English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
You wI'll fail unless you work harder . موفق نخواهی شد مگه اینکه تلاش بیشتری بکنی
Other Matches
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
to score with a girl <idiom> موفق شدن در تلاش نزدیکی کردن با دختری [اصطلاح روزمره]
willy-nilly خواهی نخواهی
Weather you like it or not. چه بخواهی چه نخواهی
willy nilly خواهی نخواهی
You wont reget it. You wont lose by it . از اینکار بد نخواهی دید
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
no paternosterŠno p تادعای ربانی نخوانی پول نخواهی داشت
You must make allowances for his age . باید ملاحظه سنش را بکنی
You will need to spend some money on it. تو باید برایش پول خرج بکنی.
If you criticize him, it's like a red rag to a bull. اگر از او [مرد] انتقاد بکنی زود بهش بر می خورد.
theory of epigensis فرض اینکه نطفه بوجودمیایدنه اینکه ازپیش بوده وپس ازمواقعه
on second thoughts پس ازتامل بیشتری
on second thought [American E] پس ازتامل بیشتری
rather با میل بیشتری ترجیحا
outsmarted زرنگی بیشتری بکار بردن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
outsmarts زرنگی بیشتری بکار بردن
outsmarting زرنگی بیشتری بکار بردن
outsmart زرنگی بیشتری بکار بردن
provided he goes at once بشرط اینکه بی درنگ برود مشروط بر اینکه فورا برود
outbrave شجاعت بیشتری ازدیگران نشان دادن
seller's option to duble از مقدار مبیع کم یا ثمن بیشتری مطالبه کند
A further increase is considered unlikely [regarded as unlikely] . افزایش بیشتری بعید در نظر گرفته می شود.
They live abroad for the greater part of the year. آنها بخش بیشتری از سال را در خارج زندگی می کنند.
imparisyllabic دردستوریونانی اسمی که حالت اضافه هجاهای بیشتری داردتادرحالت فاعلیت
In regard to the proposed changes I think we need more information. در مورد تغییرات پیشنهاد شده من فکر می کنم ما به اطلاعات بیشتری نیاز داریم.
nonmonetarists ان دسته از اقتصاددانانی هستندکه برای سیاستهای مالی کارائی بیشتری قائل هستند
turbofan موتوری با میزان سوخت معین که تراست بیشتری نسبت توربوجت ایجاد میکند
successful موفق
prosperous موفق
successful <adj.> موفق
upbeat موفق
throve موفق شد
lucrative موفق
positive اتصال به منبع تغذیه که در فرفیت الکتریکی بیشتری از زمین است و جریان را به یک قطعه تامین میکند
go over well <idiom> موفق بودن
arrives موفق شدن
arriving موفق شدن
attains موفق شدن
sure-fire حتما موفق
attaining موفق شدن
come off <idiom> موفق شدن
have it made <idiom> موفق بودن
attained موفق شدن
wow موفق شدن
wowed موفق شدن
wowing موفق شدن
wows موفق شدن
attain موفق شدن
arrive موفق شدن
I made good my escape . موفق به فرار شد
fall short (of one's expectations) <idiom> موفق نشدن
arrived موفق شدن
make a hit <idiom> موفق شدن
to go wrong موفق نشدن
hot hand پرتاب موفق
fay موفق شدن
to fall through موفق نشدن
to come through موفق شدن
to pull through موفق شدن
to make a shift موفق شدن
manage to do it موفق بانجام ان شدن
carry the day <idiom> برنده یا موفق شدن
two-way موفق در حمله و دفاع
to go places موفق شدن [در زندگی یا شغل]
succeeded موفق شدن نتیجه بخشیدن
to come up in the world موفق شدن [در زندگی یا شغل]
succeed موفق شدن نتیجه بخشیدن
succeeds موفق شدن نتیجه بخشیدن
converts پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
prosper رونق یافتن موفق شدن
prospering رونق یافتن موفق شدن
nojoy موفقیتی نیست موفق نشدم
prospers رونق یافتن موفق شدن
to collapse موفق نشدن [مذاکره یا فرضیه]
I could never make her understand . هرگز موفق نشدم به او بفهمانم
hits جستجوی موفق در پایگاه داده
to f. in the pan باوجودجوشش وکوشش موفق نشدن
hitting جستجوی موفق در پایگاه داده
convert پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
connect ضربه موفق در پایگاه دوم
connects ضربه موفق در پایگاه دوم
converted پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
hit جستجوی موفق در پایگاه داده
put across باحقه بازی موفق شدن
turn the trick <idiom> درکاری که میخواست موفق شدن
hit and miss گاهی موفق وگاهی مغلوب
god speed you کامیاب شوید موفق باشید
prospered رونق یافتن موفق شدن
converting پنالتی موفق گل با پرتاب ازاد
to get sight of a person موفق بدیدن کسی شدن
I have no doubt that you wI'll succeed. تردیدی ندارم که موفق می شوید
scalable software برنامه کاربردی گروهی که میتواند کاربردن بیشتری را روی شبکه بدون نیاز به گسترش نرم افزار جدید جا دهد
