انداختن چفت کردن
put
تعویض کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
launching
انداختن پرت کردن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
involving
گیر انداختن وارد کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
back
پشتی کردن پشت انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
kid
دست انداختن مسخره کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
operate
اداره کردن راه انداختن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
To kint ones eyebrows . To frown .
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
stake
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stakes
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down
پایین انداختن انداختن
demonetization
خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize
عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point
در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear
از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
to fire off a postcard
انداختن
slinging
انداختن
to play a searchlight
انداختن
brush finish
خط انداختن
floriate
گل انداختن در
pilling
تل انداختن
string
زه انداختن به
slings
انداختن
sling
انداختن
omits
انداختن
launches
به اب انداختن
lash vt
انداختن
lay away
انداختن
throw
انداختن
deracination
بر انداختن
launching
به اب انداختن
leave out
انداختن
relegating
انداختن
relegates
انداختن
relegated
انداختن
relegate
انداختن
throwing
انداختن
throws
انداختن
jaculate
انداختن
to let fall
انداختن
to skips over
انداختن
to let drop
انداختن
emplace
جا انداختن
to leave out
انداختن
launch
به اب انداختن
to put back
پس انداختن
hewn
انداختن
to hew down
انداختن
to pick off
تک تک انداختن
launched
به اب انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com