get to first base <idiom> موفق بودن ،شروع خوبی راداشتند
i managed to do it موفق شدم که ان کار را انجام دهم
Supposing we do not succeedd, then waht? حالا آمدیم و موفق نشدیم بعدچی؟
to get any ones speech موفق بشنیدن نطق کسی شدن
smash hit <idiom> نمایش ،بازی یا فیلم خیلی موفق
searchingly تلاش
searches تلاش
searched تلاش
scrounge تلاش
search تلاش
endeavor تلاش
endevour تلاش
synergic هم تلاش
competency تلاش
stressing تلاش
stress تلاش
scrounged تلاش
scrounges تلاش
effort تلاش
scrounging تلاش
quests تلاش
quest تلاش
set out <idiom> تلاش
efforts تلاش
stresses تلاش
overrun هنگامی که داده در حال ورودیا خروج از یک واحد بدون کنترل بوده و برنامه فعالیتی را اغاز میکند که نیازمندفرفیت کانال بیشتری میباشد
overrunning هنگامی که داده در حال ورودیا خروج از یک واحد بدون کنترل بوده و برنامه فعالیتی را اغاز میکند که نیازمندفرفیت کانال بیشتری میباشد
overruns هنگامی که داده در حال ورودیا خروج از یک واحد بدون کنترل بوده و برنامه فعالیتی را اغاز میکند که نیازمندفرفیت کانال بیشتری میباشد
thrashing وضعیتی دریک سیستم عملکرد چند برنامهای که کامپیوتر باید بجای اجرای برنامه ها وقت بیشتری را صرف صفحه بندی کند
deliver the goods <idiom> موفق درانجام کاری که خوب انتظار میرود
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
to be a dead duck امکان موفق شدن را نداشتن [چیزی یا کسی]
main effort تلاش اصلی
wild goose chase تلاش بیهوده
level of effort میزان تلاش
burster خرج تلاش
bursting charge خرج تلاش
design stress resultant تلاش محاسباتی
detonation charge خرج تلاش
full bore حداکثر تلاش
wild-goose chases تلاش بیهوده
wild-goose chase تلاش بیهوده
fillers خرج تلاش
scrounge تلاش کردن
scrounged تلاش کردن
scrounges تلاش کردن
scrounging تلاش کردن
to lay about تلاش کردن
unity of effort وحدت تلاش
to cast about تلاش کردن
shearing force تلاش برشی
make a push تلاش کردن
normal force تلاش عمودی
filler خرج تلاش
effort syndrome نشانگان تلاش
best fit 1-آنچه که تط ابق بیشتری با یک نیاز دارد 2-تابعی که کوچکترین تصادفی موجود در حافظه اصلی را انتخاب میکند برای یک صفحه مجازی در خواست شده
He'll never get anywhere. او [مرد] هیچوقت موفق نمی شود. [در زندگیش یا کارش]
turboprop توربین گاز که دران توان بیشتری از توربین برای چرخاندن شفت ملخ نسبت به توربوفن گرفته میشود
all out با تمام قدرت و تلاش
main attack تلاش اصلی نیروها
to make a real effort تلاش جدی کردن
competes تلاش و جدیت کردن
competed تلاش و جدیت کردن
compete تلاش و جدیت کردن
last-ditch وابسته به آخرین تلاش
put someone's best foot forward <idiom> بیشتر تلاش کردن
inert filling خرج تلاش بی اثر
admissible stress تلاش قابل قبول
bend over backwards to do something <idiom> سخت تلاش کردن
go for broke <idiom> به سختی تلاش کردن
endevour تلاش کردن کوشیدن
prowl پرسه زدن تلاش
endeavor تلاش کردن کوشیدن
prowls پرسه زدن تلاش
prowled پرسه زدن تلاش
prowling پرسه زدن تلاش
competence روح تلاش جدیت
roll up one's sleeves <idiom> سخت تلاش کردن
put up a good fight <idiom> سخت تلاش کردن
level of effort تلاش رزمی یکان
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
burster tube لوله خرج تلاش
burster course مسیرانفجار خرج تلاش
go out of one's way <idiom> تلاش زیادی کردن
main effort تلاش اصلی نیروها
fails عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
fail عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
failed عمل نکردن موفق نشدن شکست خوردن بد کار کردن
scsi پیشرفتی که باعث باسن داده پهن تر از JCSI اصلی میشود به طوری که میتواند داده بیشتری را در واحد زمانی ارسال کند
bandwidth صفحه تصویرهای با resolution بیشتر پیکسل در فضای بیشتری نمایش میدهد و به ورودی سریع و پهنای بلند بیشتر نیاز دارند
go long تلاش درپاس طولانی بجلو
run scared <idiom> تلاش برای رقابت سیاسی
scrambles بزحمت جلو رفتن تلاش
power حداکثر تلاش در کمترین زمان
forages تلاش وجستجو برای علیق
foraged تلاش وجستجو برای علیق
scramble بزحمت جلو رفتن تلاش
powering حداکثر تلاش در کمترین زمان
forage تلاش وجستجو برای علیق
powers حداکثر تلاش در کمترین زمان
scrambled بزحمت جلو رفتن تلاش
to turn upside down هر تلاش امکان پذیری را کرن
try for point تلاش برای کسب امتیاز
Thank you for your efforts. با تشکر برای تلاش شما.
work someone's finger to the bone <idiom> تمام تلاش را به کار بستند
scrambling بزحمت جلو رفتن تلاش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com